وارد کوچهای شدم که صبح ساعت ۵ با عجله از آن به سوی مکتب رفتم. صبح وقتی همه خواب بودند، با عجله و بیسروصدا از خانه خارج شدم؛ آخر مادر و پدر شب قبل بهخاطر شرایط به من اجازه رفتن به مکتب را نداده بودند، اما صبح وقتی برای خواندن نماز بیدار شدم، دلم تاب نیاورد و از همان کوچه بهسوی مکتب روان شدم. وقتی در کوچه پیچیدم، نگاهم تلاقی کرد با نگاهش؛ اندکی به هم نگریستیم. من چادری بر سر داشتم و فقط چشمانم برای دیدن راه معلوم میشد و او کراچی نان خشک در دست داشت. هر دو همسن به نظر میرسیدیم، شاید هم او یکیدو سال بزرگتر از من، مثلاً ۱۸ یا ۱۹ ساله بود. اما هم من شانههایم خمیده بود و هم او؛ شاید مسئولیت و بارهای روی دوش او زیادتر از من و محدودیتها و سرکوفت و سرکوبهای من بیشتر از او. اما در هر صورت، هر دو در یک کشتی بودیم؛ کشتی در حال غرقشدنی که هر دو تا کمر در آب بودیم.
چشمهای هر دوی ما در آن لحظهی صبح، غم داشت؛ انگار او دلش به حال من که ساعت ۷ صبح از درس خواندن پنهانیام برگشته بودم، سوخته بود و من دلم برای اینکه او ساعت ۷ صبح که دیگر بچههای همسن من و او خواب بودند، کراچی به دست در کوچههای خلوت صدا میزد: «نان خشک میخرم!»
آیا این همه تلاش برای رویاهای محال و دستوپا زدن در این لجن و کثافت مطلق، در ذهن بچههای همسن ما در دیگر گوشههای دنیا میگنجد؟ اصلاً میتوانند درک کنند؟ میتوانند ساعت ۴ بامداد برای رفتن به مکتب از خواب برخیزند و یا میتوانند مسئولیت یک خانواده را با ازخودگذشتگی به دوش بکشند؟
به این فکر کردم که همهی تلاشها، مقاومتها و تحمل کردنهای من برای رویاهایم هست؛ رویایی که در آن آزاد هستم! آزاد در حرف زدن و بیان نظر، آزاد در درس خواندن و داشتن شغل بهعنوان یک زن، آزادی در پوشش و زندگی کردن! آیا آن پسر جوان هم آرزو و رویایی داشت؟ قطعاً که داشت، اما نمیتوانستم از نگاهش بخوانمش. شاید رویاهایش آنقدر در زیر نگرانیهایش بود که با برداشتن لایههای نگرانی از نگاهش هم نمیتوانستم رویاهایش را از چشمانش بخوانم! در واقع، در اینجا همه رویاهایشان را در میان نگرانیها، مسئولیتها و شرایط، گم کردهاند؛ رویاهای رنگی و خاکخوردهای که صاحبان خود را گم کردهاند.
اما تسلیم شرایط شدن، کار من، آن پسر و این دیار نیست؛ ما قویتر از این حرفها هستیم! ما ایستادگی و ناامید نشدن را آموختهایم. کشورم افغانستان برای من نماد ایستادگی و قدرت است؛ کشوری که تاریخش با جنگ، خون، قتل و نسلکشی نوشته شده است، اما میتوانی اثراتی از امید هم در لابهلایش پیدا کنی! تاریخی که نشان میدهد هر بار پس از سختیها و جنگها، باز هم کسانی بودند که برای ساختن دوبارهی کشورشان ایستادهاند. ما از نیاکان خود آموختهایم، از نسلهای پیش از خود آموختهایم که تسلیم نشویم! اینجا سرزمین آدمهایی هست که بارها افتادهاند، بارها با زانو روی خاک فرود آمدهاند؛ اما هر بار دوباره بلند شدهاند، خاکها را تکاندهاند و دوباره و دوباره از نو ساختهاند.
کاش میتوانستم به آن پسر بگویم ناامید نشو! شب هر قدر تاریک و طولانی باشد، سرانجام سپیده خواهد دمید. این جمله نه فقط برای آن پسر، بلکه برای تمام کسانی هست که بیصدا به هر نحوی تلاش میکنند؛ چون میدانم در اینجا فقط من و آن پسر بیصدا در حال تلاش نیستیم! من به خودم و تمام فرزندان این سرزمین افتخار میکنم. دستوپا زدن در این باتلاق کار سخت و دشواری است، اما ما نسل امید هستیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه