روایت لبخندهای پنهان

زندگی خوب یا بد می‌گذرد؛ سخت‌تر از قبل، اما استوارتر از همیشه.

در صنف نشسته بودم و منتظر دوستانم می‌ماندم. از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم؛ برگ‌های سبز درختان بزرگ شده بود و میوه‌ها آماده‌ی خوردن بودند. صدای جیک‌جیک پرندگان دل‌انگیز بود. کمی نشستم و بعد دوستانم آمدند. آن‌ها قلم و کتاب به دست گرفته بودند و با قدم‌های استوار به سوی هدف‌شان حرکت می‌کردند. هدف برای‌شان اهمیت خاصی داشت؛ آن‌ها حتی به خاطر هدف‌شان می‌جنگیدند.

در صنف نشستیم و روی کارِ گروهی‌ خود کار کردیم. چندی نگذشت که هم‌صنفی‌هایم آمدند. همه قلم‌ها را با شوق برمی‌داشتند و می‌نوشتند؛ انگار می‌خواستند با قلم خود بجنگند و با آن، دنیا را تغییر دهند. خیلی خوشحال شدم که آن‌ها واقعاً می‌خواهند با قلم بجنگند. خوشحال شدم که دختران در افغانستان در دل این همه محدودیت‌ها مثل شمع روشن هستند. شاید با این محدودیت‌ها با مشکلات زیادی مقابله کنند و سخت زجر بکشند؛ اما هرگز تسلیم نخواهند شد. می‌گویند پشت هر ابری آفتابی است و روزی هم طلوع خواهد کرد. این شمع‌ها هرگز خاموش نخواهند شد و شاید روزی الگویی نمونه در تاریخ باشند.

اما پشت این صحنه‌ی زیبا، داستان دیگری پنهان است؛ داستانی که کمتر کسی آن را می‌بیند. شاید ما دختران در افغانستان چهره‌هایی داشته باشیم که لبخند می‌زند؛ اما در واقع این لبخند نیست، بلکه دردی است که در دل ما پنهان مانده است. این اندوه، غمِ از بین رفتن هزاران آرزو، هزاران امید و هزاران لبخند است. وقتی ما لبخند می‌زنیم، در واقع گریه می‌کنیم و کسی این اشک‌ها را نمی‌بیند، اشک‌هایی که مثل قطره‌های باران می‌ریزد ولی هیچ‌کس نمی‌داند.

امیدهایی که از بین رفته است، روزهایی که مثل شب تاریک، غمگین و خاموش است، کتاب‌هایی که بسته شده و قلم‌هایی که دیگر در دست گرفته نشده‌اند؛ این‌ها خیلی تلخ است.

در شب‌ها، آسمان با ستاره‌ها زیبا می‌شود. دختران در افغانستان نیز مثل ستاره‌ها هستند و با هر دشواری مقابله می‌کنند. شاید آرزوها از بین رفته باشد و شاید نتوانیم به مکتب برویم، اما امید در دل ما دختران در افغانستان از بین نرفته است؛ امیدی که در شب مثل ستاره است و در روز مثل خورشید؛ امیدی که پایدار خواهد ماند.

ما دختران در افغانستان انگار در قفس هستیم و نمی‌توانیم پرواز کنیم؛ فضای پرواز برای ما تنگ است. شاید در ظاهر لبخند داشته باشیم؛ اما این‌ها لبخند نیست بلکه غم است. این لبخندها را از ما گرفته‌اند و لبخند واقعی ما همان درس خواندن بود. با هر صدای معلم، روی لب‌های ما خنده ایجاد می‌شد ولی حالا دیگر نیست.

اما با این همه مشکلات، باز هم دختران در افغانستان می‌جنگند و برای آرزو، آینده و هدف‌های‌شان تلاش می‌کنند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000