کابل، شهر وحشت

عقربه‌ی زمان، ساعت سه بعد از ظهر را نفس می‌کشید. آفتاب بساطش را کامل پهن کرده بود و با نور و روشنایی‌اش خودی نشان می‌داد. سایه‌ها آرام بر روی دیوارهای شهر خزیده بودند و من آهسته در کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های کابل قدم می‌زدم. قدم‌هایم آهسته بود، چون برخلاف هر روز، امروز زودتر از خانه بیرون شده بودم. مقصدم مکان تدریس بود. تازگی‌ها استاد شده بودم و از شدتِ شعف و رویای مستقل شدن، خستگی و گرمای هوا را حس نمی‌کردم.

کوچه کاملاً خلوت بود؛ فقط من بودم و یک مرد. اول فکر کردم شبیه سایر رهگذران، او هم رهگذری ساده است؛ اما انگار فکرم اشتباه بود. از دور می‌شد مشاهده‌اش کرد؛ اضطراب داشت، گاهی این‌طرفِ کوچه می‌آمد و گاهی دوباره آن‌طرف می‌رفت و در دستانش هم چیزی بود. اول همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید، اما همین که کمی به او نزدیک شدم، چیزی در دلم فرو ریخت. در حالِ خودش نبود و انگار مرا نمی‌دید. چیزی شبیه یک بوتل در دستش بود؛ گاهی محتویاتِ درون آن را بالا می‌کشید و نمی‌دانم دقیقاً بعد از آن چه کار می‌کرد.

همه‌ی این حالات یک چیز را به من القا می‌کرد: او یک معتاد است؛ و بی‌پرده‌تر بگویم، آنچه در دست داشت شیشه یا همان مواد مخدر بود. بعد از دیدن آن صحنه، تپش قلبم از شدت ترس بالا رفته بود و پاهایم سست شده بود، اما باز هم تلاش می‌کردم قدم‌هایم را تندتر کنم. فاصله‌ی چندانی با او نداشتم و همین ترسم را بیشتر می‌کرد. خلوت بودن کوچه هم مرا به هزاران فکر فرو برده بود.

شنیده بودم معتادان هر کاری از دست‌شان برمی‌آید. داستان‌هایی که در موردشان شنیده بودم و کارهایی که کرده بودند، هر لحظه در ذهنم پررنگ‌تر می‌شد. در یک لحظه هزاران فکر به سرم آمد: اگر راهم را بگیرد چه؟ اگر موبایلم را بگیرد چه؟ اگر… نمی‌دانم! از افکارم می‌ترسیدم. از همه بیشتر، طولانی بودن و خلوتیِ کوچه بود که دلم را خالی می‌کرد. خودم را جمع‌وجور کردم، حجابم را محکم‌تر ساختم، نگاهم را به پایین انداختم و قدم‌هایم را بلندتر و تندتر کردم. نمی‌دانم چقدر سریع رفتم و از او دور شدم که احساس کردم اطرافم دوباره پر از آدم است؛ به سرک عمومی رسیده بودم، اما هنوز ترسم کاملاً از بین نرفته بود.

نمی‌دانم، من تازه چشم باز کرده‌ام یا واقعاً کابل همیشه همین‌گونه بود؟! دزدی و قتل خیلی زیاد شده است. همین دیروز فاتحه‌ی برادرِ دوستم بود؛ قتلی با داستانی هولناک: برادر، برادر را به قتل رسانده بود! آن هم با چه؟ با تبر! تنها توجیه‌اش این بود که «حالم خوب نبود»… و پشت همین یک جمله، هزاران حرف نهفته است. وقتی این را شنیدم، هنگ کرده بودم. چطور پدرِ دو سه فرزند قدونیم‌قد را کشته بود؟ آخر برادرش بود! آن هم با تبر که تصورش هم ترسناک است.

یا از آن واقعه‌ی دزدی بگویم که راهِ پسرِ جوان و ورزشکاری را گرفته بودند، همه داروندارش را برده بودند و در آخر هم با چاقو به شکمش زده بودند. یا از آن تجاوزی بگویم که بر یک دختر معصوم و ساده‌ی دوازده‌ساله انجام شد. یا هر روز در راه بازگشت از کورس، حداقل یک معتاد را می‌بینم که آواره و ویران، کوچه‌های کابل را متر می‌کند. نمی‌دانم منتظر چیست؟ چه می‌خواهد؟ خانواده‌اش کجا هستند؟ چند روز است غذا نخورده؟ نمی‌دانم!

فقط می‌دانم که این روزها کابل ترسناک شده است. دیگر هنگام بیرون شدن از خانه باید چند بار آیت‌الکرسی بخوانی تا مبادا در راه اتفاقی برایت بیفتد. برای دختران، کابل دیگر چیزی جز یک زندان نیست؛ ترس از طالبان و امر به معروف از یک سو و ترس از دزدی، قتل و تجاوز از سوی دیگر.

کوچه‌هایش بوی ترس و وحشت می‌دهد و دیوارهایش فریاد می‌زنند: «از خانه‌ات بیرون نشو، اینجا آدم‌ها رحم و انسانیت ندارند!»

اما نمی‌توانم! چیزی هست که هیچ‌وقت نمی‌گذارد تسلیم شوم؛ شاید بتوان اسمش را «رویا» گذاشت. رویای درس خواندن، مستقل شدن و در نهایت رئیس‌جمهور شدن، دست از سرم برنمی‌دارد. هنوز هم ادامه می‌دهم؛ هرچند با ترس، محدودیت و مشکلات. اما پشت هر سختی، آسانی است. بالاخره روزی می‌رسد که بتوانم بدون ترس و محدودیت در کوچه‌های کابلم قدم بزنم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000