گاهی اوقات انسان به مرحلهای از زندگیاش میرسد که شبها خواب از چشمانش گم میشود و نیمهشبها بیدار میگردد. در این میان، تنها چیزی که به ذهنش خطور میکند، روشن کردن یک چراغ مطالعه، نوشیدن چای و باز کردن یک کتاب، یا نشستن پشت بوم و نقاشی کشیدن است و به آنها پناه میبرد.
وقتی کتاب را باز میکنی و ورق میزنی، شگفتزده میشوی؛ در آن کلماتی را میبینی که گویا حرفهای دل توست، درد یا رازی که سالها و ماهها در قلبت حمل میکنی و ساعتها برایش اشک میریزی.
آیا مانند من در وطنشان از حقِ انسانی خود برخوردار نبودهاند؟
آیا مانند من شاهد رفتار ظالمانه حکومت بودهاند؟
مانند این سوالات، صدها و هزاران سوال دیگر به ذهنت خطور میکند و هیچوقت سوالاتی که از خود داری، به شکل دیگری تعریف نمیشود و پاسخ مثبتی هم با خود ندارد. در نهایت، چیزی که به ذهنت میرسد این است که شاید: «زندگی درد قشنگی باشد که جریان دارد…»
نقاشبودن در روزگار امروز، دیوانگی است؛ آن هم نقاشیکردن در سرزمینی که آدمها پیش از آنکه به زیبایی فکر کنند، به نان فکر میکنند. باور کنید، نشستن پشت بوم در چنین روزگاری نوعی دیوانگی است؛ حتا گونهای از خردباختگی. اصلاً ما را چه به نقاشی؟
وقتی فردایت نامعلوم است، وقتی جیبها خالیاند، وقتی برای پیدا کردن کار و پرداخت کرایه و گذراندن زندگی باید هر روز به هزار سو بدوی، چه کسی به تو میگوید برو یک گوشه بنشین و رنگها را با هم مخلوط کن؟ چه کسی میپرسد درونت چه میگذرد؟ چه کسی برای رنجی که روی بوم میریزی پول میدهد؟
گاهی با خودم میگویم: واقعاً من چه میکنم؟ جهان با شتاب از کنارم میگذرد و من ایستادهام مقابل یک بوم سفید؛ با چند تکه رنگ، چند قلممو و ذهنی که هزار فکر در آن میچرخد. مردم دنبال پولاند، دنبال دیدهشدن، دنبال ساختن آینده و من دنبال اینم که نور روی صورت یک آدم را کمی درستتر بنشانم، سایه یک کوه را عمیقتر کنم یا از ترکیب چند رنگ، چیزی بسازم که پیش از این وجود نداشته است.
این دیگر دیوانگی نیست؟
گاهی باید از خودت بپرسی: مگر هنر نان میشود؟ مگر یک تابلو میتواند کرایه خانه را بدهد؟ مگر یک نقاشی میتواند آیندهات را تضمین کند؟ وقتی جواب همه این پرسشها «نه» است، چرا باز فردا صبح بیدار میشوی، بوم را روبهرویت میگذاری و شروع میکنی؟
شاید چون بعضی آدمها اگر نقاشی نکنند، چیزی در درونشان میمیرد.
من هم میترسم؛ از روزهایی میترسم که سالها نقاشی کنم و در پایان، چیزی جز چند بوم باقی نماند؛ بومهایی که شاید برای من تمام زندگی باشند، اما برای جهان فقط چند تکه رنگ روی پارچه. میترسم عمرم را پای چیزی بگذارم که هیچوقت نتواند زندگیام را نجات دهد.
اما از طرف دیگر، از این هم میترسم که نقاشی نکنم.
میترسم یک روز بفهمم تمام این سالها فقط برای زندهماندن دویدهام؛ پول پیدا کردهام، کار کردهام، خسته شدهام، خوابیدهام و دوباره صبح شده است؛ اما هیچ چیزی از خودم در این جهان باقی نگذاشتهام. نه تصویری، نه رنگی، نه اثری که بگوید من هم روزی اینجا بودم و چیزی برای گفتن داشتم.
شاید رنج اصلی هنرمند همین باشد؛ اینکه هم باید زندگی کند و هم چیزی خلق کند. باید نان دربیاورد و در عین حال رؤیایش را نکشد. باید سفارش بگیرد، حساب پول را بداند، خرج خانه را بپردازد و با این همه، گوشهای از وجودش را برای خودش نگه دارد؛ برای همان چیزی که هیچکس بابتش پول نمیدهد.
و امروز، با همه خستگی، دوباره میروم سراغ بوم.
نه چون روزگار آسان است؛ درست برعکس، چون سخت است.
نه چون آینده روشن است؛ چون تاریک است.
نه چون مطمئنم این نقاشی زندگی مرا تغییر میدهد؛ چون نمیدانم.
فقط میدانم اگر امروز، در یکی از سختترین روزهای زندگیام، دست از خلقکردن بکشم، شاید فردا دیگر آن آدمی نباشم که برایش نقاشیکردن فقط یک شغل بود.
شاید نقاشیکردن برای من، شکل دیگری از زندهماندن است.
پس بگذار جهان هرچه میخواهد بگوید؛ بگذار بگویند دیوانهای. بگذار بگویند این رنگها نان نمیشوند.
من امروز باز روبهروی بوم میایستم.
قلممو را برمیدارم.
و از دل همین روز سخت، چیزی میسازم که پیش از این وجود نداشته است.
شاید هنر نتواند روزگارم را آسان کند؛ اما شاید بتواند کمکم کند که در این روزگار سخت، خودم را از دست ندهم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه