بهارِ من کجاست؟

بهار، فصل زیبایی است؛ فصلی که با شکوفه‌های ظریف درختان میوه و عطر متفاوت و دل‌انگیزش، جان تازه‌ای به زمین و دل انسان‌ها می‌بخشد. در بهار، طبیعت از خواب طولانی زمستان بیدار می‌شود و زندگی دوباره تازه می‌شود. هر شاخه‌ای که شکوفه می‌دهد، پیامی از امید و نو شدن را با خود دارد؛ پیامی که […]

Read More

برای بار پنجم، ۳۶۵ روز حسرت خوردم

امسال نیز آرام و بی صدا از کنارم گذشت. بی‌آنکه حضورش را حس کنم، در لای صفحات تاریخ‌اش روح و روانم را جا گذاشتم؛ در میان روزهایی که هیچ شباهتی به آرزوهایم نداشتند. میان ترس و امید، بی‌صدا قد کشیدم. در روزهایی ‌که سکوتم بلندتر از هزاران فریاد به گوش می‌رسید و امید کوچکی را […]

Read More

من می‌خواهم به مکتب بروم…!

سرود پرندگان، شکوفه‌های درختان، مژدگانی بهار را آورده است. در این میان، من با هزاران دلشوره و نگرانی منتظرم که چه وقت برایم اجازه‌ی رفتن به مکتب و دانشگاه داده می‌شود و این حسرت‌ها، دل‌خوشی و شوق آمدن بهار را بیشتر از چهار سال از من گرفته است. دیروز با برادر کوچکم برای خریدن لوازم […]

Read More

سختی‌های سال کهنه و تعهدم برای سال جدید

سال ۱۴۰۴ را خوب آغاز کردم؛ اما نه آن‌قدر خوب که حالا خاطره‌ی خوشی از آن به یادم مانده باشد. سال کهنه برایم زندگی را آموخت؛ نه‌تنها یاد گرفتن برایم معنای جدید پیدا کرد، بلکه فهم و درکم نسبت به سنم نیز بیشتر شد و هم‌چنان زجرهای ناعادلانه بسیار کشیدم. یکی از آن دردها در […]

Read More

سال نو؛ فصلی تازه برای دختران سرزمینم

سال نو، فرصتی برای ادامه دادن و شروع سالی دیگر با برنامه‌های دقیق‌تر است. دختران کشورم، در تاریکی ظلمت و جهالت، به جستجوی ستاره‌های امید بیرون می‌شوند. دیگر برای محدودیت‌ها نمی‌گریستند و به‌جایش سال جدید را با مشخص کردن اهداف یک‌ساله و پلان‌های دقیق شروع می‌کنند. انگار این دختران سال جدیدشان را با شادی و […]

Read More