از ترس طالبان در خیابان تا ترس از خانواده در خانه

برای محبوبه و معصومه، یک روز عادی برای خرید به بازار، به یکی از ترسناک‌ترین خاطره‌های زندگی‌شان تبدیل شده است؛ روزی که محبوبه و دخترخاله‌اش معصومه، در حالی که حجاب داشتند و روسری بر سر کرده بودند، از سوی نیروهای امر به معروف طالبان متوقف شدند. اتهام آنان چیزی جز نداشتن چادرنماز نبود؛ اما آن‌چه پس از آن اتفاق افتاد، برای آن‌‌ها تنها یک تذکر درباره‌ی پوشش نبود، بلکه تجربه‌ای از ترس، تهدید و سلب اختیار در ابتدایی‌ترین انتخاب‌های شخصی بود.

در یکی از روزهای زمستانی سال ۱۴۰۴، محبوبه، مادرش، مادرکلانش و معصومه، دخترخاله‌اش، از موتر پیاده شدند و به بازار رسیدند. همین که وارد بازار شدند، دو نفر از نیروهای امر به معروف گروه طالبان در برابرشان ایستادند. مادرکلان و مادر محبوبه چادرنماز داشتند و محبوبه و معصومه حجاب به تن داشتند و روسری بر سر؛ اما هیچ‌کدام‌شان چادرنماز نداشتند.

نیروهای امر به معروف طالبان آن‌ها را متوقف کردند و از محبوبه و معصومه پرسیدند که چرا چادرنماز نپوشیده‌اند.

محبوبه می‌گوید آن‌ها سر جای خود خشک شدند و حتا نتوانستند تکان بخورند: «ما سر جای خود میخکوب شدیم. ترسیده بودیم. مادر و مادرکلانم طرف همدیگر نگاه می‌کردند. معصومه گفت: ما حجاب که داریم. طالب گفت: چوب باش که می‌زنمت.»

برای محبوبه، تهدید به خشونت در همان لحظه کافی بود تا یک خرید ساده به موقعیتی تبدیل شود که در آن احساس کند هیچ اختیاری بر بدن و پوشش خودش ندارد. در چنین شرایطی، مساله تنها پوشش نیست؛ مساله این است که دختران و زنان تا چه اندازه می‌توانند درباره‌ی ابتدایی‌ترین امور زندگی خود تصمیم بگیرند، بدون آن‌که از برخورد، بازداشت، توهین یا خشونت بترسند.

آن‌چه این صحنه را برای محبوبه دردناک‌تر کرد، تنها رفتار نیروهای طالبان نبود. چند زن و مرد حاضر در بازار نیز با آنان همراه شدند و رفتار طالبان را تأیید کردند. به گفته‌ی محبوبه، این همراهی اجتماعی ترس او را چند برابر کرد؛ زیرا احساس کرد فشار بر زنان تنها از سوی مأموران طالبان اعمال نمی‌شود، بلکه بخشی از جامعه نیز در برابر این فشار سکوت یا از آن حمایت می‌کند.

محبوبه می‌گوید: «یکی از آن زنان که خودش هم برای خرید آمده بود، طرف ما نگاه کرد و گفت: اگر این‌ها مادر و پدر داشته باشند، بی‌چادر از خانه بیرون نمی‌شوند. چند مرد دیگر دکان‌دار و عابر بودند هم همه می‌گفتند که امر به معروف خوب می‌کند که این‌ها را ایستاد می‌کند. این خیلی برای ما دردناک بود. جامعه وقتی با طالبان همراه و همدست می‌شود دیگر جایی برای آزادی‌ حتا در درون خانه‌ها و خیابان‌ها هم نمی‌ماند.»

مادر و مادرکلان محبوبه پیش طالبان التماس کردند که به دختران‌شان کاری نداشته باشند و دیگر تکرار نخواهد شد و پس از این، آن‌ها هیچ‌گاهی بدون چادرنماز از خانه بیرون نخواهند شد. اما ماجرا در همان‌جا تمام نشد.

 تهدید در بازار و ترس در خانه

یکی از نیروهای امر به معروف رفت تا سه‌چرخه بیاورد و محبوبه و معصومه را سوار کرده و با خود به اداره‌ی امر به معروف طالبان ببرد؛ اما یکی از آنها که نزد آنها بود، به مادر و مادرکلان محبوبه گفت که تا آمدن «شجاعی» فرار کنند.

محبوبه می‌گوید: «شجاعی همیشه بدتر از دیگران است. او همیشه دختران هزاره را مورد آزار و اذیت قرار می‌دهد و بسیاری وقت‌ها دستگیر می‌کند. او رفت که سه‌چرخه بیاورد. همکار تاجیکش به ما گفت که فرار کنیم. ما هم فرار کردیم. مادرم به مامایم زنگ زد تا برای من و معصومه چادرنماز بیاورد. مامایم به زودی برای ما چادر آورد و ما را با موترش به خانه رساند. آن روز ما هیچ چیزی نحریدیم و به خانه برگشتیم. ترس آن روز همیشه در دل ما است.»

آن روز، محبوبه و معصومه  از بازداشت فرار کردند؛ اما ترسی که در آن بازار تجربه کردند با رسیدن به خانه پایان نیافت.

