خواستن و نتوانستن؛ گردابی در «غروب پروانه»

گاهی فکر می‌کنم خوشبختی شاید همین باشد: اینکه یک نفر را دوست داشته باشی و آن آدم، کتاب را درست به اندازه‌ی تو دوست داشته باشد. اینکه یک عصر جایی آرام بنشینید، هر کدام کتابی را باز کنید و بعد از چند صفحه، یکی سرش را بلند کند و بگوید: «دیدی؟ من می‌دانستم این شخصیت […]

Read More

بامیان؛ جایی که با دلم شناختم

محبوب من! آدم چقدر می‌تواند خوشبخت باشد که در بامیان زندگی کند؛ صبح را با هوای سرد و روشنش آغاز کند، از زرگران بگذرد، کوچه‌های خاموش و خاکی‌اش را قدم بزند و بی‌آن‌که عجله‌ای داشته باشد، خودش را تا حومه‌های صلصال و شهمامه برساند. آدم چقدر خوشبخت است وقتی خانه‌اش جایی باشد که کوه‌ها آن‌قدر […]

Read More

قبل از دختر بودن

«قبل از دختر بودن» جمله‌ای عجیب است. شاید در نگاه اول یک عبارت ساده به نظر برسد؛ اما اگر به آن دقت کنیم، متوجه می‌شویم که به اندازه‌ی یک جهان معنا و سخن پشت آن نهفته است. دختران قبل از اینکه دختر باشند، انسان هستند؛ آن‌ها حق زندگی، انتخاب، تحصیل، آزادی و کار دارند، درست […]

Read More

کتاب‌هایی که هنوز نگه داشته‌ام

من دیگر نمی‌دانم آخرین باری که زنگ مکتب را شنیدم چه روزی بود. فقط یادم است آن روز وقتی به خانه برگشتم، یونیفورمم را از تنم درآوردم، کتاب‌هایم را روی طاقچه گذاشتم و با خودم گفتم: «فردا دوباره می‌روم.» اما فردایی که منتظرش بودم، هیچ‌وقت نیامد. پدرم را ندارم؛ سال‌هاست که نبودنش را به جای […]

Read More

هزاره؛ جغرافیا و یک «اگر» تاریخی

هرگاه چیزی درباره‌ی هزاره‌ها می‌شنوم، یک پرسش آرام و در عین حال سنگین در ذهنم شکل می‌گیرد؛ پرسشی که هر بار بیشتر از گذشته مرا به فکر فرو می‌برد: اگر عبدالرحمان هزاره‌ها را به حال خودشان می‌گذاشت، امروز ما کجا بودیم؟ شاید این فقط یک «اگر» تاریخی باشد، اما برای من، دختری هزاره، این اگر […]

Read More