از ظاهر تا درون آدم‌های شهر ما

چند روز پیش، وقتی که خورشید وسط آسمان بود و بعدازظهر از سر کار به خانه می‌رفتم، شاهد صحنه‌ای شدم که واقعاً تا کنون آزارم می‌دهد.

از کوچه‌ای می‌گذشتم که فقط من و مردی شیک‌پوش و باوقار در آنجا بودیم. از ظاهرش وقار و شخصیت می‌بارید؛ لباس افغانیِ تمیز و اتوشده، موهای شانه شده و بوی عطر ملایم. از دور، مردی کهنسال با کراچیِ قدیمی و لباس‌های کهنه، پاره و چروک با بلندگویش داد می‌زد: نانِ قاق می‌خریم، وسایلِ خراب می‌خریم، باطری‌های کهنه می‌خریم…»

وقتی به ما نزدیک شد، همه چیز عادی بود و من در افکارم غرق بودم که ناگهان مردِ شیک‌پوش با عصبانیت داد زد: «خفه شو مردک! عجب گوساله‌ای هستی! این وقتِ چاشت، وقتِ مزاحمت کردن نیست؛ بیخ گوش مرا کر کردی! سر و وضع خود را نمی‌بینی؟ من به جای تو شرم شدم! مگر آدم نیستی؟»

مرد کهنسال با بغضی که از چشمانش پیدا بود، بلندگو را روی کراچی گذاشت و گفت: «مگر من چه کاری کرده‌ام؟ من فقط دنبال لقمه نانی حلال برای خانواده‌ام می‌گردم.»

با تأسف به مردِ شیک‌پوش نگاه کردم که داد زد: مردک! مگر این هم شد کار؟ با گدایی کردن فرقی ندارد! یک نگاه به لباس‌های خود بینداز؛ انگار از لای آشغال پیدایش کرده‌ای! بوی گندت حالم را به هم می‌زند!»

مرد کهنسال سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت. ناگهان جرات پیدا کردم و داد زدم:

«این چه گپی است، کاکا؟ مگر آن مرد آدم نیست که این‌گونه سخن می‌گویی؟ آن مرد برای لقمه نان می‌گردد و تو این‌گونه آن را مسخره می‌کنی؟ مگر تو انسان نیستی؟ چه لباس‌های شیک بپوشد و چه لباس‌های کهنه، مگر فرقی دارد؟ فکر کردی تو که آن‌قدر لباس شیک پوشیده‌ای، خیلی بااصالت هستی؟ این اخلاق زشتت تمام ظاهرت را خراب کرده است! اصلاً می‌دانی چیست؟ تویی که آن‌قدر پول داری، به اندازه این مرد لایق احترام نیستی…!»

مرد با عصبانیت رو به من داد زد: «تو خفه شو، دختری احمق!» و از آنجا دور شد.

به سمت مرد کهنسال رفتم، بلندگو را از روی کراچی برداشتم و به دستش دادم و گفتم: پدرجان! به این آدم‌ها اهمیت نده؛ آن‌ها بی‌عقل هستند. تو تلاش کن و نانِ حلال درآور.»

اشک، چشمانش را براق کرده بود؛ از من تشکر کرد و به راهش ادامه داد…

آن روز فهمیدم که آدم‌ها هرچقدر هم که از بیرون به خود برسند و یا پیسه‌دار باشند، باز هم نمی‌توانند بدیِ درون‌شان را پنهان کنند. فقط با پوشیدن لباس‌های شیک نمی‌توان اصالت واقعی را به دست آورد. اصالت واقعی در سکوت همان مردی بود که لباس‌های کهنه به تن داشت؛ همان مردی که برای خانواده‌اش زحمت می‌کشید، نه آنکه پُز مال و منال خود را به دیگران بدهد، همان مردی که احترام گذاشت به همان کسی که به او توهین کرد.

به راستی دنیا بی‌‌رحم نیست، فقط بعضی از آدم‌هایش رحم ندارند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000