آن‌که دنیایت را جهنم می‌سازد…

دنیا با همه‌ی رنگارنگی و زیبایی‌هایش گاه برای بعضی‌ها تار می‌شود؛ گویا که هیچ رنگی نداشته است و روشناییِ زندگی‌شان غروب می‌کند، اما نه مثل غروب شام‌گاهان، بلکه به یک‌باره.

خانواده‌ای را می‌شناسم که هدفی جز زندگی نداشتند و نمی‌جنگیدند جز برای لقمه‌نانی حلال؛ خانواده‌ای که شش پسر داشت، در روستایی زندگی می‌کردند و به کشاورزی مشغول بودند. در یکی از روزها، زمانی که دو تا از پسران خانواده در کوهی نزدیک به خانه‌ی‌شان برای جمع‌آوری هیزم رفته و مصروف کار بودند، عده‌ای افراد شرور و تا دندان مسلح به آن‌ها هجوم می‌آورند و سلاح‌های خود را به سمت‌شان نشانه می‌گیرند.

آن‌ها با دست خالی پشت سنگی پناه می‌گیرند؛ اما زیر گلوله‌باران بی‌امانی که در حال نزدیک‌تر شدن است، نمی‌توانند دوام بیاورند. با شنیده شدن صدای شلیک، مادرشان از خانه بیرون می‌شود و می‌بیند که درنده‌خویان در حال پرپر کردن فرزندانش هستند. می‌خواهد به سمت‌شان بدود و نگذارد شلیک کنند؛ اما با ممانعت پسرش مواجه می‌شود. پسر در آخرین نفس‌هایش فریادی سر می‌دهد و به مادرش می‌گوید به خانه برگردد؛ صدایی که می‌گوید: «شهادت برای مردان افتخار است»؛ شهادتی که از جنس شجاعت و برای حفظ سرزمین آبایی‌اش باشد.

مادر در جا می‌ایستد و نظاره‌گر این صحنه می‌شود؛ در مقابل چشمانش افراد قسی‌القلبی که بویی از انسانیت نبرده‌اند، آن دو برادر را به رگبار گلوله بستند و از ساحه فرار کردند. این صحنه برای مادر آشنا بود؛ زیرا چند سال قبل نیز همسرش به طور مرموزی به شهادت رسیده بود.

بعد از آن‌که آن‌ها محل را ترک کردند، مادر برای آوردن فرزندانش به سمت کوه می‌رود و پیکر آن‌ها را به سختی به قریه می‌آورد. زمانی که افراد دیگر از قریه‌های مجاور می‌آیند، می‌بینند که یکی از آن دو برادر شهید شده و دیگری به شدت زخمی است و امید کمی به زنده‌ماندنش وجود دارد. برادر کوچک‌ترشان که آن هنگام در مکتب حضور داشت، وقتی این خبر را می‌شنود، به سمت خانه می‌دود و می‌بیند برادرانش دیگر نیستند. او بعد از آن روز لب به آب و غذا نمی‌زند تا آن‌که دار فانی را وداع می‌گوید.

یکی دیگر از برادرانش نیز که در کشور عراق مصروف تحصیلاتش بود، با باخبر شدن از این حوادث در شوک فرو رفته و مدتی بی‌هوش در شفاخانه تحت مراقبت به سر می‌برد. زمانی هم که به هوش می‌آید، دچار حملات عصبی می‌گردد. این‌طور می‌شود که دو برادر زیر خاک می‌روند، یکی در حالت کوما قرار می‌گیرد و دیگری هم به ناراحتی عصبی دچار می‌شود.

بعد از این واقعه، زمانی که دولت تحقیقات را برای یافتن قاتلان آغاز می‌کند و افرادی را در پیوند به این حادثه دستگیر می‌نماید، معلوم می‌شود که آن‌ها کوچی‌هایی بودند که در ولسوالی‌شان به سر می‌بردند و انگیزه‌ای جز تعصب نداشتند.

به هر حال، گذر زمان مرهم هر زخمی است، هرچند عمیق باشد و همیشه سایه‌ی آن درد روی قلبت سنگینی کند. زمان می‌گذرد، زندگی باقی است و برای ادامه دادن، مجبورا باید برخاست. آن‌هایی که زخم می‌خورند برمی‌خیزند؛ اما آن‌هایی که زخم می‌زنند، در مقابل انسانیت و تاریخ، خجل و رسوا می‌شوند. تاریخ لکه‌ی ننگی بر پیشانی آن‌ها خواهد زد و آن انسان‌نماهای بی‌رحم با بدنامی از صحنه‌ی روزگار محو می‌شوند؛ اما آرمان انسان‌های آزاده در جهان باقی خواهد ماند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000