خواستن، آغاز توانستن

هر بار که چالشی سر راهم قرار می‌گیرد و مسیرم را سخت‌تر می‌کند، به جای اینکه من ناامید شوم و زانوی غم به بغل بگیرم، صدای درونی‌ام به من می‌گوید: «برخیز، تو باید ادامه بدهی. تو باید ثابت کنی که قوی هستی و می‌‌توانی هر کاری را انجام بدهی.» این صدا مدت‌هاست که مرا همراهی […]

Read More

اعتماد (۴۳) – آمادگی ورود به میدان

در یادداشت پیشین، از هفتم و هشتم ثور به‌عنوان دو روی یک سکه سخن گفتم؛ از دو روزی که در ظاهر، یکی نشان کودتا بود و دیگری نشان پیروزی، اما در تجربه‌ی مردم، هر دو به «سرچپه‌شدن» بزرگ زندگی انجامیدند. اکنون باید از لحظه‌ای بنویسم که من، با یک روز تأخیر، پا به همان میدانی […]

Read More

دفن‌شدگان انتظار

دلم برای مکتبم تنگ شده است؛ برای همان ساختمان سبزرنگ، برای همان صنف کوچک و پر از لطافت، برای تقسیم‌اوقات کهنه‌ام، برای عرق‌هایی که در راه مکتب می‌ریختم و برای لباس مقدس و پاکم… دلم برای همه‌چیز تنگ شده است؛ برای خنده‌های دخترانه‌ی ما، برای فعالیت‌های تیمی‌ ما، برای جشن‌های آخر سال و حتی برای […]

Read More

داستان نوریه و مجبوریت به خاطر یک لقمه نان…!

من در حال رفتن بودم و از هر جا می‌گذشتم، همه درباره‌ی دختری که با لباس پسرانه کار می‌کرد، حرف می‌زدند؛ اینکه او را طالبان بازداشت کرده‌اند. من اول باورم نشد که دختری با لباس پسرانه کار کند؛ اما کمی که فکر کردم نظرم عوض شد و با خودم گفتم: شاید مجبور شده که کار […]

Read More

امسال جایم در خانه نبود

امسال یک حس شور و شوق در دلم جا گرفته بود. می‌خواستم آماده شوم برای امتحان کانکور ۱۴۰۵. آن‌قدر منتظر این لحظه‌ی شیرین بودم که یادم رفته بود ما دختران مظلوم افغانستان پنج سال شده حق نداریم به پوهنتون برویم. با خودم در گوشه‌ای از اتاقم نشسته بودم و در خیال کانکورم بودم. برای خودم […]

Read More