محبوبه می‌گوید مشکل آنان درباره‌ی چادر، حجاب و محدودیت‌ها تنها با طالبان نیست. به گفته‌ی او، در سال‌های اخیر و با گذشت هر روز از دوام رژیم طالبان، خانواده‌ها نیز به شدت سخت‌گیر شده‌اند و این وضعیت زنان و دختران جوان را بیشتر در معرض ترس و تهدید، هم در خانه و هم در خیابان، قرار داده است.

آن روز که آنها از چنگ امربه‌معروف فرار کردند، وقتی به خانه رسیدند، به شدت مورد سرزنش خانواده‌های خود قرار گرفتند: «ما تنها با طالبان روبه‌رو نیستیم. وضعیت در خانه نیز هر روز بدتر می‌شود. آن روز که ما به خانه رسیدیم، پدر، مادر، ماما و مادرکلان همه به جان من و معصومه افتادند و گفتند که اگر گپ شان را گوش نکنیم و چادر نپوشیم، دیگر هرگز به ما اجازه نمی‌دهند که از خانه بیرون شویم.»

به این ترتیب، خیابان و خانه برای دخترانی مانند محبوبه به دو فضای جدا از هم اما با ترسی مشترک تبدیل شده‌اند؛ در خیابان، مأمور طالبان پوشش و رفتار آنان را با سرنیزه و شلاق کنترل می‌کند و در خانه، ترس از طالبان خانواده را به مراقبت و سخت‌گیری بیشتر وادار می‌کند.

پنج سال محرومیت…

وقتی طالبان در نیمه‌ی آگست ۲۰۲۱ تسلط کامل افغانستان را به دست گرفتند و سپس دروازه‌ی مکتب را به روی دختران بستند، محبوبه و معصومه هر دو دانش‌آموز صنف نهم مکتب بودند.

آن‌ها در پنج سال گذشته، به اضافه‌ی محرومیت از آموزش و کار در بیرون از خانه، فضای خانه و خانواده را نیز به شدت تنگ و تاریک احساس می‌کنند.

برای آنان، بسته‌شدن مکتب تنها پایان صنف‌های درسی نبود؛ پایان بخشی از زندگی عادی و چشم‌اندازی بود که برای آینده‌ی خود تصور کرده بودند. پنج سال دورماندن از آموزش، برای دخترانی که در سن نوجوانی از مکتب بیرون رانده شدند، تنها پنج سال از دست‌رفته نیست؛ بخشی از سال‌هایی است که بازگرداندن آن بسیار دشوار یا ناممکن است.

محبوبه می‌گوید وقتی آزادی انسانی از سوی طالبان محدود شد، فضای خانه نیز خودبه‌خود و به طور طبیعی تنگ‌تر شد. ترس از طالبان خانواده‌ها را وادار کرده است که با زنان و دختران خود سخت‌گیری کنند.

این وضعیت، زندگی زنان و دختران را از دو طرف محدود می‌کند: از یک سو، سیاست‌ها و مقررات طالبان حضور آنان را در آموزش، کار و فضای عمومی محدود کرده است و از سوی دیگر، ترس از پیامدهای این محدودیت‌ها به درون خانواده منتقل شده است.

برای محبوبه و معصومه، زندگی بیشتر از هر وقتی بدتر و شدیدتر شده است. آن‌ها تنها از محرومیت از آموزش رنج نمی‌برند؛ بلکه مجبورند یا به طور کامل خاموش بمانند یا برای هر حرکت و کار خود، از آرایش گرفته تا پوشیدن لباس، حتا در درون خانه و در رفت‌وآمدهای فامیلی، به مادر، پدر، برادر و هر عضو بزرگ‌تر از خود در خانواده پاسخ بدهند.

محبوبه می‌گوید: «محرومیت از آموزش دیگر جبران نمی‌شود. مشکل ما هم دیگر تنها محرومیت از آموزش و تحصیل نیست. مشکل اصلی خود طالبان است که اگر سرنگون نشوند، ما دیگر در خانه‌های خود هم بدون ترس زندگی نمی‌توانیم.»

برای این نسل، پنج سال حاکمیت طالبان تنها پنج سال نبودن در صنف درس نیست. پنج سالی است که در آن  یک‌سره رنج کشیده، تحقیر شده، از مکتب دور مانده‌‌اند، رویاهای تحصیلی‌شان متوقف شده، فرصت‌های کاری‌شان محدود شده و فضای اجتماعی و خانوادگی‌شان نیز زیر سایه‌ی ترس کوچک‌تر شده است.

محبوبه هنوز جوان است؛ دختری که تا امروز می‌توانست دانشجوی یکی از دانشگاه‌های افغانستان یا جهان باشد، درس بخواند و با دوستانش بدون ترس به بازار برود و درباره‌ی آینده‌اش تصمیم بگیرد. اما امروز بزرگ‌ترین خواسته‌اش چیزی بسیار ابتدایی‌تر شده است: این‌که بتواند در خانه و خیابان بدون ترس زندگی کند.

محبوبه از آینده‌ای می‌ترسد که وضعیت زنان و دختران از این هم بدتر و تاریک‌تر شود و طالبان هم‌چنان ادامه یابند. او می‌گوید مشکل اصلی برای او دیگر تنها محرومیت از آموزش نیست؛ مشکل گروهی است که ترس را از خیابان به خانه برده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000