من، قهرمان نبرد پنج‌ساله‌ام

پنج سال می‌شود که دختران افغانستان از حق آموزش و رفتن به مکتب محروم شده‌اند. این پنج سال تنها عددی در تقویم نیست، بلکه سال‌هایی است که هزاران دختر، روزهای کودکی، نوجوانی و آرزوهای خود را در انتظار گذراندند. من نیز یکی از همان دختران هستم؛ دختری که هر صبح با امید بیدار می‌شد و باور داشت روزی دوباره دروازه‌های مکتب به رویش باز خواهد شد.

با وجود تمام این سختی‌ها، ما دختران در افغانستان هرگز از دانش دور نمی‌شویم. ما مانند آبِ روان هستیم. اگر راهی بسته شود، مسیر دیگری پیدا می‌کنیم. هیچ مانعی نمی‌تواند شوق یادگیری را از قلب ما بگیرد. شاید نتوانیم در صنف‌های مکتب بنشینیم؛ اما کتاب را از دست نمی‌گذاریم، قلم را زمین نمی‌گذاریم و امید را از دل بیرون نمی‌کنیم. ما باور داریم که علم، نوری است که حتی تاریک‌ترین روزها نیز توانِ خاموش کردنش را ندارند.

ما دختران در افغانستان با تفنگ و شمشیر نمی‌جنگیم؛ جنگِ ما، جنگِ اندیشه است. سلاح ما قلم است و سنگر ما دفتر و کتاب. ما با نوشتن، خواندن و آموختن، صدای خود را به گوش جهان می‌‌رسانیم. ما می‌خواهیم جهان بداند تنها خواسته‌ی یک دختر در افغانستان، حقِ آموختن، رشد کردن و ساختنِ آینده‌ای روشن است.

۱۵ آگست روزی بود که هرگز تصور نمی‌کردم زندگیِ میلیون‌ها انسان را دگرگون کند. آن روز تنها روزِ سقوطِ یک جغرافیا نبود؛ بلکه روزی بود که رویاهای بسیاری از دختران فرو ریخت. هنوز هم لحظه‌ای را که خبرِ بسته‌شدن مکتب‌ها را شنیدم فراموش نکرده‌ام. ابتدا باورم نمی‌شد؛ با خودم می‌گفتم این تصمیم چند روز بیشتر دوام نخواهد داشت و دوباره همه چیز مانند گذشته خواهد شد. اما روزها گذشت، هفته‌ها سپری شد و ماه‌ها به سال تبدیل شدند؛ ولی دروازه‌های مکتب همچنان بسته ماندند.

آن زمان من در صنف چهارم بودم. هر روز با خود فکر می‌کردم تا زمانی که به صنف ششم برسم، مکتب‌ها دوباره باز خواهند شد. با همین امید درس‌هایم را مرور می‌کردم و کتاب‌هایم را مرتب نگه می‌داشتم. اما امیدی که هر روز در دلم زنده می‌شد، با گذشت زمان کم‌رنگ‌تر می‌گردید. امروز اگر مکتب‌ها بسته نمی‌شدند، من باید در صنف هشتم درس می‌خواندم، برای امتحان‌ها آماده می‌شدم، با دوستانم در حیاط مکتب قدم می‌زدم و برای آینده‌ام برنامه می‌ریختم.

گاهی وقتی از کنار مکتبی عبور می‌کنم، صدای خنده و بازیِ کودکان را در ذهنم تصور می‌کنم. به یاد روزهایی می‌افتم که با شوق لباسِ مکتب می‌پوشیدم، کتاب‌هایم را در بکس می‌گذاشتم و با هزاران آرزو راهی صنف می‌شدم. آن روزها شاید ساده به نظر می‌رسیدند، اما امروز می‌دانم چه نعمت بزرگی بودند.

با این حال، ما تسلیم نشده‌ایم. ما یاد گرفته‌ایم که حتی در سخت‌ترین شرایط نیز به آموختن ادامه دهیم. بسیاری از دختران افغان در خانه مطالعه می‌کنند، زبان می‌آموزند، می‌نویسند و تلاش می‌کنند از قافله‌ی علم عقب نمانند. شاید راه دشوار باشد، اما ایمان داریم که هیچ قدرتی نمی‌تواند عشق به دانش را از قلب انسان بگیرد.

من هنوز هم رویاهای بزرگی در سر دارم. می‌خواهم درس بخوانم، به دانشگاه بروم و روزی به کشورم خدمت کنم. می‌خواهم ثابت کنم دختران افغانستان با وجود همه محرومیت‌ها، توانایی ساختن آینده‌ای بهتر را دارند. ما قربانی نیستیم؛ ما نسلی هستیم که با امید، صبر و اراده برای حق خود ایستاده‌ایم.

گاهی وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم چگونه با این‌همه محدودیت هنوز ایستاده‌ام؟ پاسخ من این است: چون هنوز به آینده باور دارم. شاید دروازه‌ی مکتب به روی من بسته شده باشد، اما دروازه‌ی امید را هیچ‌کس نمی‌تواند ببندد. من هنوز قلمم را در دست دارم، هنوز می‌نویسم، هنوز می‌آموزم و هنوز رویا می‌‌پرورم. هر صفحه‌ای که می‌خوانم، برای من یک قدم به سوی آزادی و آینده‌ای روشن‌تر است.

پیام من به جهان این است: دختران افغانستان را فراموش نکنید! ما چیزی فراتر از حق آموزش نمی‌خواهیم. ما می‌خواهیم مانند همه دختران دنیا، فرصت یادگیری، رشد و رسیدن به آرزوهای خود را داشته باشیم. باور دارم روزی خواهد رسید که دوباره زنگ مکتب‌ها به صدا درآید، دختران با لبخند وارد صنف‌های درس شوند و قلم‌ها بار دیگر آینده‌ای روشن را برای افغانستان بنویسند. آن روز، اشک‌های انتظار جای خود را به لبخند امید خواهد داد و هیچ دختری تنها به جرم دختر بودن، از حق آموزش محروم نخواهد ماند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000