هدف من: معلم شدن!

از طفولیت، وقتی کودکی بیش نبودم، استادم را خیلی دوست داشتم. همیشه با احترام به او سلام می‌کردم. هرگاه استاد درس را برای ما تشریح می‌داد، با دقت فراوان گوش می‌دادم و کارهای خانگی‌ام را به خوبی انجام می‌دادم. تا اینکه روزی، در حالی که درس مضمون دری داشتیم، موضوع درس ‌ما در مورد معلم […]

Read More

قدم‌های کوچک، رویاهای بزرگ

یک روز در خانه خیلی حوصله‌ام سر رفته بود؛ به هر چیزی نگاه می‌کردم به نظرم بد می‌رسید. نه می‌خواستم با کسی حرف بزنم، نه می‌خواستم چیزی بخورم و نه می‌خواستم درس بخوانم. فقط گمراه مانده بودم و با خودم می‌گفتم: «تا کی ما نمی‌توانیم به مکتب برویم؟ این کتاب‌ها را برای چه هر روز […]

Read More

شجاعت از نگاه یک دختر در افغانستان

قلم در لای انگشتانم صاف ایستاد؛ چشمانم بی‌اختیار به دوردست‌ها خیره ماند. ذهنم جایی میانِ گذشته و آینده دست‌وپا می‌زد؛ اما خودم در گوشه‌ای خاموش نشسته بودم. دیگران مرا به ظاهر دخترکِ آرامی می‌دیدند؛ اما پشتِ آن سکوت و چشمانی که گاه به در و گاه به دیوار گره می‌خورد، داد و فریادی برپا بود؛ […]

Read More

از دلِ یک دخترِ هزاره برای بابه مزاری

من یک دخترِ هزاره‌ام؛ دختری از نسلی هستم که بابه مزاری را از نزدیک ندیده است، صدایش را از نزدیک نشنیده است و روزهای مبارزه‌ی او را تجربه نکرده است؛ اما می‌توانم میانِ زندگیِ او و زندگیِ دخترانِ امروز، شباهت‌هایی پیدا کنم که هنوز هم قابلِ تأمل است. وقتی درباره‌ی بابه مزاری می‌خوانم، فقط یک […]

Read More

دختری که قربانیِ کودک‌همسری شد…!

نامش بهاره بود. دختری که لبخندی زیبا داشت و چشمانی پر از امید بود. او رویاهای زیادی داشت؛ رویاهایی که منتظرِ رسیدن به آن‌ها بود. او فقط ۱۷ ساله بود، مکتب را تمام کرده بود و انگلیسی می‌آموخت. آن روز را خیلی خوب یادم هست؛ روزی که بهاره تغییر کرد و دیگر آن بهاره‌ی سابق […]

Read More