بگذار درس بخوانم

در تمام زندگی‌ام فقط به اهدافم فکر کردم و فقط درس خواندم؛ تمام تلاشم این بود که من باید به اهدافم برسم و خانواده‌ام واقعاً مرا خیلی زیاد تشویق می‌کرد. خانواده‌ای که با هزاران مشکل، با سختی، همه با هم برای رسیدن به هدف‌ ما می‌جنگیم. منی که واقعاً از هر طرف منع شدم، نمی‌توانم درس بخوانم؛ واقعاً خیلی دردناک است، هم برای خودم و همین‌طور برای خانواده‌ام.

بگذار درس بخوانم! من واقعاً به درس خواندن نیاز دارم؛ من نیاز دارم که روشن باشم، من نیاز به علم و دانش دارم، من نمی‌خواهم در تاریکی‌ها باشم، من باید درس بخوانم. من باید زحمات پدر و مادرم را جبران کنم؛ پدری که با کلی سختی، با کلی مشکل برای ما فرزندان‌شان با هر سختی جنگیده و بازم ادامه می‌دهد. منی که واقعاً از آینده‌ام چیزی نمی‌دانم که آیا به هدفم می‌رسم یا خیر.

چند سال پیش من واقعاً یک دختر شاد، بااعتمادبه‌نفس و شجاع بودم. همیشه به موفقیت‌های خودم فکر می‌کردم و وقتی روزهای سخت را در زندگی‌ می‌دیدم، همیشه به مادرم می‌گفتم که نگران نباش؛ من وقتی داکتر شدم، تمام این سختی‌ها خلاص می‌شود و من داکتر خواهم شد و تمام زحمات پدر و مادر خودم را جبران خواهم کرد. مادرم با شنیدن این حرف من می‌خندید و می‌گفت که من هر بار شما را با دیدن این همه تلاش، بااعتمادبه‌نفس و شجاع می‌بینم، تمام سختی‌ها و دشواری‌ها از یادم می‌رود. او می‌گفت که دعا می‌کنم تمام‌تان به اهداف‌تان برسید و اگر شما تمام‌تان به هدف‌تان رسیدید، منم به آرزویم می‌رسم.

حالا نه تنها من، بلکه مادرم هم به آرزوهایش نرسیده است؛ با گریه‌ام گریه می‌کند و با خنده‌ام می‌خندد. من واقعاً چند سال است که از ته دل نخندیدم، فقط به‌خاطر خانواده‌ام، به‌خصوص مادر عزیزم. من حالا همیشه خوش دارم تنها بنشینم و با دیگران کم حرف بزنم و تنهایی گریه کنم، چون نمی‌خواستم مادرم با دیدن من دوباره غمگین شود. من خیلی کوشش می‌کردم مادرم متوجه من نشود، اما برعکس، مادرم می‌گفت که من تمام حرکات تو را در نظر دارم. هر وقت که تو تنها می‌نشینی و با دیگران حرف نمی‌زنی و گوشه‌گوشه با خودت درگیری، تمام این حرکات تو را می‌بینم. با وجود این حرکاتِ تو، منم این‌طوری شدم؛ نمی‌توانم تو را این رقم ببینم.

من کوشش می‌کردم خودم را خوشحال نشان دهم که مادرم خوشحال باشد، اما وقتی بچه‌ها از کنار خانه ما به سمت مکتب می‌رفتند، هرچه کوشش می‌کردم گریه نکنم، باز هم نمی‌توانستم. بعضی وقت‌ها مادرم می‌دید و بعضی وقت‌ها نمی‌دید. همین‌طور پدرم با دیدن من خیلی غمگین می‌نشست؛ واقعاً دیگر به یک ابزار غم‌انگیز در خانواده تبدیل شده بودم. از هیچ‌چیزی خوشم نمی‌آمد و همه را در خانه غمگین می‌کردم؛ واقعاً یک انسان افسرده، غمگین و شکسته‌ام که هر روز به غیر از گریه و خودخوری کاری نداشته‌ام.

با تلاش‌های مادرم که هر روز مرا نصیحت می‌کرد دوباره درس خواندن را شروع کنم و همین‌طور پدر، برادران و خواهرانم که همگی مرا به سوی درس خواندن تشویق می‌کردند، منم کم‌کم به خود آمدم که دوباره درس خواندن را شروع کنم. حالا فقط به درس‌هایم فکر می‌کنم و خیلی هم تلاش می‌کنم، شاید روزی بتوانم به آرزوها و اهداف خودم دست یابم و پدر و مادرم را سرلبلند کنم. به امید روزی که من واقعاً یک داکتر قوی شوم و با افتخار به پدر و مادرم بگویم که زحمات‌تان بی‌جواب نماند و همین‌طور تشویق‌های‌تان.

من یک دختر فقیر هستم؛ واقعاً درک می‌کنم که تهیه‌ی مخارج برای پدرم واقعاً مشکل است. پدرم خیلی کوشش می‌کند که تمام فرزندان‌شان را به درجه‌های بلند ببیند و همیشه می‌گوید که شما باید به اهداف‌تان برسید و همین‌طور مادرم که تمام آرزوهایش شده اهداف فرزندانش. من تا روزی درس خواندن را ادامه خواهم داد تا پدر و مادرم را سربلند کنم و همین‌طور خودم را.

بزرگی می‌گفت که: «هیچ‌وقت قدرت یک شروع کوچک را دست کم نگیر. یک تصمیم، یک عادت، یک ساعت تلاش در روز و یک قدم مداوم می‌تواند در طول زمان زندگی‌ای بسازد که زمانی فقط در ذهنت وجود داشت.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000