آسمان به کمک ستارهها میدرخشید. من، مثل همیشه، زیر آسمان پرستاره، بالای تابی که زیر درخت توت قرار داشت، نشسته بودم. خودم را به چوب استوار درختی که از جنس سکوت بود، تکیه داده بودم، مثل آخرین تکه از وجودم، مثل آخرین تکه از امید و رویاهایم.
به این فکر میکردم که آیا آنها یک آرزو باقی میمانند یا فقط مثل یک رویای دستنیافتنی، دور و دورتر میشوند.
به این فکر میکردم که میخواستم روزی با لباس فارغالتحصیلی برگردم و کنار همین درخت، بالای همین تاب بنشینم و بگویم: «توانستم.»
اما انگار باید شاهد این باشم که در خانه نشستهام، نه برای کسی مهم هستم و نه کسی برایم مهم است. انگار باید ببینم، شرمنده باشم و ناامید.
اما مگر تقصیر من است؟ مگر انتخاب خودم بود؟ اینکه مرا با زنجیرهای نامرئی در خانه بستهاند و نمیتوانم برای خودم زندگی کنم، نمیتوانم رویایی داشته باشم و حتی امیدی برای فردا.
آری، مرا بهخاطر دختر بودنم در افغانستان مجرم میدانند و در زندانی به نام خانه، با زنجیرهای نامرئی بستهاند. خودم هم نمیدانم اولین گناهم چه بود: شاید دختر بودن، یا شاید هم رویا داشتن.
من نه حسودم، نه زیاد بلندپرواز. فقط دیگر نمیخواهم برای کوچکترین حقم گریه کنم. دیگر نمیخواهم برای اینکه بخواهم جایی بروم، پیش برادرم التماس کنم تا همراهم بیاید.
دیگر نمیخواهم بهخاطر دختر بودنم، بهخاطر تصمیمی که خودم نگرفتهام، مجرم شناخته شوم و در خانه حبس باشم.
اما مگر چه کار میتوانم بکنم؟ بهعنوان مجرمی که در خانه حبس شدهام، چه کاری میتوانم برای خودم و رویاهایم انجام دهم؟ جز اینکه به سقفی نگاه کنم که بیستون، بالای سرم ایستاده است، سقفی به نام آسمان.
سقفی که برای همه یکسان نیست…
یکی بهخاطر سیاهپوست بودنش فراری است،
یکی بهخاطر افغان بودنش و آن دیگری هم بهخاطر دختر بودنش، زنده به گور میشود.
من از این دنیای هفترنگ گله دارم.
کودکی بهخاطر پول پدرش در آرامش زندگی میکند. کودک دیگری بهخاطر سنگینی فقر، قبل از جوان شدن پیر میشود و بهراحتی از کنار جوانیاش میگذرد. فقر واقعاً بار بسیار سنگینی است، برای کودکی که بهجای اینکه در مکتب باشد و مثل همسنوسالانش در کوچهها بازی کند، باید به فکر راهی برای سیر کردن شکمش باشد.
و در خانوادهای که میان فرزندانش، فقط بهخاطر جنسیتشان تفاوت میگذارد… دختر را در کودکی با چادر میپوشانند. از همان کودکی باید یاد بگیرد چگونه رفتار کند. باید بتواند درک کند که دختر بودن در افغانستان یعنی چه؟ و باید بهعنوان یک دختر، محدودیتهایش را بشمارد. او را به چشم یک امانت مینگرند و میگویند: «امانت مردم است.»
اما برای یک پسر… برای یک پسر، شرایط طور دیگری سخن میگوید. او مثل یک دختر نیست. او خیلی خوششانستر از دختر است. نه محدودیتهایش را میشمارد و نه «مال مردم» است. او مال خودش است: برای خودش زندگی میکند، برای خودش خوشحال است و برای خودش رویاپردازی میکند.
هفترنگ بودن دنیا اینطور سخن میگوید: زمانی که به دنیا میآیی، همان زمان است که سرنوشتت نوشته میشود.
اگر خوششانس باشی، نه دختر به دنیا میآیی، نه فقیر و نه سیاهپوست…!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه