هیچ‌کس از خانه بیرون نیامد…!

در حویلی ما فقط ما زندگی نمی‌کنیم. سال‌هاست که دو خانواده‌ی کوچک گنجشک نیز خودشان را صاحب این خانه می‌دانند. یکی از گنجشک‌ها بالای سر درِ حیاط لانه ساخته است و دیگری میان شینگ‌های بام. هر صبح پیش از آن‌که آدم‌ها از خوابِ نگرانی‌ها و دغدغه‌های زندگی بیدار شوند، آن‌ها با صدای ریز و بی‌ادعای‌شان ثابت می‌کنند که هنوز زندگی با تمام سختی‌هایش ادامه دارد.

امروز صبح وقتی می‌خواستم از خانه بیرون شوم، صدایی شنیدم که با روزهای دیگر فرق داشت. صدای جیک‌جیک نبود، صدای ترس بود. سرم را بالا کردم؛ جوجه‌ی کوچک گنجشک با یک تار باریک سیاه از لانه آویزان مانده بود. باد آرام تکانش می‌داد و هر لحظه ممکن بود از آن ارتفاع به زمین بیفتد. مادرش دیوانه‌وار از این سو به آن سو می‌پرید، بال می‌زد و صدا می‌کرد؛ انگار تمام دنیا را خبر می‌کرد که فرزندش دارد از دست می‌رود.

آن لحظه هیچ کاری جز دویدن به ذهنم نرسید. خودم را به پشت‌بام رساندم، نیمی از بدنم را از لبه‌ی بام آویزان کردم و دستم به زحمت به آن پرنده‌ی کوچک رسید. تار را با احتیاط بریدم و گنجشک را در کف دستم گرفتم. آن‌قدر سبک بود که انگار چیزی در دست نداشتم؛ فقط یک مشت ترس، یک مشت لرزش و یک مشت نفس‌های کوتاه و تند تند.

او را پایین آوردم. از شیربرنجی که از شب گذشته مانده بود چند دانه برنج برایش گذاشتم. دو یا سه دانه بیشتر نخورد. تمام بدنش می‌لرزید؛ نه فقط از سرما، بلکه از وحشتی که هنوز از چشمان کوچکش بیرون نرفته بود. خواستم دوباره او را به لانه‌اش برگردانم. چند بار تلاش کردم اما هر بار نزدیک بود دوباره سقوط کند. آخر سر او را کنار لانه‌ی گنجشک دیگری بالای سر در گذاشتم. نمی‌دانم آن خانواده او را پذیرفتند یا نه، فقط دلم می‌خواست آن روز هیچ موجود کوچکی بی‌پناه نماند.

تمام راه با خودم فکر می‌کردم که چقدر میان آدم‌ها و پرنده‌ها فاصله کم است. یک مادرِ گنجشک وقتی فرزندش در خطر باشد تمام توانش را خرج نجات او می‌کند، حتی اگر هیچ‌کس زبانش را نفهمد.

همین تصویر بی‌اختیار مرا به دو سال پیش برد؛ به همان روزی که همسایه‌ی ما میان کوچه می‌دوید، به سر و صورتش می‌زد و با صدایی که هنوز از خاطرم پاک نشده فریاد می‌کشید: «از برای خدا یکی بیاید! دخترم را می‌برند!»

آن روز کوچه پر از خانه بود اما انگار هیچ خانه‌ای آدم نداشت. پنجره‌ها بسته بودند، درها بسته بودند و دل‌ها هم بسته بودند. صدای آن زن از دیوارها برمی‌گشت اما به گوش هیچ‌کس نمی‌رسید، یا شاید همه شنیدند و فقط تصمیم گرفتند چیزی نشنوند.

بعدها مردم آرام و بی‌درد درباره‌ی سرنوشت آن دختر حرف می‌زدند. یکی می‌گفت مولوی طالب از او خوشش آمده بود. یکی می‌گفت پولی برای فامیلش فرستاده‌اند و خانواده‌اش به رضا داده‌اند. یکی چیزی اضافه می‌کرد و دیگری چیزی کم. قصه‌ها زیاد بود اما حقیقت فقط یک چیز بود: آن دختر دیگر هرگز به زندگی قبلی‌اش برنگشت.

چند روز پیش او را دیدم. از موتر پایین شد؛ سه کودک قدونیم‌قد دنبالش راه می‌رفتند و مردی که می‌توانست هم‌سن پدرش باشد چند قدم جلوتر حرکت می‌کرد. از دور نگاهش کردم. نمی‌دانم خوشحال بود یا فقط یاد گرفته بود احساساتش را جایی پنهان کند که هیچ‌کس پیدایش نکند. بعضی آدم‌ها آن‌قدر زود بزرگ می‌شوند که دیگر فرصت کودک بودن را به خاطر نمی‌آورند.

هفده‌سالگی سنی است که باید میان کتاب‌ها، آرزوها، امتحان‌ها و رویاهای آینده گم شد؛ نه میان گریه‌ی سه کودک، آشپزخانه و زندگی‌ای که انتخابش نکرده‌ای.

گاهی فکر می‌کنم آن روز ما همسایه‌های خوبی برایش نبودیم. شاید اگر فقط چند نفر از خانه‌ها بیرون می‌آمدند، شاید اگر فقط چند نفر کنار آن مادر می‌ایستادند، داستان جور دیگری نوشته می‌شد. شاید هم نه، اما دست‌کم آن زن احساس نمی‌کرد که در میان آن همه آدم کاملاً تنها مانده است.

از صبح تا حالا تصویر آن جوجه‌ی گنجشک از ذهنم بیرون نمی‌رود. هر بار که به لرزش بدن کوچکش فکر می‌کنم، صورت آن دختر را به یاد می‌آورم. هر دو یک چیز مشترک داشتند: هر دو در لحظه‌ای از زندگی فقط به یک دستِ کمک نیاز داشتند. فرقش این بود که برای نجات یک گنجشک یک نفر از پشت‌بام بالا رفت؛ اما برای نجات یک دختر هیچ‌کس حتی درِ خانه‌اش را باز نکرد.

شاید بزرگ‌ترین غم این سرزمین جنگ یا فقر نباشد؛ شاید عادت کردن ما به تماشای درد دیگران باشد. روزی که صدای کمک‌خواستن کسی دیگر ما را از جای ما تکان ندهد، چیزی در وجود ما می‌میرد؛ چیزی که هیچ‌وقت دوباره زنده نمی‌شود.

هنوز هم هر صبح صدای گنجشک‌ها در حویلی ما می‌پیچد. هر بار که بال می‌زنند برایشان دعا می‌کنم که هیچ تاری، هیچ دستی و هیچ ترسی پروازشان را ناتمام نکند. هر بار که به آسمان نگاه می‌کنم، با خودم آرزو می‌کنم کاش آدم‌ها هم روزی یاد بگیرند برای نجات یکدیگر به اندازه‌ی یک مادرِ گنجشک بی‌قرار باشند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000