صبح بود؛ هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده بود که صدای مادرم از اتاق آمد: «فروه جان! بیدار شو، دیرت شده.»
چشمهایم را باز کردم و چند لحظه به سقف خیره ماندم. دلم میخواست همانجا بمانم و دوباره بخوابم، اما یادم آمد که باید آمادهی مکتب شوم. بلند شدم، لباس پوشیدم، موهایم را مرتب کردم و به آشپزخانه رفتم. مادرم مشغول آماده کردن صبحانه بود. همان لحظه برادرم وارد شد و با عجله گفت: «مادر! چای آماده است؟»
مادرم گفت: «یک لحظه صبر کن.»
به مادرم نگاه کردم؛ خسته بود، اما چیزی نمیگفت. آن روز برای اولین بار به یک سوال فکر کردم: چرا همیشه از زن انتظار دارند؟ از زن میخواهند دختر خوبی باشد، بعد میخواهند همسر خوبی باشد، بعد مادر خوبی باشد؛ از او میخواهند همیشه صبور باشد، همیشه لبخند بزند، همیشه دیگران را درک کند، اما کمتر کسی میپرسد که خودش چه میخواهد.
در راه مکتب به این فکر میکردم که انگار زن بودن خودش یک امتحان است؛ امتحانی که سوالهایش را دیگران مینویسند و جوابهایش را هم خودشان تعیین میکنند. اگر یک دختر زیاد حرف بزند، میگویند پرحرف است. اگر کمحرف بزند، میگویند مغرور است. اگر از حق خودش دفاع کند، میگویند گستاخ است. اگر سکوت کند، میگویند ضعیف است. اگر درس بخواند، میگویند زیادی بلندپرواز است و اگر دنبال آرزوهایش برود، میگویند باید اول به دیگران فکر کند. پس زن دقیقاً باید چگونه باشد؟
یک روز در صنف نشسته بودم که معلم از ما پرسید: «بزرگترین آرزوی شما چیست؟»
هرکسی چیزی گفت؛ یکی گفت داکتر میشوم، یکی گفت معلم میشوم، یکی گفت نویسنده میشوم، یکی گفت خلبان میشوم. وقتی نوبت من رسید، چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم: «میخواهم خودم باشم!»
چند نفر خندیدند؛ شاید برایشان عجیب بود، اما برای من این جملهی ساده نبود؛ چون گاهی زن حتی برای اینکه خودش باشد هم باید از دیگران اجازه بگیرد. چرا باید همیشه دیگران تصمیم بگیرند که یک زن چه بخواند، چه بپوشد، چه بگوید، چه شغلی داشته باشد، چه آرزویی داشته باشد و حتی چگونه زندگی کند؟
من نمیگویم زن همیشه درست میگوید؛ هیچ انسانی همیشه درست نمیگوید. زن هم مثل هر انسان دیگری اشتباه میکند، اما اشتباه کردن نباید مخصوص زن باشد! اگر یک مرد خسته باشد، همه میگویند حق دارد خسته باشد، اما وقتی یک زن خسته میشود، خیلی وقتها از او میپرسند چرا کمکاری کردی؟ اگر یک مرد عصبانی شود، میگویند روز سختی داشته، اما اگر زن عصبانی شود، میگویند زیادی حساس است. اگر مردی برای آیندهاش تلاش کند، همه تشویقاش میکنند، اما وقتی دختری برای آیندهاش تلاش میکند، گاهی به او میگویند: «تو که دختر هستی، آخرش چه میشود؟»
این سوالها شاید ساده به نظر برسند، اما همین سوالهای کوچک میتوانند آرزوهای یک دختر را کمکم خاموش کنند.
یک روز مادرم برایم قصهای از دوران جوانیاش تعریف کرد؛ گفت زمانی آرزو داشته ادامه تحصیل بدهد، اما شرایط زندگی اجازه نداده است. وقتی این حرف را شنیدم، خیلی فکر کردم؛ شاید مادرم یکی از همان دخترهایی بوده که یک روز آرزو داشته دنیا را تغییر بدهد، اما دنیا از او خواسته بود فقط تحمل کند.
آن شب وقتی مادرم خواب بود، به صورت خستهاش نگاه کردم و فهمیدم پشت خیلی از مادرهایی که میگویند «من چیزی نمیخواهم»، یک عالم آرزوی نگفته وجود دارد. ما زنها خیلی وقتها یاد میگیریم خواستههای خود را کوچک کنیم؛ یاد میگیریم اول به همه فکر کنیم و بعد اگر چیزی باقی ماند، به خود فکر کنیم.
از کودکی به خیلی از دخترها گفته میشود که باید آرام باشند، باید صبور باشند، باید تحمل کنند، باید کوتاه بیایند؛ اما کمتر کسی به آنها میگوید که تو هم حق داری نه بگویی، حق داری خسته شوی، حق داری نظر داشته باشی، حق داری اشتباه کنی، حق داری دوباره شروع کنی، حق داری برای آیندهات رویا داشته باشی. زن بودن نباید به معنای تحمل کردن همهی چیزها باشد!
گاهی ما از زن آنقدر انتظار داریم که فراموش میکنیم او هم انسان است؛ او هم دل دارد، او هم خسته میشود، او هم گریه میکند، او هم میترسد، او هم گاهی نیاز دارد کسی دستاش را بگیرد و بگوید: «نگران نباش، من هستم!» اما عجیب این است که همیشه از زن میخواهند قوی باشد، بدون اینکه از او بپرسند چه چیزی او را قوی کرده است. شاید قوی بودن بعضی زنها نتیجهی انتخاب نباشد، نتیجهی مجبور شدن باشد. زنی که سالها مشکلات را تحمل کرده، شاید قوی به نظر برسد، اما هیچکس نباید مجبور باشد برای قوی شدن درد زیادی تحمل کند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه