کفش کهنه

نگاهش خسته است! پشتش خمیده، لباس‌هایش غبار دارد و کفش‌هایش کهنه و پاره است. کراچی را با دستانِ سرد و بی‌روحش می‌دواند.

دوباره همان‌جا هستم؛ همان خیابان، بیست‌متره‌ی جنوبی، خیابانی که به کوه قوریغ می‌رسد. اما این روزها این شهر و این خیابان حال و هوای دیگری دارد. حال و هوای تازه‌ای نیست، غریبه هم نیست؛ این حال و هوا همیشه در این شهر بوده است. کابل همواره سایه‌ی فقر در آسمانِ دلخراشش نمایان بوده؛ اما این روزها این سایه پررنگ‌تر و سیاه تر از همیشه است.

در خیابان، هر مردی که از کنارم می‌گذرد، شانه‌هایش خمیده است و آهسته راه می‌رود؛ انگار دلش می‌خواهد مسافتِ خانه را طولانی‌تر طی کند. شاید از نگاهِ شرمنده‌اش به خانواده‌اش است که می‌خواهد دیرتر به خانه برسد؛ نگاهِ شرمنده‌ای که می‌گوید: «امروز هم دستِ خالی به خانه برگشتم…»

به چهره‌ی شکسته‌ی پدر نگاه می‌کنم. این روزها بیشتر از همیشه پیر و شکسته به نظر می‌رسد. روزها بعد از خوردنِ نانِ چاشت خانه را ترک می‌کند و شب‌ها دوباره برمی‌گردد. سرش پایین است، نگاهش شرمنده و جیبش خالی… کلافه است.

بیش از ۲۰ دقیقه است که در کنجِ خانه نشسته‌ام و میانِ گفتن و نگفتن تردید دارم. از اعماقِ وجودم شرم دارم از گفتنش. قلبم درد می‌کند و مغزم از شدتِ فکر به درد آمده است. احساس می‌کنم باری اضافی‌ام؛ مسئولیتی زیادی، کسی که در شرایطِ سخت اوضاع را بدتر می‌کند. اما می‌دانم اگر این افکار را به زبان جاری کنم، پدر ناراحت می‌شود و حتی شرمنده‌تر…

از جا برمی‌خیزم و به سوی پدر می‌روم، روبروی او می‌نشینم. دستانم را مشت کرده‌ام و فقط خدا می‌داند چه دست و پنجه‌ای نرم می‌کنم با مغز و قلبِ خویش. با صدای ضعیف لب به سخن باز می‌کنم: «پدر! مکتب فیسِ این ماه را درخواست کرده…»

پدر حرفی نمی‌زند و من از اتاق خارج می‌شوم. به حویلیِ کوچکِ خانه‌ی کرایی‌ که در آن زندگی می‌کنیم، می‌روم و به آسمانِ شب نگاه می‌کنم. امشب دلم خیلی گرفته است؛ شاید اگر پسر می‌بودم، می‌توانستم گوشه‌ای از مسئولیت‌های پدر را به دوش بکشم، اندکی شانه‌هایش را سبک کنم و کار کنم. گاهی از خدا می‌خواهم که کاش تمامِ نگرانی‌های پدر را از ذهنش بیرون کند و به من بدهد و در عوض، چهره‌ی پدر بازتر باشد و دلش بی‌نگرانی و خوشحال‌تر.

غرقِ افکارم بودم که پدر واردِ حویلی شد، به من نزدیک گردید و چند افغانی به سویم گرفت. چهره‌اش عصبانی نبود، از نگاهش چیزی مثل سرزنش هم خوانده نمی‌شد. مثل همیشه در بدترین شرایط هم حواسش به ما هست…

آن مقدار پول را از پدر گرفتم و پدر از حویلی بیرون شد. با رفتنِ پدر، اولین قطره‌ی اشکم راهش را پیدا کرد و جاری شد. به آن پول‌ها با نفرت نگاه می‌کردم؛ همین چند تکه کاغذِ مزخرف و بی‌ارزش، چه زندگی‌هایی را که از هم جدا نکرده است! چه مردانی برای به دست آوردنِ همین چند تکه کاغذ روز تا شب زحمت نکشیده و خونِ دل نخورده‌اند!

برای نگرانی‌ها، دغدغه‌ها و زحمت‌های پدرم می‌نویسم:

پدر!

قسم به اشک‌های پنهانی‌ات، قسم به زحمت‌ها و پینه‌های دستت،

قسم به موهای سفیدت، قسم به چروک‌های پیشانی‌ات و قسم به حامی بودنت تحتِ هر شرایطی…

به روزی می‌رسم که تمامِ این‌ها را برایت جبران کنم

و تو از داشتنِ دخترت افتخار خواهی کرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000