رها کردن آسان نبود

او از همان سال‌های کودکی، زمانی که هنوز دانش‌آموز صنف سوم مکتب بود، به‌جای بازی و سرگرمی، پا به کارگاه خیاطی گذاشت. پدرش که در یک مکتب کار می‌کرد، به‌تنهایی توان تأمین هزینه‌های خانواده را نداشت. به همین دلیل، دست پسر کوچکش را گرفت و او را به یک کارخانه‌ی «بَیک‌دوزی» برد تا هم حرفه‌ای یاد بگیرد و هم بتواند کمک‌خرج خانه باشد. از آن روز، زندگی‌اش رنگ دیگری گرفت. هر روز پس از برگشتن از مکتب، غذایش را با عجله می‌خورد و راهی کارخانه می‌شد. ساعت‌ها پشت چرخ خیاطی کار می‌کرد و شب‌ها تا حدود ساعت هشت منتظر می‌ماند تا پدرش دنبالش بیاید و با هم به خانه برگردند. کودکی‌اش خیلی زود تمام شد؛ اما او هیچ‌گاه از این موضوع شکایت نکرد، چون می‌دانست خانواده‌اش به او نیاز دارند.

سال‌ها یکی پس از دیگری گذشت. او هم‌زمان درس می‌خواند و کار می‌کرد و به‌سختی میان این دو تعادل برقرار می‌ساخت. وقتی به صنف هفتم رسید، دیگر یک شاگرد ساده نبود؛ خلیفه شده بود و در کارخانه برایش یک چرخ خیاطی اختصاص دادند. حتی دو شاگرد زیر نظر خودش کار می‌کردند. در میان اقوام و آشنایان، همه او را به‌عنوان پسری می‌شناختند که از کودکی بار مسئولیت خانواده را بر دوش گرفته و دست پدرش را سبک کرده است. شنیدن این حرف‌ها برایش لذت‌بخش بود؛ زیرا احساس می‌کرد توانسته باعث سربلندی پدرش شود. اما پشت این افتخار، سال‌هایی پنهان بود که در آن، کودکی و نوجوانی‌اش آرام‌آرام از میان رفته بود.

در حالی‌که هم‌سن‌وسال‌هایش روزهای نوجوانی را با بازی، تفریح و رؤیاهای رنگارنگ سپری می‌کردند، او شب و روز پشت چرخ خیاطی می‌نشست و بیک‌های مکتب را می‌دوخت. هرچه مسئولیت‌هایش بیشتر می‌شد، درس خواندن نیز برایش دشوارتر می‌گردید. دیگر نه فرصت کافی برای مطالعه داشت و نه توان جسمی لازم برای ادامه‌ی این زندگی سخت. وقتی به صنف دهم رسید، شرایط خانواده نیز روزبه‌روز دشوارتر شد. بیماری مادر، ضعف جسمی پدر و مشکلات اقتصادی، فشار زیادی بر دوش او گذاشته بود. سرانجام پیش از آمدن طالبان، تصمیمی گرفت که هنوز هم سنگینی آن را بر دلش احساس می‌کند؛ مکتب را ترک کرد تا بتواند کار کند و کمک‌خرج خانواده باشد. او از درس‌هایش دست کشید تا خواهر و برادرهایش فرصت ادامه‌ی تحصیل را از دست ندهند.

با آمدن طالبان، زندگی‌شان سخت‌تر از همیشه شد. کارگاهی که سال‌ها در آن کار کرده بود، دیگر مانند گذشته سفارش نداشت؛ زیرا با بسته شدن مکاتب دخترانه، نیاز به بیک‌های دخترانه نیز به‌شدت کاهش یافت و او کم‌کم کارش را از دست داد. از سوی دیگر، پدرش که پیش از آن نیز به دلیل بیماری توان گذشته را نداشت، پس از تغییرات جدید در نظام آموزشی و کاهش تعداد شاگردان، به‌ویژه دختران، از کار در مکتب اخراج شد. مردی که زمانی ستون خانه بود، حالا زیر بار بیماری و نگرانی‌ها خم شده بود. مشکلات یکی پس از دیگری از راه می‌رسید و او هنوز آن‌قدر بزرگ نشده بود که بتواند این‌همه فشار را تحمل کند، اما زندگی هیچ‌گاه از کسی نمی‌پرسد که آماده‌ی سختی هست یا نه…

وقتی دیگر راهی برای ادامه‌ی زندگی در افغانستان ندید، راه مهاجرت را انتخاب کرد و به ایران رفت. سال‌های مهاجرت، پر از تلخی، دلتنگی و ناامیدی بود. بارها تلاش کرد کاری پیدا کند و روی پای خودش بایستد؛ اما شرایط آن‌گونه که تصور می‌کرد پیش نرفت. در تمام آن روزها، تنها دل‌خوشی‌اش تماس‌های کوتاه با خانواده بود. هر بار که با پدرش صحبت می‌کرد، بیشتر از قبل خستگی را در چهره و صدایش احساس می‌کرد؛ موهایش سفید شده بود، دست‌هایش از کار زیاد ترک برداشته بود و شب‌ها از شدت فکر و اضطراب خواب به چشمانش نمی‌آمد. دیدن این تغییرات، حتی از پشت یک تماس تلفنی، قلب او را می‌شکست.

بعضی‌ها می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند؛ اما او باور دارد که این جمله حقیقت ندارد. در تمام آن شب‌هایی که در غربت زندگی می‌کرد، بارها اشک ریخت؛ نه از ترس، بلکه از دلتنگی، درماندگی و نگرانی برای خانواده‌اش. هیچ‌کس جز خدا شاهد اشک‌هایی نبود که در سکوت شب از چشمانش جاری می‌شد. هیچ‌کس نمی‌دانست دوری از خانواده و احساس ناتوانی، چگونه روح یک جوان را آرام‌آرام خسته می‌کند.

دو سال بعد به افغانستان بازگشت. زندگی خانواده نسبت به گذشته کمی بهتر شده بود؛ اما مشکلات هنوز پایان نیافته بود. در کشوری که هر روز قیمت مواد غذایی بالا می‌رود و آینده قابل پیش‌بینی نیست، آرامش معنای واقعی خود را از دست می‌دهد. امروز او بیست‌ساله است و بزرگ‌ترین حسرت زندگی‌اش، ادامه ندادن درس است. هر بار که می‌بیند پسرهای کاکایش برای کانکور آماده می‌شوند، ناخودآگاه به سال‌هایی فکر می‌کند که خودش مجبور شد قلم و کتاب را کنار بگذارد و پشت چرخ خیاطی بنشیند. او از کار کردن شرم ندارد؛ اما همیشه با خود فکر می‌کند اگر فرصت ادامه‌ی تحصیل را از دست نمی‌داد، شاید امروز زندگی‌اش مسیر دیگری داشت.

با وجود تمام سختی‌هایی که پشت سر گذاشته است، هنوز امید را از دست نداده است. تنها آرزویش این است که کسی پیدا شود و دستش را بگیرد؛ کسی که به او فرصت دوباره‌ای برای درس خواندن بدهد. او باور دارد که هنوز دیر نشده و اگر این فرصت برایش فراهم شود، می‌تواند آینده‌ی متفاوتی برای خودش و خانواده‌اش بسازد. او تنها یک فرصت می‌خواهد؛ فرصتی برای آموختن، برای جبران سال‌هایی که ناچار شد به‌جای درس، بار زندگی را بر دوش بکشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000