جای خالیِ یک نام

«تربوز! شرطِ کارت! سرخ و شیرین. دانه شصت روپه، شصت روپه!»

صدای فروشنده از میان بوق موترها و فریاد کلینرهای بس‌ها بلندتر به گوش می‌رسد. تکسی‌های آبی‌رنگ پشت سر هم قطار شده‌اند. هنوز موتر کامل نایستاده که مسافرها از پله‌های بس بالا می‌روند؛ شانه‌های‌شان به هم می‌خورد و گاه همدیگر را هل می‌دهند. کلینرها یک پا روی زمین و یک پا روی پله، مقصدها را صدا می‌زنند و راننده‌ها با بوق‌های پیاپی به هم جواب می‌دهند. مادرم کنار گاری ایستاده و میان تربوزها دنبال تربوز آبدار و خوش‌رنگ می‌گردد. مردی که بیک سفری و بوتل آب معدنی در دست دارد، تربوزی را روی ترازو می‌گذارد. فروشنده نگاهی به عقربه می‌اندازد و می‌گوید: «چهل روپه شده.» مرد زیر لب چیزی می‌گوید، تربوز را کنار می‌گذارد و یکی دیگر برمی‌دارد. فروشنده می‌گوید: «آن یکی بزرگ‌تر است.»

اتفاق‌های روبه‌رویم مثل فیلمی از برابر چشم‌هایم می‌گذرد؛ فیلمی که دلم می‌خواهد کمی جلوترش بزنم. سرم را می‌چرخانم. نگاهم به دریای بی‌آبی می‌افتد که روزی محل تجمع معتادها بود و حالا باد، زباله‌ها و پلاستیک‌ها را در آن به هر سو می‌پراکند. دستم روی نرده‌هاست. دوباره صدای بوق موترها در گوشم می‌پیچد و ذهنم به چند ساعت قبل برمی‌گردد.

از کلکین راهروی مطب، رفت‌وآمد موترها را نگاه می‌کردم که مشاور نامم را صدا زد. از جا برخاستم. بوت‌هایم را کنار بوت‌های دیگر درآوردم. دستم روی دستگیره ماند. در حالی که روی پنجه‌ی پا ایستاده بودم، زیر لب جمله‌هایی را که قرار بود بگویم، تکرار می‌کردم: «ام… امروز آمدن… خیلی سخت بود…» نفس عمیقی کشیدم. بالاخره در را آرام زدم و وارد شدم. عینک به چشم داشت و سرگرم بررسی پرونده‌ها بود. بدون آنکه سرش را کاملاً بلند کند، با دست به چوکی روبه‌رو اشاره کرد. نشستم. وقتی کمی راحت شدم، صحبت‌اش را آغاز کرد:

«چه شده که یلدا همیشه این‌قدر مضطرب است؟»

دستم حجابم را محکم گرفته بود. گفتم:

«اِمم… دیروز به‌خاطر اعتراضی که قرار بود برگزار ش… شود، تمام سرک‌ها بسته بود. ام… امروز هم کورس‌ها رخصت بودند. ح… حالا هم در مسیر، دخترها کمتر دیده می‌شدند…»

چند لحظه نگاهم کرد. قلم‌اش را روی میز گذاشت: «هر بار که از برچی حرف می‌زنی، پیش خودم می‌گویم این دیگر کدام کوچه و کدام منطقه است؟ یک روز پیام می‌دهی که نمی‌توانی بیایی، یک روز می‌خواهی وقت جلسه را تغییر بدهی…»

عرق پیشانی‌ام را با گوشه‌ی چادرم پاک کردم. این بار، در حالی که بی‌اختیار یکی از مهره‌های حجابم را می‌کندم، گفتم: «خب… خانواده‌ها هم کمی می‌ترسند… حتی اگر چ… چیزی هم نباشد، باز…»

نگذاشت حرفم تمام شود: «می‌فهمم. اما اگر هر بار با این همه فشار و دل‌نگرانی به اینجا بیایی، جلسات ما هم دیگر آن فایده‌ای را که باید داشته باشند، نخواهند داشت.»

آهی کشید و ادامه داد: «یک روز که اوضاع آرام‌تر شد، دفتر جای امن‌تری بود، یا کلاً رژیم کشور تغییر کرد، آن وقت بیا و جلساتت را ادامه بده. تا آن روز خودت را سرگردان نکن.»

آخرین جمله‌هایش هنوز در ذهنم می‌پیچید که صدای مادرم مرا از فکر بیرون کشید. مادرم، در حالی که با بند انگشت چند ضربه به تربوز می‌زند، از فروشنده می‌پرسد: «رسیده است؟» بعد از او می‌خواهد قاچی از آن ببرد.

سرم را بلند می‌کنم. مردی میان‌سال، با برقی در نگاه که گویا آشنایی را میان جمعیت دیده باشد، واسکت و لباس افغانی به تن دارد. دستش را در هوا تکان می‌دهد و با نگاهش از آن فرد می‌خواهد دنبالش بیاید. بی‌اختیار صورتم را برمی‌گردانم. پشت سرم کسی نیست. دوباره نگاهش می‌کنم. کنار پایه می‌ایستد، از گوشه‌ی واسکت‌اش مقداری پول، چند کارت و موبایل‌اش را بیرون می‌آورد و طوری به من نشان می‌دهد که گویا می‌خواهد چیزی را بفهماند.

پاهایم سست می‌شود. نه غمگینم، نه ترسیده‌ام و نه عصبانی. دست مادرم را می‌کشم و با هم سوار بس می‌شویم. چوکی پشت راننده خالی است. زود همان‌جا می‌نشینم. از در بیرون را نگاه می‌کنم. دیگر اثری از آن مرد نیست؛ فقط چند مرد طالب با چپن‌های سفید، در اطراف بس پرسه می‌زنند. بی‌اختیار خودم را به مادرم نزدیک‌تر می‌کنم. چادرم را جلو می‌کشم، زانوهایم را روی سینه جمع می‌کنم و انگشتانم را دور دستش حلقه می‌کنم. هر بار که یکی از آن‌ها به طرف بس برمی‌گردد، نفسم کوتاه می‌شود. سرم را پایین می‌اندازم و تا راه افتادن بس، چشم از کف آن برنمی‌دارم.

چند لحظه بعد، نگاهم به تصویر خودم در آیینه‌ی کنار راننده می‌افتد؛ دختری با چادر، حجاب و ماسک سیاه. ذهنم دوباره به آخرین حرف‌هایی برمی‌گردد که در جلسه به مشاور گفتم:

«جلسات ما آن‌قدرها هم بی‌تأثیر نبوده. حس می‌کنم بهتر از قبل می‌توانم حرف بزنم. اگر باز هم پا پس بکشم، آینده‌ی خودم را از خودم گرفته‌ام. آمدن به اینجا سخت است، اما سخت‌تر از آن، روزهایی است که ذهنم حتی یک لحظه از ترس‌ها و مقایسه‌ها خالی نمی‌شود. اگر خانواده راضی نشدند، از این به بعد تمرین می‌کنم تنها بیایم.»

حالا، با مرور همان حرف‌ها، فقط یک سؤال در ذهنم می‌چرخد: اما چطور؟ امروز که مادرم همراهم است، این اتفاق می‌افتد… اگر تنها باشم چه؟

دستم را روی قفسه‌ی سینه‌ام می‌گذارم و ماسکم را پایین می‌کشم. سرم را کمی از پنجره بیرون می‌برم و می‌گذارم باد به صورتم بخورد. چند لحظه بعد، دوباره به آیینه نگاه می‌کنم. این بار، چشمم به چشم‌های راننده می‌افتد. پسر جوانی است. نگاهم را زود می‌دزدم و سعی می‌کنم حواسم را پرت کنم. سراغ کتاب‌هایی می‌روم که بعد از جلسه، از انتشارات نزدیک مطب، از طرف انجمن ادبی هدیه گرفته‌ام. یکی‌یکی آن‌ها را از پلاستیک بیرون می‌آورم و آرام دستم را روی جلدشان می‌کشم. با خودم فکر می‌کنم: «هنوز هم آدم‌های خوب وجود دارند.» لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایم می‌نشیند.

اما چند لحظه بعد، وقتی سرم را بلند می‌کنم، دوباره همان نگاه را در آیینه می‌بینم. چشمم را به پایین می‌دوزم و ماسکم را بالاتر می‌کشم. چند دقیقه بعد، کلینر نام ایستگاه ما را صدا می‌زند. آماده‌ی پیاده شدن می‌شویم. از جایم بلند می‌شوم. درست همان لحظه، دستی از کنار صندلی راننده به طرفم دراز می‌شود. میان انگشتان‌اش تکه‌کاغذی است. لحظه‌ای مکث می‌کنم. نگاهم روی کاغذ می‌ماند. سرم را پایین می‌اندازم و از پله‌های بس پایین می‌آیم.

در راه، مادرم چند قدم پیش‌تر از من راه می‌رود و من دوباره در افکارم غرق شده‌ام. هر چند قدم یک‌بار می‌ایستد، دستگیره‌ی پلاستیک تربوز را در دستش جابه‌جا می‌کند و دوباره راه می‌افتد. وقتی متوجه می‌شوم، زود خودم را به او می‌رسانم. یکی از دستگیره‌ها را به من می‌دهد و خودش دیگری را نگه می‌دارد. بعد، بی‌آنکه حرفی بزنیم، مسیرمان را ادامه می‌دهیم.

وقتی به خانه می‌رسیم، مادرم مشغول انداختن کلید در قفل در است که بغضم می‌ترکد:

«مااادررر… چرا این‌قدر وضعیت را برای من سخت می‌کنید؟ من واقعاً خسته‌ام. ش… شنیدی داکتر چی گفت؟ دیشب تا ساعت دو خوابم نبرد که بالاخره می‌توانم امروز بروم یا نه. اگر هر بار رفتن به آنجا این‌قدر سخت باشد، اصلاً چه فایده‌ای دارد؟ من… من از این به بعد تنها می‌روم… فقط… لطفاً مانعم نشو.»

مادرم، در حالی که چادرش را از سر برمی‌دارد، با صدایی بلند می‌گوید: «خسته و زله خانه می‌آیی، هنوز درست داخل خانه نشدی، گلایه‌ات شروع می‌شه. آخر هفته همسایه می‌‎یایه، برادرت را گفتیم، خود ما هم برمی‌گردیم هلمند.»

«از سرک‌ها ببرد شماها را… من جواب داده نمی‌توانم.»

چند لحظه فقط نگاهش می‌کنم.

«چی…؟»

دستش هنوز روی پیشانی‌اش مانده.

پیش از آنکه حرف دیگری میان ما رد و بدل شود، دوباره بوت‌هایم را می‌پوشم، در را پشت سرم محکم می‌بندم و بی‌هدف راه می‌افتم. نمی‌دانم کجا می‌روم؛ چند کوچه را همین‌طور قدم می‌زنم. به مغازه‌ی کوچکی می‌رسم؛ جلویش گونی‌های رنگارنگ ادویه چیده شده و داخل هر گونی، گیلاسی پلاستیکی برای پیمانه کردن دیده می‌شود. می‌ایستم. چند لحظه فقط نگاه می‌کنم. دوباره راه می‌افتم. چند قدم بیشتر نرفته‌ام که برمی‌گردم و با قدم‌های تند وارد همان عطاری می‌شوم. لحظه‌ای مکث می‌کنم. اگر ندهد؟ اگر چیزی بفهمد چه؟ پس می‌گویم: «سلام… ب… ببخشید، پودر مورچه دارررید؟»

دکاندار که سرگرم موبایل‌اش است، سرش را بلند می‌کند، از روی چوکی برمی‌خیزد و می‌گوید: «بله»

بعد قوطی کوچکی را از طاقچه پایین می‌آورد. با عجله می‌گویم:

«آها… ن… نه، ببخشید. یادم رفت. مرا از خانه برای چیز دیگری فرستاده بودند.»

چشمم میان قوطی‌های روی طاقچه می‌چرخد و روی بوتل می‌ایستد که تصویر موشی مرده با علامت ضرب‌در روی آن چاپ شده است. چند ثانیه فقط نگاهش می‌کنم. به آن اشاره می‌کنم: «قیمتش چند است؟»

«پنجاه روپه.»

از مغازه بیرون می‌آیم. تا انتهای کوچه می‌روم و همان‌جا می‌ایستم. صدایی در ذهنم آرام می‌گوید: «یلدا… تو واقعاً دلت نمی‌خواهد به زندگی‌ات پایان بدهی. هنوز هم اولین چیزی که به ذهنت می‌رسد، قیمتش است.»

لحظه‌ای مکث می‌کنم؛ «اگر حالا بخری، شاید امشب نه… اما شاید روزی…»

با تمام پولی که دارم، همان پنجاه افغانی که در کنج دستم مچاله شده، وارد مغازه‌ی دیگری می‌شوم. پشت شیشه‌ی پر از موبایل، پسر جوانی کنار کمپیوتر نشسته است. اسم فیلمی را که اخیراً شنیده‌ام، می‌گویم. می‌گوید: «نداریم.»

در حالی که دستش روی موس است، ادامه می‌دهد: «این فیلم‌ها هم هستند، ببین.»

می‌گویم: «نه… من همین را می‌خواستم. تشکر.»

می‌خواهم بروم. دست‌هایش را روی شیشه تکیه می‌دهد، صورتش را میان دست‌هایش می‌گیرد و می‌گوید: «کجا هستی؟ هیچ این طرف‌ها نمی‌بینمت…»

چیزی نمی‌گویم. با عجله پول را داخل دستکولم می‌گذارم و زیپ‌اش را می‌بندم. چند قدم برمی‌دارم. سرم پایین است. این بار صدایش را نرم‌تر می‌شنوم: «کجا… تو بنشین، چند لحظه حرف بزنیم…»

سرم را که بلند می‌کنم، عجز را در چشم‌هایش می‌بینم. پیش از آنکه فرصت واکنشی پیدا کنم، سردی انگشتان‌اش روی دستم می‌نشیند. دستم را با عجله پس می‌کشم: «لعنت به شما…

از مغازه بیرون می‌شوم. اشک می‌ریزم. کنار جوی آبی می‌نشینم و بالا می‌آورم. دهانم را با گوشه‌ی چادرم پاک می‌کنم. چند لحظه همان‌جا می‌مانم. به کرم‌های کوچک داخل آب نگاه می‌کنم که میان زباله‌ها می‌لولند. بعضی‌های‌شان بی‌حرکت روی آب مانده‌اند. حرف‌های چند دقیقه‌ی پیش‌ام یادم می‌آید: «فقط به خاطر رفتن به یک مطب روان‌شناسی، یا در نهایت برای اینکه راحت‌تر حرف بزنی، زندگی‌ات این‌قدر بی‌ارزش است؟»

بعد خودم پاسخ داده بودم: «اما چیز جالب دیگری هم نیست…»

همان جمله، تریلر آن فیلم را در ذهنم به حرکت انداخته بود. حالا قاب‌ها یکی‌یکی عوض می‌شوند. جای بازیگرها را صحنه‌های امروز گرفته‌اند؛ رفت‌وآمدهای خیابان، اتاق مشاور و تصویر کلاس آنلاین؛ صدای خودم که برای گفتن چند کلمه مکث می‌کند. قاب بعدی، تار می‌شود. صدای خودم را می‌شنوم: «اما دلیل محکمی هم برای ماندن ندارم….»

لحظه‌ای بعد، خودم را دوباره مقابل همان عطاری می‌یابم. پول را روی پیش‌خوان می‌گذارم. مرد چیزی می‌گوید، صدایش را می‌شنوم اما کلماتش در ذهنم نمی‌مانند. پاکت را می‌گیرم و بیرون می‌آیم. آن را آن‌قدر محکم در دستم فشار می‌دهم که گوشه‌هایش مچاله می‌شود.

آدم‌ها در رفت‌وآمدند. شانه‌ای به شانه‌ای می‌خورد و عذرخواهی کوتاهی در همهمه‌ی خیابان گم می‌شود. نور چراغ‌های کوچکِ زرد و سفیدِ آویزان، روی پوسترهای فیلم افتاده است. می‌ایستم. شماره‌ای را که زیر تصویر بازیگرها نوشته شده، یکی‌یکی وارد موبایلم می‌کنم. پیش از زدن هر عدد، نگاهی به اطراف می‌اندازم. آخرین عدد را که وارد می‌کنم، چند ثانیه به صفحه‌ی موبایل خیره می‌مانم. انگشتم روی علامت سبز تماس مکث می‌کند.

بعد، صفحه‌ی دیگری باز می‌شود.

خانه‌ی خالی، منتظرِ یک نام است.

اسمش را نمی‌دانم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000