گاهی بعضی تماسها آدم را هم میخندانند و هم تا ساعتها به فکر فرو میبرند.
صبح خیلی زود، هنوز چشمهایم درست باز نشده بود که دیدم چند تماس از دختر کاکایم دارم؛ همان که سالهاست به استرالیا مهاجرت کرده. با خودم گفتم حتماً اتفاق مهمی افتاده که این وقت صبح چند بار زنگ زده است. فوری شمارهاش را گرفتم.
به محض اینکه گوشی را برداشت گفتم: «جان خوبی؟ این وقت صبح چند بار زنگ زده بودی، خیریت است؟»
با صدایی که خستگی از آن میبارید گفت: «نه مرضیه… اصلاً خوب نیستم. چند وقت است حالم خراب است، تمام بدنم درد میکند و هیچ انرژی ندارم.»
مثل هر کسی که نگران عزیزش میشود، ناخودآگاه گفتم: «پس برو داکتر دیگر!»
خندید؛ اما از آن خندههایی که بیشتر شبیه آه است تا خنده.
گفت: «رفتنش آسان نیست. شش ماه پیش وقت گرفته بودم، تازه همین هفته نوبتم رسید.»
راستش اول فکر کردم شوخی میکند. شش ماه؟ برای دیدن یک داکتر؟
ادامه داد: «وقتی رفتم، همه علایمم را گفتم. گفتم تمام بدنم درد میکند، زود خسته میشوم، خوابم بههم ریخته و حوصله هیچ کاری ندارم…»
منتظر بودم بگوید داکتر چند آزمایش نوشته یا درمانی را شروع کرده است.
اما گفت: «داکتر فقط نگاهم کرد و گفت: آب زیاد بنوش، چای بخور، غذای سالم بخور، استراحت کن… خوب میشوی.»
بعد با همان لحن شیرین افغانی که همیشه موقع عصبانیت بامزهتر میشود گفت: «اعصابم خراب شد. به داکتر گفتم کری تو بودی که شش ماه مرا منتظر نگاه کدی تا آخرش بگویی چای بخور و نان بخور؟ مگر من تا امروز سنگ میخوردم که حالا فهمیدم چای و نان هم خوردنی است؟»
آنقدر خندیدم که اشک از چشمانم آمد.
گفت: «والله همان لحظه از کلینیک برآمدم، حس کردم شش ماه انتظار کشیدم که یک نصیحتی را بشنوم که مادرم هر روز رایگان میگوید!»
حرفهایش طنز داشت، اما پشت آن طنز یک خستگی واقعی پنهان بود؛ خستگیِ کسی که فکر میکرد در کشوری پیشرفته همه چیز سریع و بیدردسر است، اما فهمیده بود آنجا هم مشکلات خودش را دارد.
آخر گفت: «مرضیه، یک چیز را بگویم؟»
گفتم: «بگو.»
گفت: «گاهی افغانستان با همه سختیهایش یک خوبی دارد: داکترهای کاربلد. اگر بروی پیش داکتر، ممکن است تا از دروازه بیرون شوی یک خریطه دوا دستت باشد. اینجا اما اول باید ماهها منتظر بمانی، بعد هم آخرش توصیه میکنند چای بخور و استراحت کن!»
باز هر دو زدیم زیر خنده.
البته میدانستم حقیقت به این سادگی نیست. در افغانستان خیلی وقتها دوا زیاد تجویز میشود، گاهی حتی بیشتر از نیاز بیمار. در کشورهای دیگر هم داکترها معمولاً تا وقتی مطمئن نشوند که واقعاً دارو لازم است، بیدلیل نسخه نمینویسند. هر دو سیستم خوبیها و ضعفهای خودشان را دارند.
اما چیزی که آن تماس را برایم ماندگار کرد نه بحث داکتر بود و نه تفاوت کشورها؛ همان جمله ساده بود که با لهجهی شیرینش گفت: «مگر فکر کرده بود که تا امروز سنگ میخوردم؟»
هنوز هم هر وقت یادش میافتم بیاختیار لبخند میزنم.
ما افغانستانیها شاید یک هنر عجیب داریم: حتی از سختترین روزها هم یک قصه میسازیم، از دل خستگی یک شوخی بیرون میکشیم و از میان نگرانی دلیلی برای خندیدن پیدا میکنیم. شاید همین است که با وجود تمام فاصلهها، تمام مهاجرتها و تمام تفاوتهای زندگی، هنوز وقتی با هم صحبت میکنیم انگار هیچ چیز عوض نشده است. همان لهجه، همان شوخیهای خودمانی، همان خندههایی که وسط درد شکل میگیرند.
آن تماس صبحگاهی برای من فقط یک مکالمه نبود، یادآوری این بود که گاهی زندگی در هر گوشه دنیا آنقدر پیچیده میشود که تنها چیزی که از دست آدم برمیآید خندیدن به تلخیهاست. شاید همین خندههای کوچک همان چیزی باشد که ما را سر پا نگه میدارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه