کودکان کار و مسوولیت ما

امروز قلم من سنگین است چون که می‌خواهم از کودکانی بگویم که در سراسر جهان، به جای لبخند زدن، به جای بازی کردن و به جای درس خواندن مجبور به کار کردن هستند. این کودکان همچون گل‌هایی هستند که در دل زمستان سرد و یخ‌زده می‌رویند. در هر گوشه‌ای از این کره‌ی خاکی که ما […]

Read More

یک تماس و دو حس متفاوت؛ از کامیابی پسرم، به خاطر دخترانم نمی‌توانم شاد باشم

شام دوشنبه، ۱۵ سرطان ۱۴۰۵، ساعت حدود شش‌ونیم بود که تلفن خانه‌ی مریم زنگ خورد – تلفنی که با «کمک‌آنتن» کنار کلکین کوچک خانه در یکی از روستاهای دایکندی وصل شده و تنها راه ارتباط این خانواده با بیرون است – مریم گوشی را برداشت. از آن سوی خط، محمدعلی، خواهرزاده‌اش از کابل، با هیجان […]

Read More

روایت مبارزه‌ی من

بعد از تغییر رژیم، بعضی دختران را خانواده‌های‌شان به اجبار به شوهر دادند. من نیز دختری بودم که قربانی این سیاست شدم. وقتی در سال ۲۰۲۱ طالبان آمدند، پدرم فکر کرد که در این شرایط نباید دختر زیاد خانه‌ی پدرش باشد؛ چون او در دوران قبل از طالبان دیده بود که دختران جوان را دولت […]

Read More

«دریچه‌ی ذهنت را باز نگهدار»

هر کس نسبت به زندگی و دنیا دیدگاه متفاوتی دارد و هر شخصی با یک دید متفاوت به جهان و اطراف خود نگاه می‌کند. وقتی آدم‌ها را می‌بینیم، رفتار، طرز فکر و حتی حال‌وهوای‌شان با هم فرق دارد. بعضی‌های‌شان همیشه شاد و خندان‌اند؛ اما بعضی انگار تمام غم دنیا سرشان آمده است و غمگین به […]

Read More

دانه‌های امید، در دل مرداب

دیری است از هیاهویی که در شهر پیداست می‌ترسم. ترس و هراس در سلول‌های مغزم نفوذ کرده و هر جا سخن از ترس می‌شود، با خودم بیگانه می‌شوم و جهان پیش چشمانم تار می‌گردد. شاید این ترس‌ها چند سال پیش آغاز گردید و تا هنوز ادامه دارد. هر زمانی که به بیرون می‌روم، آن‌قدر به […]

Read More