من از جنگ و پیامدهای آن متنفرم. این واژه هر بار که در وطنم اتفاق افتاد، روحم خسته، تنم زخمیتر از زخمیان واقعی، گلویم پر از بغض و چشمانم اشکبار شد.
از زمانی که به دنیا آمدم، صدای انفجار، باروت و تفنگ، موسیقی زندگیام بوده است. هر زمانی که از خانه بیرون میشوم، آمادهی خداحافظی با همه هستم؛ چون با تمام وجود، معنای ناامنی و پیامد جنگ را احساس کردهام. حتی از شنیدن واژهی جنگ تنم میلرزد.
وقتی شامل مکتب هم شده بودم، زمانی که الفبا میخواندیم و معلم میگفت «ج مثل جنگ»، از شروع مسیر آگاهی با این واژهی سنگین آشنا شدم. کودکیام را فضای جنگ مهار کرده بود؛ در حالی که جهان، کودکانش را با کلمهی صلح و آشتی آشنا میکرد، من خود شاهد عینی جنگ و صدای تفنگ و باروت بودم.
من کودکی را با جنگ و به امید رسیدن به صلح به جوانی رساندم؛ اما هنوز وطنم قربانی میدهد. قربانیان بیشتر کودکان و نوجوانانی هستند که درس میخوانند. نفرین بر کلمهی جنگ و انفجار که همهی امیدها و خوشیهای دنیای ما را ربود. مادران ما هنوز داغ فرزند اولشان را که قربانی جنگ شده بود فراموش نکردهاند که قربانی دوم را هم تجربه میکنند. پدران ما روز و شب عرق میریزند تا آرامش خانه را حفظ کنند؛ اما نفرین به صدای باروت که زحمات و آرزوهای پدران و مادران ما را به خاک میبرد.
من از جنگ متنفرم؛ چون دنیای شادم را تبدیل به غم میکند و اشک را جایگزین لبخندهایم میسازد. مادرم را پیر و پدرم را افسرده کرده است. من از صدای تفنگ و باروت بیزارم. همین جنگ و باروت بود آرزوی کودکانی را که میگفتند «آرزو دارم وقتی بزرگ شدم وطنم را آباد کنم»، چقدر ناعدالانه به خاک سپرد.
نمیدانم از کدامین درد بنویسم و نمیدانم چه زمانی وطنم را بدون صدای تفنگ، جنگ و باروت میبینم. ریشههای استقامت این وطن با خون شهیدان آبیاری شده است. رنج و درد بازماندن دختران از تحصیل هنوز زجرکشم میکند و سنگینی این درد با صدای جنگ و باروت بیشتر میشود. نمیدانم این ظلم و ناعدالتی تا چه زمانی جریان دارد. خدایا! دنیای آدمها چقدر سرد و سنگین شده است که بر کودکی که تنها گناهش قلم گرفتن است، رحم نمیکند.
من از جنگ متنفرم؛ چون جنگ فقط ساختمانها را ویران نمیکند، بلکه آدمها را از درون میشکند. دیوارهای خانه را فرو میریزد؛ اما ترس را برای سالها در قلبها باقی میگذارد. جنگ پدر را از فرزند، مادر را از آرامش و کودک را از کودکیاش میگیرد.
من نمیخواهم نسل بعدی کودکان وطنم، معنای جنگ را از صدای انفجار یاد بگیرند. نمیخواهم هیچ مادری شبها با ترس منتظر بازگشت فرزندش باشد. نمیخواهم هیچ پدری مجبور شود برای حفظ جان خانوادهاش، آرزوهای خودش را دفن کند. نمیخواهم هیچ دختری کتابش را ببندد، فقط به این دلیل که جهان تصمیم گرفته است صدای قلم او را نشنود.
من صلح میخواهم؛ نه صلحی که فقط در سخنرانیها از آن حرف بزنند، بلکه صلحی که بتوان آن را در کوچههای وطن دید، در لبخند کودکان شنید و در دستان دخترانی که دوباره کتابهایشان را باز میکنند، لمس کرد.
من هنوز منتظر روزی هستم که وقتی از پنجره به بیرون نگاه کنم، کودکانی را ببینم که با گرفتن پوقانهها پیام صلح را میرسانند؛ به جای دود و صدای تفنگ، صدای خندهی کودکان را بشنوم؛ روزی که مادران به جای عکس فرزندان ازدسترفتهیشان، شاهد موفقیت و بزرگ شدن آنان باشند و روزی که پدران به جای نگرانی از آینده، برای آیندهی فرزندانشان برنامه بسازند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه