در یک روز گرم تابستانی، آفتاب چنان زیبا میدرخشید که با نگاهش زمینیان را به وجد آورده بود. گلها انگار دوباره زنده شده بودند و با نفسهای باد با یکدیگر صحبت میکردند. صبح آن روز، زمانی که باد سحرگاهی بیمحابا میوزید، شبنمهای روی برگها با خوشحالی به سوی آسمان نگاه میکردند. صدای بانگ خروس خبر شروع صبح جدید را به گوش دختری میرساند که افکارِ زیبایش در مورد رویاهایش بود. با گشودن چشمهایش اولین چیزی که به فکرش میرسید، رفتن به مکتب بود. آن دختر من بودم؛ دختری که برای لحظهای به گذشته نگاه کرد و به یاد روزهایی افتاد که هر ثانیهاش میتواند مستند خوبی برای زندگیِ حالش باشد.
آن روز یونیفورم مکتبم را که روز قبل شسته و اتو کشیده بودم، پوشیدم و با شوق زیاد صبحانهام را میل کردم. خوشحال بودم؛ چون قرار بود نتایج امتحان چهارونیمماهه اعلان شود. با وجود اینکه میدانستم امتحانم را خوب سپری کردهام، باز هم استرس و نگرانی داشتم. با خود میگفتم: «اگر سوالی که فکر میکردم درست حل کردهام غلط باشد چه؟ یا اگر نمرهی پایین گرفته باشم چه؟» فکر کردن در مورد اینها خیلی برایم سخت بود و هر لحظه استرسم را بیشتر میکرد. اما من با وجود همهی اینها نفس عمیقی کشیدم و ذهنم را از همهی این افکار مبهم رها کردم؛ رها کردم، چرا که من همهی تلاشم را کرده بودم و دیگر نباید اینقدر خودم را محکوم به عالی بودن میکردم.
در همان لحظه، صدای در به گوشم رسید. با عجله وسایلم را برداشتم و به طرف درِ حویلی رفتم. دوستم آرزو منتظرم بود. من و آرزو همیشه با یکدیگر یکجا میرفتیم و در مسیر راه، همهی اتفاقات بیستوچهار ساعتی را که از ندیدن ما میگذشت، ثانیه به ثانیه به همدیگر گزارش میدادیم. در این بخش من مهارت بیشتری داشتم؛ چون خیلی حرف میزدم و چیزی را جا نمیگذاشتم. با او در مورد استرس و نگرانیام گفتم و آرزو هم مثل همیشه برایم گفت: «من میدانم که تو باز هم اول میشوی و نمرهی بالا را میگیری.» از اینهمه مطمئن حرفزدن آرزو حالم بهتر شد و تا مکتب که پانزده دقیقه راه بود، با همدیگر صحبت کردیم. با وارد شدن به مکتب حس خوبی داشتم؛ چون مکتب جایی بود که همهی امید من به آن بسته بود. قرار بود نیم ساعت بعد اعلان نتایج باشد و من فقط میخواستم آرزو پیشم باشد تا استرس نداشته باشم.
زمان اعلان نتایج من سرِ صف نبودم؛ چون گروهی از دوستانم قرار بود سرود بخوانند، برای آن آمادگی میگرفتند و من هم کنارشان بودم. در همان زمان بود که مدیر در بلندگو گفت: «آیا مطهره آمده؟» من با عجله به طرف صف شاگردان رفتم و در آنجا ایستادم. با خودم میگفتم: «چرا مدیر نام مرا صدا کرد؟ نکند نمرهی خوبی نگرفتهام؟» آن لحظه دوباره استرس داشتم، تا اینکه با دیدن اجرای برنامههای متفاوت حالم بهتر شد.
بعد از اتمام برنامههای دیگر به بخش اعلان نتایج رسیدیم. قلبم تندتر از همیشه میزد و من با وجود همهی نگرانیهایم از ته دلم دعا میکردم که نام من هم در لیست اولنمرهها باشد. نوبت صنف ششم رسید و مدیر با همان لبخند همیشگیاش گفت: «به نظرتان کی اول شده است؟» دوستان نزدیکم همگی اسم مرا گرفتند و بعضیها هم میگفتند: «شاید اینبار از پسران باشد.» بعد از کمی سروصدا مدیر شروع به صحبت کرد و همگی آرام شدند. مدیر گفت: «این صنف نه تنها شاگردان خیلی شایستهی زیادی دارد، بلکه اولنمره و دومنمرهی عمومی هم از این صنف است.» آن زمان بود که حس میکردم قلبم دیگر نمیتپد؛ میگفتم: «اگر یکی از آنها من نباشم، خیلی بد میشود.»
مدیر ادامه داد و با لبخند دلنشینش نام مرا صدا زد. در چشمانم خوشحالی موج میزد و برای لحظهای همهی استرس چند دقیقه قبلم را فراموش کردم. وی گفت: «مطهره اولنمرهی عمومی مکتب و همهی صنوف شده است.» در همان لحظه که صدای تشویق و کفزدن همهی شاگردان را میشنیدم، با اعتماد به نفس سرِ استیج رفتم و با لبخندی که از سرِ خوشحالیِ عمیق بود آنجا ایستادم. دومنمرهی عمومی هم یکی از پسران صنف ما بود. اول تقدیرنامهام را گرفتم و بعد تحفهای که از طرف اداره برایم تهیه شده بود را تحویل گرفتم. تحفهام کیفی بود که تا سال قبل پیشم بود و خیلی دوستش داشتم؛ علاقهی خاصی به آن کیف مکتب داشتم و هر بار با خوشحالی وسایلم را داخلش جابهجا میکردم. بعد از اعلان نتایج همهی دوستانم برایم تبریکی دادند و من به خانه آمدم.
آن روز شادترین روز زندگیام بود؛ روزی که با افتخار تقدیرنامهام را در دست گرفتم و با کارنامهی خوب پیش پدر و مادرم آمدم. چند سال قبل زندگی برایم خیلی لذتبخش بود و من بیشتر از هر چیزی از مکتبرفتن و درسخواندن لذت میبردم.
امروز ناگهان به یاد آن خاطرهی چند سال قبلم افتادم و بار دیگر به خودم یادآوری کردم که دختران زیادی میتوانستند امسال در امتحان کانکور اولنمره و دومنمرهی عمومی باشند، اما به دلیل شرایط نتوانستند نامشان در بلندگوها بلند شود. امروز به خودم گفتم: «من باید نگذارم که تلاشهایم به خاطر اینهمه محدودیتها محو شوند و من تبدیل به دخترِ خانهنشین شوم. اینبار باید نام من در جاهای بلندتری در بلندگوها صدا شود.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه