آرزوها و آینده‌ی کشورم

صبح از خواب برخاستم. نسیم خنک بهاری صورتم را نوازش کرد و صدای چه‌چهِ پرندگان از بیرون به گوش می‌رسید. به بیرون نگاه کردم؛ آسمان قشنگ با رنگ آبی‌اش جلوه‌گری می‌کرد و پرندگان در حال پرواز بودند و با خوشحالی این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. من هم از خانه بیرون شدم، صورتم را رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا! افغانستانم چه هوای قشنگی دارد. هیچ جایی به زیبایی آسمان وطنم نمی‌شود.»

به راه افتادم تا قدم بزنم. در راه، مردم برای ورزش بیرون آمده بودند؛ بعضی‌ها سرِ کار می‌رفتند، بعضی قدم می‌زدند و بعضی دوِش می‌کردند. من بسیار خوشحال بودم، اما وقتی دیدم همه ورزش‌کنندگان پسر هستند و من تنها دختر آنجا هستم، کمی ناراحت شدم. با خودم گفتم: «دخترها سحرخیز هستند، شاید زودتر آمده‌اند و ورزش‌شان تمام شده و رفته‌اند.»

پسری از کنارم رد شد و گفت: «ای دختر! چرا این‌طوری بیرون آمده‌ای؟ حجاب نداری و آمده‌ای بین مردها ورزش کنی؟»

در همان لحظه چشمانم پر از اشک شد، اما گریه نکردم. گفتم: «ببخشید، گفتی مرد؟ تو به خودت می‌گویی مرد؟ حیف نام مرد که روی شما گذاشته‌اند! نمی‌دانم خواهر خودت از دست این افکار بدت چه وضعیتی دارد. ما دختر هستیم، ما زیبایی هستیم، ما قدرت هستیم! لطفاً ما را از مقام‌مان پایین نیاورید. شما باید از ما حمایت کنید تا بتوانیم از این بحران بیرون شویم. شما باید شانه به شانه‌ی ما باشید تا به شما تکیه کنیم و بلند شویم… اما شما نه!»

من دو برادر دارم. برادر بزرگترم وقتی از مکتب ماندم، همیشه با من قصه می‌کرد و می‌گفت: «تو می‌توانی به بلندترین جاها برسی.» هیچ‌وقت مرا محدود نکرد؛ همیشه می‌گفت: «برو درس بخوان و موفق شو، من کنارت هستم. تو فقط برو و بخوان.» حتی بعضی وقت‌ها عکس کوه اورانوس (المپوس) را می‌آورد و می‌گفت: «خواهر گلم! اینجا جای تو و خواهران من است. من می‌خواهم به شما کمک کنم، اما نمی‌توانم با دیگران جنگ کنم؛ ولی به تو کمک می‌کنم و مثل کوه پشتت هستم. تو هم یک دوستت را همین‌طور بالا بکش و دستش را بگیر.»

این حرف‌ها را زدم و گذشتم. من یک معلم کوچک هستم. وارد صنف شدم، شاگردانم به احترام ایستادند. بعد از سلام و احوال‌پرسی، برایشان سرودی گذاشتم که می‌خواند: «زنده باد افغانستان!»

همه می‌خواندند که یک‌دفعه چشمم به یکی از شاگردان دخترم افتاد که گریه می‌کرد. پیش از اینکه من به او برسم، برادرش (هم‌صنفی‌اش) زودتر از من بالای سرش رسید و گفت: «چرا خواهر من؟ چرا گریه می‌کنی؟»

دختر گفت: «من خیلی تحمل کردم که در افغانستان بمانم، اما ما هفته‌ی بعد از افغانستان می‌رویم؛ چون دیگر نمی‌توانیم درس بخوانیم…»

برادر هم‌صنفی‌اش گفت: «خواهر من! تو می‌توانی درس بخوانی، فقط خودت را نباز. خیر است که از افغانستان می‌روید، در کشور‌های دیگر کوشش کن تا روزی افغانستان را آباد کنی. ما پسرها فکر نکنم بتوانیم آن‌طور که شما تلاش می‌کنید، کوشش کنیم.»

هر دو با هم حرف می‌زدند و من فقط گوش می‌کردم. اشک از چشمانم می‌ریخت و حرفی نمی‌زدم. از صنف بیرون شدم و گریه کردم. بعد از آن روز، آن شاگردم به کشور ایران رفت. از آن به بعد، برادرش هر وقت سرود «زنده باد افغانستان» را می‌گذارم، گریه می‌کند، روی زمین می‌نشیند و می‌گوید: «استاد نگاه کن! جای خواهرم خالی است… هیچ‌کس نمی‌تواند جای او را بگیرد.»

هرگز یادم نمی‌رود که آن پسر پیش از آن هیچ‌وقت گریه نکرده بود، اما آن روز که سرود افغانستان پخش شد، اشکش را دیدم. روز بسیار سختی برایم بود. به او گفتم: «قندِ معلم! تو به او گفتی قوی باشد، پس نگرانش نباش؛ او می‌تواند پیشرفت کند.»

با خودم گفتم: نگاه کن! با وجود اینکه فقط روزی پنج ساعت با هم هستند، چقدر همدیگر را درک می‌کنند. وقتی دختری گریه می‌کند، برادرش زودتر از همه می‌رسد و می‌گوید کاری به کارش نداشته باشید و بگذارید راحت باشد. وقتی خواهران‌شان وارد صنف می‌شوند، تمام برادران می‌ایستند. این یعنی احترام! یعنی اگر دختران و پسران کنار هم باشند، دنیا چقدر قشنگ می‌شود.

من معلم هستم و به خودم افتخار می‌کنم؛ چون شاگردانی تربیت کرده‌ام که خواهران‌شان را درک می‌کنند، برایشان قوتِ قلب هستند و شانه به شانه‌ی‌شان می‌ایستند. وقتی وارد صنف می‌شوم، فکر می‌کنم اگر این‌ها بزرگ شوند، می‌توانند با کمک همدیگر افغانستان را آباد کنند. شاگردان من نماد ایستادگی در برابر سایه‌ی سیاه هستند.

همیشه به آن‌ها گفته‌ام: «شما اگر تا آخر همین‌طور پیش بروید، این سایه‌ی سیاه که هیچ، می‌توانید هر روز سایه‌های سیاه بزرگ‌تر را هم شکست دهید. هیچ‌وقت پشت همدیگر را خالی نکنید. درست است که از یک خانه نیستید، اما هم‌دل هستید. شما می‌توانید همدیگر را بالا بکشید و در برابر هر شکستی یک امید باشید. گرچه تعدادتان کم است؛ اما می‌توانید موفق شوید. مثل بقیه‌ی مردم فکر نکنید که دختر بودن جرم است! باید تلاش کنید و ثابت کنید که دختر بودن جرم نیست و درس خواندن حق همه ماست. دختر و پسر ندارد؛ همه‌ی ما باید یک نفر حساب شویم. معنی ندارد که ما درس بخوانیم اما خواهران‌ ما از مکتب بمانند و در صنف ششم فارغ شوند! از شما می‌خواهم روزی پرچم سه رنگ افغانستان را به بلندی خودش برافراشته کنید و به آن سلامی بزنید. شاید آن روز من دیگر نباشم و با خیال‌ها و آرزوهای ناتمامم رفته باشم؛ اما وقتی پرچم سه رنگ وطنم بلند شود، بدانید که من کنار شما ایستاده‌ام و به تک‌تک شما افتخار می‌کنم. تمام امید من به شماست.»

من خودم فقط می‌توانم با داستان‌هایی که می‌نویسم صدایم را به مردم برسانم و کار زیادی از دستم برنمی‌آید؛ پس ناامیدم نکنید. باور و اعتماد من شما هستید، شاگردان نازم!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000