قلم در لای انگشتانم صاف ایستاد؛ چشمانم بیاختیار به دوردستها خیره ماند. ذهنم جایی میانِ گذشته و آینده دستوپا میزد؛ اما خودم در گوشهای خاموش نشسته بودم. دیگران مرا به ظاهر دخترکِ آرامی میدیدند؛ اما پشتِ آن سکوت و چشمانی که گاه به در و گاه به دیوار گره میخورد، داد و فریادی برپا بود؛ با صدای بلندی که کسی جز خودم قادر به شنیدنش نبود حرف میزدم. گویا اینبار کلمات هم با من یار نبودند. هر بار که میخواستم افکارم را روی کاغذ بکشانم، قلمم میلرزید…
قلم را روی میز گذاشتم. دستانم میلرزید؛ اما کاغذ را در بندِ انگشتانم مچاله کردم. ناگهان احساس کردم که کاغذ در دستانم آرام و قرار ندارد؛ گویا تنها کسی است که میخواهد به افکارم گوش دهد.
در همان لحظاتی که من با خودم درگیر بودم، یکی از دخترانی که با هم در یک صنف درس میخواندیم، از جا بلند شد و سؤال عجیبی پرسید. سؤالش این بود: «به نظر شما شجاعت یعنی چی؟»
سؤالش باعث شد عمیقتر از همیشه به کلمهی شجاعت فکر کنم. بارها و بارها شجاعتِ دیگران را تحسین کرده بودم، اما تا آن لحظه هرگز دنبالِ شجاعت در وجود و زندگیِ خودم نبودم. اما آیا اینکه در خانه ننشستهام و از آن نقطهی امن بیرون آمدهام شجاعت نیست؟ اینکه در چنین وضعیتِ جامعه، من هنوز به تغییر امیدوارم، شجاعت نیست؟ و یا اینکه هر روز با وجودِ محدودیتها باز هم حجابِ سیاه و درازم را میپوشم و با کتابهایم به سمتِ خانهی آگاهی به راه میافتم، شجاعت نیست؟ یا اینکه حتی در هالهی ابهامات و بدونِ هیچ تضمینی پا در مسیرِ رؤیایم گذاشتهام، شجاعت به شمار نمیرود؟
شاید زمانی شجاعت برایم فقط انجام دادنِ کارهای سختِ فیزیکی بود؛ شاید شجاعت، بالا رفتن از یک ارتفاع یا انجامِ کارهایی بود که هر کسی جراتِ انجامِ آنها را نداشت. ولی حال شجاعت برایم معنای دیگری دارد.
شجاعت یعنی ایستادن در مقابلِ کسانی که در مقابلم ایستادهاند و گفتنِ اینکه «میخواهم درس بخوانم»؛ بیان کردنِ اینکه «من در آینده رهبر خواهم شد»، حتی اگر صدایم در میانِ خندههای تمسخرآمیزشان گم شود…
اینکه هر روز صبح از خواب برمیخیزم و با هزاران امید به برنامههایم رسیدگی میکنم، اینکه با دخترانِ همسنوسالِ خودم از رؤیاها و خواستههایم سخن میگویم، اینکه همیشه تلاش میکنم تا رشد کنم، اینکه به جهان با نگاهِ مثبتی مینگرم و از تغییر نمیترسم، اینکه تلاش میکنم تا دخترانِ اطرافم توانمند شوند، اینکه با دوستانم قدمبهقدم به سمتِ رؤیاهایم حرکت میکنم، شجاعتی است آشکار…
من فهمیدم شجاعتِ واقعی همینهاست؛ هر دختری که از جایش بلند شده و برای تغییرِ خود، خانواده و یا جامعه تلاش میکند، شجاع است. همینکه شرایطِ جامعه را بهانه نگیری و باز هم با امید ادامه دهی و درس بخوانی، شجاعتی است که شاید به چشم نیاید، اما میتواند سرنوشت را با رنگِ زیباتری بنویسد. اینکه کاری کنی که دیگر پدر، برادر و همهی کسانی که اعتمادی به تو نداشتند، در کنارت بایستند و تو را حمایت کنند و هر کارِ کوچکِ دیگری، همه و همه شجاعت است.
این شجاعت آغازی دارد؛ این شجاعت از آن نقطهای آغاز شد که درهای مکتب را بر رویمان بستند. این شجاعت از آن روزی آغاز شد که گفتند دختران نباید درس بخوانند یا کار کنند. این شجاعت از آن روزی آغاز شد که گفتند: «هیچ دختری نباید در رسانهها دیده شود.» این شجاعت نقطهٔ آغازی دارد و اگر این شجاعت نمیبود، حالا اینهمه پیشرفت نکرده بودیم؛ هیچ چیزی از فیزیک، شیمی یا ریاضی نمیدانستیم، تواناییِ نوشتن را نداشتیم، اینقدر قوی نبودیم، رؤیا نداشتیم و اینهمه به آینده امیدوار نبودیم…
همین شجاعت که من از آن سخن میگویم، زندگیِ ما را دگرگون کرده است و میتواند زندگیِ افرادِ دیگر یا یک نسلِ دیگر را هم تغییر دهد و بهتر کند. میتواند این جامعه را به یک جامعهی انسانیتر تبدیل کند. من به این شجاعت ایمان دارم؛ میدانم روزی خواهد رسید که این شجاعت داستانِ تکتکِ دخترانِ افغان باشد. روزی برسد که همهی جهان از شجاعتِ ما حرف بزند. همین شجاعت است که ما را پایدار نگه داشته است و من میدانم ما دخترانِ شجاعِ افغانستان، روزی تاریخ را تغییر خواهیم داد. چون ما متفاوت هستیم، ما شجاعتِ ایجادِ هر گونه تغییری را در جامعهی خود داریم و این بهترین ویژگیِ ماست.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه