صبح هنوز چشمهایش را کامل باز نکرده بود که مادر آرام صدایش زد: «بلند شو پسرم… شاید امروز کار گیرت بیاید.» پسرک چشمهای خوابآلودش را مالید. هوای صبح بارانی و سرد بود و پتوی نازکش دیگر گرمایی نداشت. دلش میخواست چند دقیقهی دیگر بخوابد؛ درست مثل کودکانی که صبحها مادرشان بیدارشان میکند تا برای رفتن به مکتب آماده شوند؛ اما او سالها بود که به جای زنگ مکتب، با نگرانیِ نان از خواب بیدار میشد.
لباسهای کهنهاش را پوشید. کفشهایش آنقدر پاره بودند که انگار دیگر فقط نامی از کفش با خود داشتند. پیش از رفتن، نگاه کوتاهی به خواهر کوچکش انداخت؛ دختربچهای که هنوز خواب بود و لبخندی آرام روی لب داشت. شاید در خواب، عروسکی را در آغوش گرفته بود؛ عروسکی که در دنیای واقعی هرگز نداشت.
پسرک آهسته از خانه بیرون رفت. کوچهها و سرکها برای او زمین بازی نبود، بلکه محل کارش بود. هر چهارراه را از حفظ بود. میدانست کدام چراغ سرخ چند ثانیه بیشتر طول میکشد، کدام رهگذر مهربانتر است و کدام نگاه از کنارش بیتفاوت عبور خواهد کرد. با هر بار نزدیک شدن به موترها، لبخندی مصنوعی روی لبش مینشست؛ لبخندی که فقط برای فروختن چند بسته دستمال کاغذی بود، نه از سر شادی. گاهی شیشهی موترها بالا میرفت؛ انگار نه انگار کودکی پشت آن ایستاده است. گاهی هم کسی با اخم و فریاد میگفت: «برو کنار!» او آرام کنار میرفت… نه از ترس، بلکه از عادت. عادت کرده بود که دیده نشود.
ظهر که میشد، آفتاب داغ روی صورت کوچکش مینشست. شکمش از گرسنگی درد میگرفت؛ اما پولی که به دست میآورد باید برای خانه میرفت. اگر چیزی باقی میماند، یک تکه نان میخرید، اگر هم نمیماند، با آب گرسنگیاش را ساکت میکرد. بدترین لحظهی روز، زمانی بود که کودکان همسنش را میدید؛ کودکانی که با کیفهای رنگی از مکتب برمیگشتند، با صدای بلند میخندیدند و از امتحان و بازی فردا حرف میزدند. او ناخودآگاه دستهای سیاهش را پشت کمر پنهان میکرد. نمیخواست کسی بفهمد این دستها به جای قلم گرفتن، سالهاست بار زندگی را حمل میکنند.
گاهی با خودش فکر میکرد اگر پدرش هنوز زنده بود، آیا او هم حالا یکی از همان بچهها بود؟ آیا او هم از مادرش پول جیبی میخواست؟ آیا او هم شبها کارخانگی مینوشت؟ اما هیچ جوابی نبود… فقط سکوت.
شبها وقتی به خانه برمیگشت، مادر همیشه اولین سؤالش این بود: «خسته شدی پسرم؟» و او همیشه دروغ میگفت: «نه مادر… امروز اصلا سخت نبود.» در حالی که پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت. او حقیقت را پنهان میکرد، چون نمیخواست غم تازهای روی شانههای خمیدهی مادرش بگذارد.
یک شب، وقتی همه خواب بودند، صدای گریهی آرام مادر را شنید. مادر فکر میکرد پسرش خواب است. زیر لب میگفت: «خدایا… ببخش که نتوانستم کودکیاش را حفظ کنم…» پسرک چشمانش را بست. اشکهایش آرام روی بالش کهنه چکید. آن شب فهمید که فقط خودش نیست که هر روز کار میکند، مادرش هم هر شب با عذاب وجدان میخوابد. از آن روز به بعد، دیگر هیچوقت از خستگی شکایت نکرد.
او فقط پانزده سال داشت، اما مثل مردی چهلساله راه میرفت. مثل مردها فکر میکرد و مثل خیلی از بزرگسالان، آرزوهایش را یکییکی دفن کرده بود. گاهی کنار پنجرهٔ دکانها میایستاد و به بایسکلها، کتابها و اسباببازیها خیره میشد؛ نه برای خریدن، فقط برای اینکه بداند اگر روزی کودک بود، شاید آنها را دوست داشت.
تلخترین حقیقت این است که کودکان کار، فقط نان نمیفروشند، آنها کودکیشان را میفروشند، روزهایی را که دیگر هرگز بازنمیگردند. هیچکس نمیتواند سالهای از دسترفته را به آنها برگرداند. هیچکس نمیتواند اولین زنگ مکتبی را که هرگز نشنیدند، دوباره برایشان به صدا درآورد. هیچکس نمیتواند دستهای کوچکی را که زودتر از موعد پینه بست، دوباره نرم و بیدغدغه کند.
ما معمولاً از کنارشان رد میشویم. شاید یک مقدار پولی بدهیم، شاید هم ندهیم. اما کمتر کسی لحظهای فکر میکند که اگر جای فرزند خودش بود چه؟ اگر آن کودک، برادر یا خواهر خودش بود چه؟ اگر آن چشمان خسته، چشمان کودکی بود که دوستش دارد، باز هم اینقدر بیتفاوت از کنارش عبور میکرد؟
کودکان کار، فقط فقیر نیستند؛ آنها کودکانی هستند که دنیا پیش از آنکه فرصت رویا دیدن به آنها بدهد، مجبورشان کرد بزرگ شوند. و شاید دردناکترین جملهای که میتوان دربارهٔ آنها نوشت این باشد: بعضی کودکان آنقدر زود بزرگ میشوند که حتی فرصت نمیکنند یکبار با خیال راحت، کودک باشند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه