در میان بازارهای شلوغ قدم میزدم. ازدحام جمعیت، صدای فروشندگان و رفتوآمد مردم فضای بازار را پر کرده بود. «هدفون» در گوشم بود و به دکلمهی زیبای «میمیرم» گوش میدادم. در همان حال، آرام و بیتوجه به شلوغی اطراف، مسیرم را ادامه میدادم.
ناگهان صدایی خشن سکوت ذهنم را شکست. مردی با لحنی تند و آمرانه فریاد زد: «چادرت را پیش بکش!» با تعجب برگشتم. مأمور امر به معروف بود که دختری را با چادر نارنجی خطاب قرار داده بود. دختر، بدون آنکه حتی فرصت حرف زدن پیدا کند، با ترس چادرش را جلو کشید، سرش را پایین انداخت و با قدمهایی شتابزده از آنجا دور شد، گویی تنها آرزویش این بود که هرچه زودتر از آن صحنه فرار کند.
چند لحظه همانجا ایستادم و به این صحنه فکر کردم. با خود گفتم: آیا واقعاً این شیوهی برخورد درست است؟ آیا احترام گذاشتن به انسانها تا این اندازه دشوار شده است؟ اگر کسی میخواهد توصیهای دینی یا اخلاقی بکند، مگر نمیتواند با مهربانی، آرامش و احترام سخن بگوید؟
اسلام، دین رحمت و اخلاق است. پیامبر اسلام (ص) مردم را با خوشرفتاری، مهربانی و احترام به سوی حقیقت دعوت میکرد، نه با فریاد، تحقیر و ایجاد ترس. هیچ ارزشی زمانی که با توهین و بیاحترامی همراه شود، اثر واقعی خود را نخواهد داشت. انسانها بیش از هر چیز، شایستهی کرامت و احتراماند.
اما پرسشی که ذهنم را بیشتر درگیر میکند این است که آیا واقعاً بزرگترین مشکل جامعهی ما، چادر دختران است؟ آیا اگر همهی دختران چادر خود را دقیقتر تنظیم کنند، مشکلات اقتصادی، بیکاری، فقر، گرسنگی، مهاجرت، اعتیاد، فساد و بحرانهای انسانی نیز حل خواهد شد؟
اگر واقعاً چنین بود، شاید همهی دختران این سرزمین آن را نه فقط یک دستور، بلکه یک مسئولیت میدانستند و برای حل مشکلات کشور از آن دریغ نمیکردند؛ اما همه میدانیم که ریشهی دردهای افغانستان بسیار عمیقتر از ظاهرِ لباس مردم است.
جامعهای که جوانانش از کار محروم باشند، کودکانش از آموزش بازبمانند و خانوادههایش هر روز با نگرانی نان شب زندگی کنند، با پرداختن به مسائل ظاهری آباد نخواهد شد. پیشرفت یک کشور با علم، عدالت، اقتصاد سالم، احترام به حقوق انسانها و فراهم کردن فرصتهای برابر ممکن میشود، نه با ترساندن دختران در کوچه و بازار.
شاید تصور شود که با محدود کردن دختران میتوان آینده را کنترل کرد؛ اما تاریخ بارها ثابت کرده است که اندیشه را نمیتوان زندانی کرد. دختران امروز با دختران دهههای گذشته تفاوت دارند؛ آنان در عصر تکنولوژی و ارتباطات زندگی میکنند. اگر درهای مکتب و دانشگاه به رویشان بسته شود، راه یادگیری را در خانه، از کتابها، از اینترنت و از تجربههای زندگی پیدا میکنند.
امروز هزاران دختر، با وجود همهٔ محدودیتها، هنوز مطالعه میکنند، زبان میآموزند، مینویسند، آموزش میبینند و رؤیاهایشان را زنده نگه میدارند. شاید ساختمان مکتب از آنان گرفته شده باشد؛ اما اشتیاق آموختن را هیچکس نتوانسته از دلشان بگیرد. هر خانهای که در آن دختری برای آیندهاش کتابی را ورق میزند، میتواند به یک کلاس درس تبدیل شود.
دختری که امروز از حق آموزش محروم شده است، فردا همان زنی خواهد بود که فرزندان این سرزمین را تربیت میکند. محروم کردن او از آگاهی، در حقیقت محروم کردن نسل آینده از دانایی است. جامعهای که زنانش را نادیده بگیرد، نیمی از توانایی خود را از دست میدهد و هرگز نمیتواند به توسعهٔ واقعی برسد.
هیچ جامعهای با خاموش کردن صدای زنان پیشرفت نکرده است. کشوری آباد میشود که در آن انسانها، فارغ از جنسیت، فرصت رشد، آموزش و خدمت به جامعه را داشته باشند. احترام، نخستین گام برای ساختن یک جامعهی سالم است و بیاحترامی، هرگز جایگزین فرهنگ و اخلاق نخواهد شد.
من باور دارم روزی خواهد رسید که در این سرزمین، به جای فریاد زدن بر سر دختران، صدای کتاب خواندن، پژوهش کردن، ساختن و امید شنیده شود. روزی که معیار ارزش انسانها نه ظاهرشان، بلکه دانش، اخلاق، شخصیت و خدمتشان به جامعه باشد.
زیباترین جامعه، جامعهای نیست که مردمش از ترس سکوت کنند؛ بلکه جامعهای است که در آن انسانها با احترام زندگی کنند، آزادانه بیاموزند و با آگاهی، آیندهی کشورشان را بسازند؛ زیرا آینده را نه ترس، بلکه علم، احترام و انسانیت میسازد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه