همان واژههایی که بیان آنها در جملهها و کلمات ساده نیست؛ واژههایی که گاهی پشت سکوت پنهان میشوند، پشت نگاهها میمانند و در گوشهای از دل، سالها منتظر فرصتی هستند تا شنیده شوند.
صبح امروز، در حالی که به آسمان آبی و درخشان نگاه میکردم، حس و حالی عجیب در دلم رخنه کرده بود. آسمان آنقدر آرام بود که انگار هیچ غمی در این جهان وجود ندارد. ابرهای سفید، آرامآرام از میان آبیِ بیپایانِ آسمان عبور میکردند و نور خورشید، نرم و آرام، بر همهچیز میتابید.
اما درون من، برخلاف آن آسمان آرام، پر از سؤال و واژههای نگفته بود.
روزم متفاوت بود؛ متفاوت از هر روز دیگری. انگار چیزی در وجودم میخواست مرا به سمت فکری تازه ببرد. چند دقیقهای به آسمان خیره ماندم؛ آنقدر که دیگر نمیدانستم به آسمان نگاه میکنم یا به دنیای درون خودم.
بعد از دقایقی به فکر فرو رفتم و ناگهان ذهنم مشغول چیزی شد؛ جملهای که بعد از لحظاتی به یادم آمد: واژههای سنگشکن!
همین جملهی کوتاه، برای چند لحظه مرا در سکوتی عمیق فرو برد.
من از این کلمات خاطراتی دارم؛ خاطراتی که گاهی مرهم قلبم بودند و گاهی زخمِ آن. واژههایی که شاید برای دیگران فقط چند حرف در کنار هم باشند؛ اما برای من هر کدام داستانی دارند، داستانی از یک نگاه، یک لحظه، یک لبخند، یک درد یا حتی یک سکوت طولانی.
این واژهها ذهنم را دگرگون کردند. برای دقایقی نمیدانستم پشت این جمله چه چیز ارزشمندی پنهان است. نمیدانستم چگونه چند کلمهی ساده میتوانند اینهمه احساس را در دل یک انسان بیدار کنند.
اما کمکم معنای جملهای را فهمیدم که شاید بتواند زندگیام را تغییر دهد: «واژههای سنگشکن.»
این جمله در دلم چیزی را روشن کرد؛ نوری کوچک اما عمیق. فهمیدم واژهها قدرتی دارند که گاهی حتی میتوانند سنگ را بشکنند، نه سنگی که در کوه افتاده، بلکه سنگهایی که در دل انسان ساخته شدهاند: سنگِ ترس، ناامیدی، سکوت و بیباوری.
همینگونه با خودم میاندیشیدم: واژهها بیان احساسات و توصیف زیباییِ عشق و محبتاند. گاهی یک واژه میتواند لبخندی بر لب کسی بنشاند و گاهی یک جمله میتواند تمام دنیای یک انسان را روشن کند؛ اما واژهها همیشه مهربان نیستند.
گاهی ممکن است با همین واژهها زخمی بر دلی بگذاریم؛ زخمی که دیده نمیشود، خون ندارد و شاید هیچکس از آن باخبر نشود، اما در گوشهای از قلب انسان باقی میماند.
در دلم چیزی سنگینی میکند؛ چیزی که با واژهها نمیتوانم بیانش کنم. شاید پشت صدای خاموشی، واژههایی پنهان شدهاند که هنوز جرات بیرون آمدن ندارند. شاید بعضی حرفها آنقدر عمیقاند که زبان از گفتنشان عاجز میشود و فقط چشمها میتوانند آنها را روایت کنند؛ واژههای سنگشکن…!
وقتی به این جمله فکر میکنم، احساس عجیبی دارم؛ حسهایی را تجربه میکنم که پیش از این نمیشناختم. انگار هر بار که این جمله را تکرار میکنم، دری تازه در ذهنم باز میشود و پشت آن در، دنیایی از حرفهای ناگفته منتظر من است.
اما میخواهم با نوشتن، این احساسات عجیب را بیان کنم و درکی از این واژهها داشته باشم.
گاهی سکوت هم پر از واژهها و روایتهای ناگفته است؛ سکوتی که از بیرون آرام به نظر میرسد، اما در درونش هزاران صدا در رفتوآمدند. اما زمانی که این واژهها بر قلم یا زبان بیایند، توان آن را دارند که چیزی را تغییر دهند.
واژهها بیان احساساتاند؛ گاهی مثل تیری به طرف قلب میروند و قلبی را میآزارند؛ مثل سنگی که با تمام قدرت به شیشهای نازک برخورد میکند و آن را میشکند. و گاهی همین واژهها مرهم قلبهای شکسته میشوند؛ میسازند، آرام میکنند و به انسان فرصت میدهند دوباره از نو آغاز کند.
گاهی فقط یک جملهی کوتاه کافی است تا کسی که از ادامه دادن خسته شده، دوباره به راهش نگاه کند.
من واژهها را گرانبها مینگرم؛ چون همین واژهها هستند که میتوانند یک انسان را به سوی شکست یا امید رهنمون شوند. واژهها گاهی آنقدر سنگین و پرمعنی میشوند که میتوانند مسیر یک زندگی را بسازند یا تغییر دهند.
من به واژهها باور دارم، چون شخصیت مرا نشان میدهند. آدمها را میتوان از شیوهی حرف زدنشان شناخت؛ از واژههایی که برای دیگران انتخاب میکنند، از جملههایی که هنگام خشم میگویند و از کلماتی که هنگام محبت بر زبان میآورند.
زمانی واژهها زیبا میشوند که صاحبشان آنها را به همان اندازه زیبا کند.
واژهها را خود ما میسازیم و گاهی خود ما آنها را میبازیم. بعضی وقتها واژهها امید و انگیزه میدهند و بعضی وقتها میشکنند؛ درست مثل دستی که میتواند هم نوازش کند و هم زخمی بر جا بگذارد.
ایمانم به واژهها زمانی شکل گرفت که قلبم با واژهها شکست؛ اما بعد، همان واژهها مرهم قلبم شدند.
از آن روز فهمیدم که واژهها فقط حروفی نیستند که روی کاغذ کنار هم قرار میگیرند. واژهها نفس دارند، احساس دارند و گاهی سرنوشت یک لحظه را تغییر میدهند.
من باور دارم سکوتهایی که در تاریکی دفن شدهاند، میتوانند با واژهها به فریادهایی تبدیل شوند که همه را به شنیدن وادار کنند.
من قدرت واژهها را در میان سکوتهای خاموش پیدا میکنم و تلاش میکنم آنها را به بلندترین فریادهای جهان تبدیل کنم؛ فریادهایی نه از جنس خشم، بلکه از جنس امید، آگاهی و زندگی.
قلم و واژهها، صدای کسی هستند که حاضر نیست رؤیاهایش را در سکوت دفن کند.
قلم برای من فقط یک وسیله نیست؛ پلی است میان آنچه در دل دارم و آنچه جهان باید بشنود. هر بار که قلم را روی کاغذ میگذارم، انگار بخشی از سکوت درونم شکسته میشود و واژهای راه خود را به سوی روشنایی پیدا میکند.
و با همین واژهها و قلمم مینویسم.
مینویسم چون باور دارم هر انسانی داستانی دارد که ارزش شنیده شدن دارد. مینویسم تا شاید یک جمله از میان نوشتههایم، چراغ کوچکی در دل کسی روشن کند.
کسی که قدرت واژهها را میداند، باید مراقب باشد؛ زیرا با همان قدرتی که میتواند قلبی را بسازد، میتواند قلبی را نیز بشکند.
گاهی یک واژه فقط یک واژه نیست؛ ممکن است سالها در ذهن انسانی بماند. یک «تو میتوانی» شاید امیدی را در دل کسی زنده کند و یک «تو نمیتوانی» شاید رؤیایی را خاموش سازد.
پس واژهها کوچکاند، اما اثری که بر دل انسان میگذارند، گاهی از بزرگترین سنگها هم سنگینتر است.
شاید به همین دلیل است که من «واژههای سنگشکن» را دوست دارم؛ واژههایی که میتوانند دیوارهای ترس را فرو بریزند، سنگهای ناامیدی را بشکنند و از میان تاریکی، راهی به سوی روشنایی باز کنند.
و من میخواهم قلمم از همین واژهها بنویسد؛
واژههایی که نه دلها را بشکنند،
بلکه سنگهای میان دلها را بشکنند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه