روایت من از آزار خیابانی

از همان روزی روایت می‌کنم که با خنده بر لب‌هایم آغاز کردم. اول صبح خوشحال بودم؛ اما بعدازظهر در حال رفتن به کورس، خاطره‌ای آزاردهنده داشتم. هوای سوزان تابستان برایم خوشایند نبود و از شدت گرما توان راه رفتن نداشتم، اما به مسیرم ادامه می‌دادم. لحظه‌ای حس عجیبی پیدا کردم؛ انگار کسی مرا دنبال می‌کند. به عقب نیم‌نگاهی انداختم و دیدم پسری با قد و قامت نسبتاً بلند که حدوداً ۲۵ ساله به نظر می‌رسید، مستقیم نگاهش را به من دوخته است. حس ناامنی تمام بدنم را فرا گرفت و نمی‌دانستم دلیل این بی‌قراری چیست.

با خود فکر کردم شاید او هم یک رهگذر باشد و من اشتباه متوجه شده باشم؛ اما صدای گام‌هایش هنوز در گوشم می‌آمد و هرچه ثانیه‌ها می‌گذشت، پاهایش را محکم‌تر و فشرده‌تر بر زمین می‌کوبید. باز هم نگاهی انداختم و متوجه شدم با سرعت به من نزدیک می‌شود. خیلی ترسیده بودم و سرعتم را بیشتر کردم، اما او هم سرعت خود را دو برابر کرد.

در آن زمان هیچ‌کس بیرون نبود. واقعاً آرزو می‌کردم کاش کسی آنجا بود! نمی‌دانم چرا صدایم اصلا بیرون نمی‌آمد، انگار که لال شده بودم. آن پسر به پهلویم رسید و می‌خواست دستم را بگیرد؛ اما من راهم را تغییر دادم و خیلی سریع خود را به یک کوچه زدم تا شاید مرا گم کند. فقط چند لحظه ناپدید شد و کمی نفس راحت کشیدم؛ فکر کردم مرا گم کرده است. اما نه، دوباره از کوچه‌ای دیگر روبه‌رویم قرار گرفت.

وقتی دیدمش پاهام می‌لرزید، اما او با چشمان هوس‌آلود به من نگاه می‌کرد و گفت: «من از تو خوشم می‌آید. مرا می‌پسندی؟ با هم بیشتر آشنا شویم و برای بهتر شناختن، بیا خانه‌ی ما، هیچ‌کس خانه نیست.» من تلاش می‌کردم از آن کوچه‌ی خلوت عبور کنم و حرف‌هایش را نادیده بگیرم، ولی او پافشاری می‌کرد. هرچقدر تلاش می‌کردم از او دور شوم، به دنبالم می‌آمد و حرف‌هایی می‌زد که توهین به خودم و جنسیتم بود.

با شنیدن حرف‌های او پاهایم سست شد؛ درست انگار پاهایم در زمین میخ‌کوب شده بود. واقعاً دلم برای خودم می‌سوخت. در آن زمان آرزو کردم کاش دختر نبودم. اگر دختر نبودم، حداقل بدون شنیدن حرف‌های توهین‌آمیز و آزاردهنده می‌توانستم قدم بزنم. در حالی که حس ناامنی مرا اذیت می‌کرد و فقط دوست داشتم به کورس برسم، او مشغول حرف زدن خودش بود و خوشحال بود که مرا اذیت می‌کند.

هرچقدر که می‌خواستم از او دور شوم، او همان‌قدر نزدیک‌تر می‌شد. با خود فکر می‌کردم چرا مسیر کورس امروز این‌قدر دور به نظر می‌رسد؟ یعنی تا آنجا با من می‌آید؟ ناگهان نگاهم به درِ بازی جلب شد؛ همان چیزی بود که می‌خواستم. بدون حرف و اجازه داخل شدم. در آن حیاط سه دختر بودند. من را دیدند و گفتند: «چه شده؟ به کسی کار داری؟» من با صدای لرزان گفتم: «می‌شود یک لیوان آب بدهید؟»

یکی از آن‌ها برایم آب آورد. آب را نوشیدم و آن‌ها از من پرسیدند: «چرا می‌لرزی؟ از قیافه‌ات معلوم است خیلی ترسیده‌ای!» من تمام ماجرا را برایشان تعریف کردم. آن‌ها گفتند تا زمانی که او نرفته، همان‌جا بمانم. من حدود نیم ساعت در آن خانه نشستم تا اینکه حس کردم دیگر رفته است. قبل از بیرون شدن از آنجا تشکر کردم. به ساعت نگاهی انداختم؛ از تایم کورسم نیم ساعت گذشته بود و من به کورس نرفتم.

باز هم با ترس راهی خانه‌ام شدم. خیلی سریع قدم‌هایم را برمی‌داشتم که او دوباره دنبالم نیاید. اما نه، او در کوچه‌ی دیگری منتظرم بود. به محض اینکه مرا دید، دوباره دنبالم راه افتاد و گفت: «چرا مرا نادیده می‌گیری؟ خودت را مغرور نگیر! خیر است، بیا خانه‌ی ما، گفتم کسی خانه‌ نیست، شرم نکن!» دیگر پاهایم سست شده بود و گرما را کلاً فراموش کرده بودم.

کم‌کم به خانه نزدیک شدم. به محض اینکه در زدم، او شماره‌اش را انداخت و گفت: «زنگ بزن!» من شماره‌اش را گرفتم و پاره‌پاره کردم. حالا راحت‌تر بودم چون به خانه‌ام رسیده بودم. مادرم از من پرسید: «چرا رنگت پریده؟» گفتم: «هیچی، شاید به خاطر گرما باشد.» مادرم دیگر حرفی نزد. اگر این ماجرا را به مادرم می‌گفتم، آن وقت همیشه نگرانم می‌شد که این اتفاق دوباره تکرار نشود.

دختر بودن چرا این‌قدر سخت است؟ به خاطر جنسیتم واقعاً باید بترسم؟ بیشتر دختران چنین ترسی را تجربه کرده‌اند و مرا درک می‌کنند که در آن زمان چه حالی داشتم؛ در آن وقت از شدت ترس می‌مردم. با خود می‌گفتم اگر بلایی سرم بیاید، چه خاکی به سرم بریزم؟ فکر می‌کردم دیگر اشکم درمی‌آید و بغض گلویم را می‌فشرد. از دختر بودن متنفر شده بودم. کاش به جای دختر، پسر به دنیا می‌آمدم. واقعاً چنین آرزویی داشتم. با خود می‌گفتم اگر پسر بودم، به خاطر جنسیتم چنین رفتاری با من نمی‌شد.

دلم خیلی پر بود. تا دو روز به کورس نرفتم و بعد از آن هم وقتی می‌رفتم، خیلی می‌ترسیدم که آن پسر دوباره پیدا نشود. در راه با ترس می‌رفتم و با ترس برمی‌گشتم، اما از درس‌هایم هم نمی‌توانستم دل بکنم. واقعاً دردناک بود. کاش می‌شد دفاع شخصی یاد بگیرم، اما طالبان کلپ‌های ورزشی را هم بر روی دختران بسته‌اند. واقعاً زندگی به عنوان یک دختر سخت است. در آن زمان آرزویم این بود که کاش دختر نبودم، ولی حالا از اینکه به عنوان یک دختر به دنیا آمده‌ام خوشحالم و به دختر بودنم افتخار می‌کنم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000