دختری بود که مکتب برایش فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ جایی بود که در آن احساس میکرد زندگی میکند. هر صبح با شوق از خواب بیدار میشد، لباس مکتباش را میپوشید، کتابهایش را در کیف میگذاشت و با عجله آماده میشد تا به مکتب برسد. اما دلیل اصلی شوقش فقط درس نبود، بهترین دوستاش در مکتب منتظرش بود، دختری که سالها کنار هم نشسته بودند و کمکم از دو همصنفی به دو دوست صمیمی تبدیل شده بودند.
آنها همه چیز را با هم شریک میکردند. اگر یکی از آنها خوشحال بود، دیگری هم خوشحال میشد و اگر دل یکی میگرفت، دیگری بدون اینکه زیاد سوال کند، کنارش مینشست. گاهی بعد از ختم درس، وقتی همهی شاگردان به خانه میرفتند، این دو دختر شانهبهشانه در راه خانه قدم میزدند. از درسهای آن روز قصه میکردند، دربارهی معلمشان حرف میزدند، از خانوادههایشان میگفتند و برای آینده رویا میساختند.»
یکی میگفت: «من میخواهم در آینده داکتر شوم.»
دیگری میگفت: «من هم میخواهم چیزی شوم که باعث افتخار خانوادهام باشد.»
آن روزها برایشان عادی بود؛ فکر نمیکردند روزی همین لحظههای ساده، تبدیل به خاطراتی شوند که برای برگشتنشان آرزو کنند. اما بعد از آمدن طالبان، زندگی دختران تغییر کرد. درهای مکتب به روی دختران بسته شد و ناگهان آن همه صبحهای شاد، صدای زنگ مکتب، دیدن معلم و نشستن در کنار دوستان به خاطره تبدیل شد. دختر، روزهای اول هنوز امیدوار بود، فکر میکرد شاید این وضعیت زیاد طول نکشد و دوباره بتواند کیفاش را بردارد و به مکتب برود. اما روزها یکی پس از دیگری گذشتند، کیف مکتباش گوشهی اتاق ماند و کتابهایش دیگر مثل گذشته باز نمیشدند. هر بار که آنها را میدید، خاطرات گذشته در ذهنش زنده میشد.
بیشتر از همه، دلش برای دوستاش تنگ میشد. آنها دیگر نمیتوانستند مثل گذشته هر روز همدیگر را ببینند و ساعتها با هم حرف بزنند. شاید دیگران فکر میکردند که یک دختر میتواند تمام حرفهایش را به مادرش بگوید، اما دختر میدانست که بعضی حرفها را فقط میتوان به یک دوست گفت؛ نه به این دلیل که مادرش را دوست نداشت، برعکس، مادرش برایش عزیز بود، اما بعضی احساسات و نگرانیها فقط زمانی قابل فهم هستند که کسی در سن و شرایط خودت باشد و بتواند بدون توضیح زیاد، حالت را درک کند.
دختر حالا حرفهای زیادی در دلش داشت؛ از مکتب نگفته بود، از آرزوهایش نگفته بود، از روزهایی که دلش برای دوستانش تنگ میشد نگفته بود. حتی گاهی نمیدانست باید با این همه فکر و احساس چه کار کند. یک روز دفتر قدیمیاش را از میان وسایلاش پیدا کرد. دفتر را باز کرد و نوشتههایی را دید که مربوط به روزهای مکتب بود. میان نوشتهها، چند خاطره از دوستاش هم وجود داشت. لبخند زد، اما این لبخند خیلی زود جای خودش را به دلتنگی داد. یادش آمد که یک روز بعد از ختم درس، دوستاش گفته بود: «فردا زودتر بیا، میخواهم یک قصه برایت بگویم.» آن روز هیچکدامشان فکر نمیکردند که ممکن است فردا دیگر مثل گذشته نباشد.
دختر دفتر را بست و کنار پنجره رفت. از پنجره به بیرون نگاه کرد، کوچه آرام بود و زندگی مردم جریان داشت؛ اما برای او چیزی کم بود، چیزی که نمیتوانست با هیچچیز دیگری جایگزیناش کند. او دلش برای همان مسیر مکتب تا خانه تنگ شده بود، برای صدای دوستاش، برای خندههایشان و حتی برای حرفهایی که آن روزها شاید خیلی معمولی به نظر میرسیدند. با خودش فکر کرد که انسان گاهی ارزش بعضی چیزها را زمانی میفهمد که دیگر آنها را نداشته باشد.
مکتب برای او فقط یک ساختمان نبود، دوستاش فقط یک همصنفی نبود و آن مسیر کوتاه از مکتب تا خانه فقط یک راه نبود؛ همه آنها بخشی از زندگی او بودند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه