روزهایم میگذرد. هر روز بیستوچهار ساعت، یک هزار و چهارصد و چهل دقیقه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه است و من پنج سال از عمرم را که هر سال ۳۶۵ روز است، قربانی دادهام. چه روزهایی از جوانی، زندگی و زیباییام به هدر رفته است! نه اینکه درس نخوانم؛ نه! درس میخوانم، کار میکنم، روزمرگیهایم را انجام میدهم، غذا میپزم، خانه را گردگیری میکنم، پول درمیآورم… خلاصه هر کاری را که یک موجود زنده انجام میدهد، من هم انجام میدهم.
نفس میکشم، اما آیا واقعاً زندگی میکنم؟ نه، من اصلاً زندگی نکردهام! از آن خندههای از تهِ دل نکردهام، لباسهایم را با شوق نخریدهام، نفس را با آرامش نکشیدهام و کاری را با شوق انجام ندادهام. تنم کار کرده است، اما آنقدر بیانگیزه که گویا روح در بدن ندارم. آری! من خستهام. روحم آنقدر خسته است که جسمم بیرمق شده است. ذهنم و قلبم خستهاند و این خستگی بر تنم هم اثر گذاشته است.
من هجده سال سن دارم. باید باانگیزه و پر از انرژی باشم؛ اما نیستم. من روحم را قربانیِ خواستههای دیگران کردم. برای مثال، پدرم همیشه میگوید: «دخترم قوی است؛ من راجع به او خیالم راحت است. او داناست و خود میداند چه کار کند. میداند چگونه مرا خوشحال کند و میداند باید درس بخواند و به جایی برسد تا افتخار من باشد.» و بارها دلم خواسته است بگویم: «پدرجان! من قوی بودن را نمیخواستم و نمیخواهم. دلم میخواهد بنا به جنسیتم ظریف باشم؛ نه تنها از نگاه ظاهر، بلکه از باطن. من دلم میخواهد همان دختری باشم که قهر کردن بلد است، ناز کردن و دلبری کردن بلد است. من خستهام؛ آنقدرها هم قوی نیستم. من یک زنم، یک دخترم…»
خسته و آشفته میشوم. من با جسمی که حتی نایی برای بلند شدن از رختخواب را ندارد، جنگیدهام. خواب برایم فرار بود و نجات، اما من زخمی و تکهتکه از آنجا برخاستم، همت به خرج دادم و تلاش کردم. پدر! دخترت قوی است، ادامه میدهد و کوه را جابهجا میکند؛ اما کاش فرصتی برای ضعیف بودن داشت و شبیه به یک زن میبود. کاش کسی را برای تکیه کردن داشت یا غرورش قبول میکرد… کاش میتوانست برای خودش زندگی کند، برای لذت بردن از زندگیای که فقط یک بار است.
اما مجبور بود همیشه خوب باشد، قوی باشد و تلاش کند. من دخترِ خوبِ خانواده بودم؛ قهرمان و سرسخت. برای این خوب بودن چه سختیها که متحمل نشدم!
من درماندهام؛ شبیه به همان سربازی که او را بدون اسلحه یا مهماتِ جنگی در میدانِ نبرد رها کردهاند. نه سپری، نه شمشیری، نه سلاحی… فقط تنی که باید با دشمن روبرو شود و بعد از هر زخم دوباره بلند شود. جنگی که نتیجهاش مرگی است با نامی بلند و تنی که حتی صورتش قابل شناسایی نیست. من در این جنگ پیروز میشوم، میمیرم و خاک میشوم؛ اما با جانی که شبیه به یک گل پژمرده شده است. و منم بیسلاح در میدانِ جنگ…
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه