مبارزه‌ی من برای رفتن به دانشگاه

وقتی کابل سقوط کرد و افغانستان به دست طالبان افتاد، من ۱۶ ساله بودم. آن روز رویاها و آرزوهای هزاران دختر نابود شد و من نیز یکی از آن‌ها بودم؛ دختری سرشار از امید که برای آینده‌اش سخت تلاش می‌کرد.

صادقانه برای‌تان می‌گویم، در دوران جمهوریت شاگرد صنف نهم مکتب بودم و در یک مکتب دولتی درس می‌خواندم. گرچه کیفیت آموزش آن‌چنان عالی نبود؛ اما برای من ارزش زیادی داشت. در آن زمان وضعیت اقتصادی خانواده‌ام چندان خوب نبود و به همین دلیل نمی‌توانستم در مکتب‌های خصوصی درس بخوانم. در کنار مکتب به کورس زبان انگلیسی نیز می‌رفتم، زیرا دوست داشتم زبان‌های مختلف را یاد بگیرم. هدفم این بود که زبان انگلیسی را بیاموزم، شغلی برای خود پیدا کنم و بتوانم هزینه‌های آمادگی کانکورم را بپردازم.

در مکتب همیشه از شاگردان ممتاز صنف بودم و معمولاً مقام اول یا دوم را به دست می‌آوردم. خانواده‌ام به من می‌گفتند که ذهن باز دارم و درس‌ها را زود یاد می‌گیرم. آرزو داشتم پس از صنف دهم آمادگی کانکور را آغاز کنم. علاوه بر کتاب‌های درسی، مطالب دیگری نیز مطالعه می‌کردم تا برای آزمون کانکور آماده باشم و بتوانم نمره خوبی کسب کنم.

بزرگ‌ترین آرزویم این بود که در دانشگاه کابل و در رشته‌ی ژورنالیزم تحصیل کنم. از کودکی زبان گویایی داشتم و همیشه به صحبت کردن و بیان کردن علاقه‌مند بودم. وقتی به دیگران می‌گفتم که می‌خواهم در آینده ژورنالیست شوم، بسیاری از آن‌ها می‌گفتند که این رشته برای من مناسب است و استعدادش را دارم. شنیدن این حرف‌ها انگیزه‌ام را بیشتر می‌کرد و باعث می‌شد با جدیت بیشتری تلاش کنم.

گاهی خودم را در راهروهای دانشگاه کابل تصور می‌کردم؛ دختری که در صنف‌های دانشگاه روی چوکی می‌نشیند، صبح زود از خواب بیدار می‌شود و با شوق به سوی دانشگاه می‌رود یا در لیلیه زندگی می‌کند. این تصورها برایم بسیار هیجان‌انگیز بود. دوست داشتم پس از فراغت از دانشگاه در بخش خبری یکی از تلویزیون‌ها کار کنم. آرزو داشتم وقتی به استقلال مالی رسیدم و شغلی پیدا کردم، آگاهانه و با اختیار خودم ازدواج کنم و خانواده‌ای تشکیل دهم. فکر کردن به این آینده برایم بسیار لذت‌بخش بود؛ اما نمی‌دانستم که این رویاها قرار نیست برای مدت زیادی دوام بیاورند.

می‌دانی؟ من رویاهای بزرگی نداشتم. فقط می‌خواستم به چیزهایی که دوست داشتم برسم و زندگی‌ام را آن‌گونه که خودم می‌خواهم بسازم. مگر این خواسته بزرگی است؟ همه انسان‌ها حق دارند چنین آرزویی داشته باشند. من برای رفتن به دانشگاه و کمک به خانواده‌ام شب‌ها بیدار می‌ماندم، درس می‌خواندم و بی‌وقفه تلاش می‌کردم؛ اما همه آن رویاها و تلاش‌ها در یک روز نابود شد، انگار که هیچ‌وقت وجود نداشته‌اند.

روزی که طالبان اعلام کردند دختران بالاتر از صنف ششم حق ادامه‌ی تحصیل ندارند، بدترین روز زندگی من بود. ای کاش آن روز هرگز فرا نمی‌رسید. ای کاش من شاهد آن روز نمی‌بودم. آخرین روز مکتبم، دیگر خبری از آن دختر شاد، پرانرژی و باانگیزه نبود. دختری مانده بود که نمی‌دانست از آن پس چگونه زندگی کند، چگونه نفس بکشد و چگونه با حسرتی که تا امروز در دلش باقی مانده است کنار بیاید. تنها من نبودم؛ هزاران دختر دیگر نیز در همان روز امیدشان را از دست دادند و آینده‌ای را که برایش تلاش کرده بودند، در برابر چشمان‌شان فرو ریخته دیدند.

شاید تو در آسایش زندگی کرده باشی؛ اما من در خانواده‌ای بزرگ شدم که گاهی حتی نانی برای خوردن نداشتیم. شاید پدر و مادر تو با مهربانی صدایت می‌زدند؛ اما من سال‌ها حسرت شنیدن یک «دختر جانم» را در دل داشتم. با این همه، تسلیم نشدم. شب‌ها را با گریه به صبح می‌رساندم و روزها وانمود می‌کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده است. با وجود تمام فشارهایی که از سوی خانواده تحمل می‌کردم، باز هم تلاش می‌کردم؛ نه فقط برای خودم، بلکه برای خانواده‌ام و آینده‌ای که آرزو داشتم بسازم.

اما تو هرگز این‌ها را نخواهی فهمید. دردهایی را که در دل من گذشته است، حسرت‌هایی را که سال‌ها با خود حمل کرده‌ام و جنگی را که هر روز در درونم جریان دارد، نمی‌توانی درک کنی. بعضی دردها آن‌قدر عمیق‌اند که فقط صاحب‌شان معنای واقعی آن‌ها را می‌فهمد.

آه، چه بگویم؟ من از افغانستانی بودن خسته نشده‌ام؛ اما از این همه محدودیت، از این همه حسرت و از این زندگی تحمیلی خسته شده‌ام. از کدام درد بگویم؟ از حسرت دانشگاه رفتن؟ از ترس امر به معروف؟ یا از فشاری که خانواده‌ام برای ازدواج بر من وارد می‌کنند؟ اگر طالبان نمی‌آمدند، اکنون احتمالاً سال دوم دانشگاه بودم. شاید همین صبحی که این متن را می‌نویسم، به جای نشستن در خانه، برای رفتن به دانشگاه آماده می‌شدم؛ اما حالا نشسته‌ام و درباره‌ی دلیل دانشگاه نرفتنم می‌نویسم؛ درباره رویاهایی که هرگز فرصت تحقق پیدا نکردند.

امروز در گوشه‌ای از خانه نشسته‌ام و به گذر زمان نگاه می‌کنم؛ به روزهایی که آرزو دارم دوباره بازگردند. با وجود همه این محدودیت‌ها و سختی‌ها، هنوز امیدم را از دست نداده‌ام. باور دارم که روزی دوباره می‌توانم به دانشگاه بروم. مهم نیست آن روز زود برسد یا دیر، من باز هم با همان رویاها و همان اشتیاق از نو آغاز خواهم کرد.

به امید روزی که همه دختران سرزمینم آزاد باشند، بتوانند درس بخوانند، به مکتب و دانشگاه بروند و آینده‌ای را که شایسته آن هستند، با دستان خود بسازند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000