یک روز با هم‌صنفی‌هایم

دوست دارم وقتی کتاب‌هایم را باز می‌کنم، فقط در میان کلمات و واژگان کتاب باشم. نمی‌خواهم جای دیگری ذهنم را به سمت خودش بکشد. دوست دارم وقتی وارد حویلیِ مکتب می‌شوم، مثل همان سخن معروف که می‌گوید: «بارِ غم و اندوه و درگیری‌ها را باید پشت در گذاشت و خودِ واقعی‌ات باشی»، این‌گونه باشم. دوست […]

Read More

هنوز در کنج دلم نور امید روشن است

زندگی همچو رودی زیبا می‌گذشت و می‌رفت. روزها، روزها، سال‌ها و سال‌ها بدون هیچ‌گونه تغییری سپری می‌شدند. امسال هم مثل پارسال بود. گهی بهار است و گل‌های بهاری شکوفا می‌شوند؛ مانند امید و آرزوهایم که قطره‌قطره در وجودم رشد می‌کنند. گهی تابستان است و گرمای شدیدی همه جا را فرا می‌گیرد. مثل من که از […]

Read More

من هنوز رویای پرواز دارم…

وقتی کودک بودم، به آسمان علاقه‌ی خاصی داشتم. دوست داشتم به آسمان بروم و لمسش کنم؛ اما این کار ممکن نبود. آن وقت بود که با خود می‌گفتم: «کاش من هم مثل فرشته‌ها دو بال می‌داشتم، دو بال سفید و بزرگ که با آن به دل آسمان پرواز کنم.» آن روزها نمی‌دانستم این خیالات کودکانه […]

Read More

تنها حرف پدرم به من: تسلیم نشو!

روایت تلخ یک رویا؛ هدیه ناز و کتاب‌هایی که هنوز در آغوش دارد. پنج سال گذشته است؛ پنج سال از روزی که زندگی بسیاری از دختران افغانستان ناگهان رنگ دیگری گرفت. روزی که دروازه‌های مکتب برای هزاران دختر بسته شد و رویاهایی که سال‌ها با شوق و زحمت ساخته شده بودند، پشت درهای بسته ماندند. […]

Read More

ذهن ما باز و هنوز فعال است

نمی‌گذارند ما نفس بکشیم. با گلویی که به خش‌خش افتاده و دیگر نای ادامه دادن ندارد، روزهای‌ خود را می‌گذرانیم. هر موقع که اندکی احساس راحتی می‌کنیم، به ما شوک بزرگی وارد می‌کنند و قدرت‌نمایی می‌کنند؛ مثل این است که می‌گویند: «ما نمی‌گذاریم به شما راحت بگذرد، اجازه نمی‌دهیم لحظه‌ای در این دنیا احساس امنیت […]

Read More