«می‌ترسم نتوانم به زندگی ادامه دهم»؛ مبارزه‌ی دو خواهر در میدان تاریک سرنوشت

لاله‌ ۱۸ ساله است و از زندگی دشوار خودش و خواهرش قصه می‌کند. وقتی از زندگی‌اش حرف می‌زند، خودش می‌گوید گاهی احساس می‌کند که به اندازه‌ی یک زن چهل‌ساله خسته و فرسوده شده است. او هفت ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند. مادرش دوباره ازدواج کرد و پدر، او و خواهرش را از زادگاه‌شان، با خود به ولایت دیگری برد و آن‌ها را به یکی از بستگانش سپرد. آن‌چه پس از آن بر دو خواهر گذشت، برای لاله بخشی از کودکی و زندگی کودکانه نیست که بتواند با خاطره‌‌های شیرین از آن یاد کند؛ سال‌هایی است که هنوز در زندگی امروز او ادامه دارد. تلخ، تاریک و بی‌رنگ. پدر شان همیشه با آن‌ها با خشونت رفتار می‌کرد.

پدرشان به پاکستان رفت. سه سال بعد، زمانی که بیمار شده بود، دوباره برگشت و دخترانش را به هرات آورد. مدتی در هرات زندگی کردند؛ اما بیماری پدر نیز به معنای پایان خشونت و دشواری برای دو دختر نبود. لاله می‌گوید پدرش، حتا پس از سکته و فلج‌شدن یک طرف بدنش، هم‌چنان با آن‌ها بدرفتاری می‌کرد.

مدتی بعد خانواده به کابل رفتند. آن‌جا دو خواهر نوجوان به طور مطلق تنها بودند؛ بدون مادری که کنارشان باشد، بدون پدری که بتوانند به او تکیه کنند و بدون کسی که در تصمیم‌های روزمره‌ی زندگی پناه مطمیین ‌شان باشد.

زندگی دو خواهر و یک پدر مریض با سختی ادامه داشت تا این که چهار سال پیش از امروز، در سال ۱۴۰۱ پدر لاله درگذشت.

وقتی پدرشان درگذشت، بستگان و نزدیکان او به خانه آمدند؛ به‌خصوص خواهرانش. اما لاله از آن روزها با حس تلخی یاد می‌کند. به گفته او، بسیاری از کسانی که خود را دلسوز نشان می‌دادند، بیشتر به پولی علاقه داشتند که پدرشان از خود به جا گذاشته بود تا حساسیت در مورد سرنوشت دو دختر تنها.

برای لاله، این تجربه معنای «داشتن فامیل» را نیز تغییر داده است. خانواده‌ای که باید در دشوارترین روزهای زندگی پناه باشد، برای او و خواهرش به شبکه‌ای از آدم‌هایی تبدیل شد که نمی‌توانستند به آن‌ها اعتماد کنند.

لاله می‌گوید: «خیلی سخته، واقعا زندگی خیلی سخته. در همین سن و سالی که هستم تعجب دارم، فکر می‌کنم که چهل ساله باشم نه هژده ساله.»

این جمله شاید کوتاه باشد، اما تمام مسیر زندگی او را در خود دارد؛ دختری که باید در هجده‌سالگی درباره‌ی آینده، هنر، تحصیل و کار فکر کند؛ اما بخش بزرگی از ذهنش درگیر اجاره‌ی خانه، نان فردا، امنیت و این پرسش است که اگر مشکلی پیش بیاید، به چه کسی باید پناه ببرد.

دو دختری که همیشه برای دوام‌ زندگی جنگیده‌اند

زندگی دو دختر جوان بدون پدر و مادر در افغانستان، برای لاله و خواهر بزرگ‌ترش فقط به معنای نداشتن یک خانواده در کنارشان نیست؛ بی‌سرپرستی، ناامنی و نگاه‌های رمزآلود مردان، برخی از همسایه‌ها و صاحب‌خانه‌ها، بر تمام بخش‌های زندگی آن‌ها سایه انداخته است.

یکی از نخستین مشکل‌ها در زندگی این دو خواهر، پیداکردن خانه بوده است.

صاحب‌خانه‌ها وقتی می‌فهمند دو دختر جوان می‌خواهند به تنهایی خانه بگیرند، به‌طور معمول با تردید و پرسش‌های آزاردهنده برخورد می‌کنند. لاله می‌گوید برخی صاحب‌خانه‌ها می‌پرسند چه کسی بالای سر آن‌هاست و چگونه ممکن است دو دختر تنها زندگی کنند. اگر هم خانه‌ای پیدا شود، به گفته‌ی او، گاهی به دلیل تنها بودن‌شان کرایه‌ی بیشتری مطالبه می‌شود.

لاله و خواهرش می‌دانند که صاحب‌خانه ممکن است به دو دختر تنها اعتماد نکند؛ اما خودشان نیز انتخاب چندانی ندارند. آن‌ها باید خانه‌ای پیدا کنند، کرایه آن را بپردازند و در عین حال با نگاه و قضاوت دیگران کنار بیایند.

مشکل فقط اجاره‌ی خانه نیست. در محیطی که زن و دختر تنها ممکن است از حمایت خانوادگی محروم باشد، بی‌پناهی می‌تواند زمینه‌ی مزاحمت و سوی‌استفاده‌های اجتماعی نیز ایجاد کند.

لاله می‌گوید که او و خواهرش همیشه پیشنهادها و حرف‌های نامناسبی دریافت کرده‌اند؛ اما به دلیل حفظ آبرو، در برابر بسیاری از آن‌ها سکوت کرده‌اند. در چنین لحظه‌هایی، تنها چیزی که برای دو خواهر باقی مانده، پناه‌بردن به باور شخصی‌ شان است: «ولی به خاطر آبروی خود هیچ وقت، هر کسی هر چه گفت، نکرده‌ایم. فقط امید ما به خدا بوده است. همیشه می‌گویم: خدایا خودت می‌بینی!»

این امید، برای لاله فقط یک باور مذهبی نیست؛ در بسیاری از موقعیت‌ها جای خالی نهادی را پر می‌کند که بتواند از او حمایت کند؛ خانواده.

او و خواهرش درامد ثابت ندارند؛ بنابراین در بسیاری از موقعیت‌های دشوار، قدرت چانه‌زنی و امکان دفاع از خودشان بسیار محدود بوده است.

لاله می‌گوید که پدرش پول زیاد داشت؛ اما پیش از درگذشتش آن را به یک دوستش سپرد تا پس از مرگش از دخترانش حمایت کند؛ اما آن مرد (دوست پدر لاله) پس از مدت کوتاهی از این دو خواهر حمایت نکرد و به آن‌‌ها گفت هیچ پولی در دستش نیست و خودش قرض‌دار شده است: «پدرم پول داشت. از این که به کسی اعتماد نداشت، پولش را به دوستش داد که او هم خیانت کرد و از ما حمایت نکرد. گفت که در کارش ضرر کرده و قرض‌دار شده است.»

لاله و خواهرش بارها با خواست‌های غیراخلاقی مواجه شده‌اند و گاهی از ترس این که کسی به حریم شان تعرض نکند، شب‌ها خواب نداشته‌اند.

یکی از شب‌هایی که این ترس برای لاله و خواهرش شکل عینی پیدا کرد، هنوز از یادش نرفته است.

همسایه‌ای که در طبقه‌ی بالای خانه‌ی ‌شان زندگی می‌کرد و خودش هم همسر داشت، حدود ساعت دوازده‌ی شب به لاله پیام داد و پرسید که آیا آن‌ها در خانه هستند و گفت که با آن‌ها کار دارد.

دو خواهر پاسخ ندادند. پیام برای‌شان عادی به نظر نمی‌رسید. از ترس این‌که مبادا او کلید خانه را داشته باشد و وارد شود، صندوق‌ها و وسایل را پشت دروازه گذاشتند؛ با این‌که دروازه را قفل کرده بودند. آن شب تا صبح نخوابیدند.

این تنها یک پیام تلفنی بود؛ اما برای دو دختر تنها، در نیمه‌ی ‌شب، معنای دیگری داشت: ترس از این‌که اگر اتفاقی بیافتد، چه کسی از آن‌ها دفاع خواهد کرد؟

لاله می‌گوید بارها این احساس را داشته که بعضی افراد به دلیل بی‌کسی آن‌ها، رفتار متفاوتی با او خواهرش دارند. حتا برخی خواستگاری‌ها نیز از نگاه او نه بر اساس شخصیت، استعداد یا آرزوهای شان، بلکه با توجه به وضعیت خانوادگی آن‌ها شکل گرفته است.

او در مقطعی حتا به پذیرفتن یکی از این پیشنهادها فکر کرده بود؛ نه از روی علاقه، بلکه از سر فقر و نیاز به یک زندگی حداقلی.

ازدواج می‌توانست برایش خانه، غذا و امنیت اقتصادی فراهم کند؛ اما ترس از تکرار خشونت، او را عقب کشید. لاله از کودکی تجربه کرده بود که زندگی در کنار یک مرد حتمی به معنای امنیت نیست. به همین دلیل، نمی‌توانست به سادگی آینده‌اش را به مردی بسپارد که نمی‌شناخت و به او اعتماد نداشت.

میان نیاز به یک پناه و تکیه‌گاه و ترس از افتادن در پناه ناامن، او تصمیم گرفت صبر کند تا شاید زندگی‌ او و خواهرش بهتر شود و تغییر کند: «خیلی می‌خواستم قبول کنم، به خاطر این که فقط بتوانم یک زندگی داشته باشم، نان روز و شبم را حداقل برایم می‌آورد. ولی دلم نبود. وقتی فکر می‌کردم، می‌گفتم: نه، من آینده دارم. شاید توانستم از این روزهای سخت بیرون شوم. امید داشتم.»

و بعد، جمله‌ای می‌گوید که عمق ترسش را از آینده نشان می‌دهد: «نمی‌توانم زندگی‌ای که نکردم را خراب‌تر هم بکنم.»

لاله هنوز نمی‌داند این امید تا کجا او را خواهد رساند، اما فعلن ترجیح داده است به جای فرار از فقر به یک ازدواج ناخواسته، آینده‌ای را تصور کند که خودش درباره‌ی آن تصمیم بگیرد.

پنج سال دور از مکتب؛ هنری که در وجود لاله هنوز زنده است

لاله تا صنف ششم مکتب درس خوانده است. سپس طالبان آمدند و ادامه‌ی آموزش او متوقف شد. پنج سال گذشته است و او اکنون ۱۸ سال دارد؛ اما بخش مهمی از آموزش رسمی زندگی‌اش همان‌جا، در صنف ششم، متوقف مانده است.

او می‌گوید امروز سوادش ضعیف‌تر شده و فقط در حد بسیار ابتدایی می‌تواند بخواند و بنویسد. چیزی که برای یک دختر هجده‌ساله باید آغاز مسیر باشد، برای او به نقطه‌ای از گذشته تبدیل شده است که هرچه زمان می‌گذرد، فاصله‌اش با آن بیشتر می‌شود.

محرومیت دختران از آموزش در افغانستان، یک تجربه‌ی فردی محدود به لاله نیست. سازمان ملل در سال ۲۰۲۵ افغانستان را تنها کشوری توصیف کرد که در آن زنان و دختران به‌صورت صریح از تمام سطوح آموزش رسمی محروم‌اند؛ UN Women نیز گزارش کرده است که نزدیک به ۸۰ درصد زنان جوان ۱۸ تا ۲۹ ساله در آموزش، اشتغال یا آموزش حرفه‌ای حضور ندارند.

اما برای لاله، این ارقام یک مسأله‌ی آماری نیست؛ نام دارد، سن دارد و خاطره دارد.

اگر مکتب ادامه پیدا می‌کرد، او امروز خود را در جای دیگری تصور می‌کرد. علاقه‌اش به هنر، نقاشی و طراحی مد، بخشی از همان آینده‌ای بود که برای خود ساخته بود. آرزو داشت به کشورهای دیگر برود و هنرهایش را دنبال کند.

این علاقه هنوز از بین نرفته است؛ فقط فرصت پرورش آن از او گرفته شده است.

لاله می‌گوید: «خیلی هنر را دوست دارم. نقاشی، طراح مُد. در رشته‌های هنری بسیار شوق داشتم. حال هم دارم ولی نمی‌توانم.»

این «نمی‌توانم» مهم‌ترین بخشی از روایت زندگی لاله است. او اختیار و اراده‌ای برای پیشرفت و تغییر زندگی را از دست داده است. طالبان این فرصت را از او گرفتند. بسیاری از خواسته‌های لاله هنوز پابرجاست؛ اما میان خواستن و توانستن، دیواری از فقر، محدودیت و محرومیت کشیده شده است.

محدودیت فقط مکتب را از او نگرفته است. امکان کارکردن نیز برای او و خواهرش بسیار محدود است. آن‌ها برای تأمین هزینه‌های زندگی به درآمدی نیاز دارند؛ اما در شرایط کنونی، پیداکردن کار برای زنان دشوار است. در نتیجه، هر بار که پول کم می‌آورند، ناچارند از خواهر بزرگ‌تر خود قرض بگیرند و وعده بدهند که بعدها آن را پس خواهند داد.

لاله می‌گوید از بسیاری چیزها گذشته است؛ نه به این دلیل که دیگر به آن‌ها نیاز ندارد، بلکه چون وقتی پول نیست، انتخاب دیگری وجود ندارد: «وقتی نیست دیگر، از کجا شود؟ نیست دیگر.»

این جمله ساده، منطق زندگی در فقر را توضیح می‌دهد: نیازها باقی می‌مانند؛ اما امکان تأمین آن‌ها از بین می‌رود.

لباس، غذا، درمان و دیگر نیازهای روزمره باید یا به تعویق بیافتند یا از فهرست زندگی حذف شوند. چیزی که برای بسیاری از مردم یک انتخاب موقت است، برای لاله به عادت تبدیل شده است.

او از روزهایی یاد می‌کند که به یک لقمه نان محتاج بوده‌اند و برای پرداخت کرایه‌ی خانه از افراد مختلف قرض گرفته‌اند.

گاهی مشکل فقط این نیست که فردا چه می‌پوشند یا چه می‌خورند؛ بلکه مشکل این است که آیا فردا چیزی برای خوردن وجود خواهد داشت یا نه: «بعضی وقت‌ها به خودکشی فکر می‌کنم، باز هم می‌گویم، نمی‌شود که هم در این دنیا بسوزم و هم در آن دنیا.»

او می‌گوید روزی نبوده که به دلیل وضعیت زندگی و نگرانی از فردا گریه نکرده باشد.

برای یک دختر هجده‌ساله، چنین اعترافی نشان می‌دهد که فشار زندگی تا چه اندازه سنگین شده است. در عین حال، او هنوز در همان جمله، نشانه‌ای از تلاش برای ادامه‌دادن را نیز بیان می‌کند؛ این‌که با وجود فکرهای تاریک، هنوز دلیلی برای ماندن پیدا می‌کند.

بیرون رفتن با ترس؛ زندگی زیر نگاه طالبان

زندگی لاله و خواهرش در سال‌های اخیر نه تنها با فقر، بلکه با محدودیت‌های گسترده بر زندگی زنان همراه بوده است. خود لاله می‌گوید آن‌ها نمی‌توانند آزادانه کار کنند و حتا برای بیرون‌رفتن از خانه نیز با ترس و لرز روبه‌رو هستند.

از نگاه او، بخش بزرگی از چیزهایی که زمانی عادی بود، دیگر عادی نیست: «همه چیز را از ما گرفتند. فقط به سختی نفس می‌کشیم.»

یک بار، در یک روز بسیار گرم، لاله برای خرید تا سر کوچه رفته بود. نیروهای امر به معروف طالبان او را متوقف کردند و او را مورد بازجویی قرار دادند و حتا می‌خواستند او را با خود ببرند.

لاله می‌گوید به دلیل نداشتن محرم مرد، بیشتر احساس ترس می‌کرد و در برابر مأموران طالبان مجبور شد با عذرخواهی و التماس پاسخ دهد.

او می‌گوید مأموران امر به معروف طالبان به اندازه‌ای با او بد صحبت کردند که همان‌جا مقابل‌شان به گریه افتاد.

این تجربه برای او تنها یک برخورد در خیابان نبود؛ یادآوری دیگری بود از این‌که بیرون‌رفتن از خانه می‌تواند برای یک دختر جوان، حتا در مسیر کوتاه تا سر کوچه، به تجربه‌ای خطرناک و اضطراب‌آوری تبدیل شود.

گزارش‌های سازمان ملل نیز محدودیت‌های زنان و دختران افغانستان در رفت‌وآمد، کار، آموزش و حضور در زندگی عمومی را مستند کرده‌اند. در سپتامبر ۲۰۲۶، دبیرکل سازمان ملل بار دیگر گفت سیاست‌های تبعیض‌آمیز طالبان بر تمام جنبه‌های زندگی زنان و دختران اثر گذاشته و محدودیت در آموزش، کار و مشارکت عمومی همچنان ادامه دارد؛

اما برای لاله، این وضعیت در قالب گزارش‌های سازمان ملل معنا پیدا نمی‌کند؛ در خیابانی معنا پیدا می‌کند که در آن باید برای چند قدم بیرون‌رفتن هم نگران باشد، در خانه‌ای که باید به صاحب‌خانه توضیح بدهد چرا دو دختر تنها زندگی می‌کنند و در آینده‌ای که نمی‌داند چگونه باید آن را بسازد.

در چنین شرایطی، حضور یک فرد مورد اعتماد در کنار دو خواهر برای‌ شان اهمیت زیادی دارد. شوهر خواهر بزرگ‌ترشان یکی از معدود کسانی است که در برخی موردها به آن‌ها کمک کرده است؛ از ضمانت خانه گرفته تا کمک‌های مالی.

اما این حمایت نیز همیشگی نیست. لاله می‌گوید او همیشه در کنارشان نیست و در عین حال، حمایت او گاهی با تلاش برای کنترل زندگی آن‌ها همراه می‌شود.

دو خواهر میان نیاز به حمایت و خواست استقلال گرفتارند؛ به کسی نیاز دارند که هنگام خطر کنارشان باشد، اما نمی‌خواهند زندگی‌شان به طور کامل در اختیار دیگران قرار بگیرد.

لاله در چنین لحظاتی بیشتر از هر چیز نبود مادرش را احساس می‌کند: «کاش حداقل مادرم می‌بود که این همه گپ نمی‌شنیدم.»

این حسرت، شاید از تمام چیزهایی که لاله درباره‌ی بی‌سرپرستی گفته، شخصی‌تر باشد. او فقط پول یا خانه نمی‌خواهد؛ گاهی آرزو می‌کند کسی باشد که بتواند با او حرف بزند، کنارش بایستد و در لحظه‌ای که دیگران درباره‌ی زندگی‌اش قضاوت می‌کنند، از او دفاع کند؛ اما مادر سال‌هاست که از او جداست و پدر نیز دیگر زنده نیست.

لاله مانده است و خواهری که تنها همدم و شریک تمام این سال‌های دشوار او بوده است.

دو خواهر در فقر، ترس، بی‌پناهی و انتظار بزرگ شده‌اند؛ اما هنوز یکدیگر را دارند. میان ترس از فردا و آرزوی یک زندگی معمولی.

لاله نمی‌خواهد داستان زندگی‌اش فقط با رنج تعریف شود. پشت تمام این سال‌های دشوار، هنوز دختری از پنجره به بیرون نگاه می‌کند که می‌خواهد درس بخواند، هنر یاد بگیرد، کار کند و از دسترنج خودش زندگی کند. او می‌خواهد خیاطی، نقاشی، آرایشگری و ناخن‌کاری را دنبال کند و در آینده از هنرهای خودش درآمد داشته باشد.

با این همه، هنوز از آینده حرف می‌زند. هنوز برای خود شغلی تصور می‌کند. هنوز هنر را دوست دارد. هنوز می‌خواهد جایی دور از این وضعیت زندگی آرامی داشته باشد.

او انتظار زیادی از دنیا ندارد: «فقط می‌خواهم بروم یک جای دور، زندگی آرام داشته باشم. از خدا چیزی زیادی نمی‌خواهم؛ فقط یک زندگی آرام و آسوده می‌خواهم.»

برای لاله، آزادی یک مفهوم بزرگ و انتزاعی نیست. او آزادی انسانی و معمولی می‌خواهد، در حدی که بتواند از خانه بیرون برود بدون ترس.  بتواند کار کند. بتواند چیزی را که دوست دارد یاد بگیرد. خودش برای ازدواج، تحصیل و آینده‌اش تصمیم بگیرد و بتواند از هنرش درآمد داشته باشد و محتاج تصمیم دیگران نباشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000