آیا تقصیرم فقط دختر بودن است؟!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید بهترین روزهای زندگی‌ام همان روزهایی بود که هنوز چیزی نمی‌فهمیدم. همان روزهایی که کودک بودم و با گریه‌هایم تمام اتاق را پُر می‌کردم و مادرم برای آرام کردنم مرا در آغوش می‌گرفت. آن روزها هنوز نمی‌دانستم در شهری مثل کابل، دختر بودن می‌تواند از همان آغاز زندگی شبیه یک محکومیت […]

Read More

افغانستان را به چه چیزی تشبیه کنم؟

نمی‌دانم چگونه جواب پرسش‌های بی‌پاسخم را جستجو کنم؟ به دنبال چه کسی راه بیفتم، سراغ چه چیزی را بگیرم و دقیقاً به کجا بروم…؟ آیا افغانستان همان کشوری است که باید وطنم باشد و جای امنی باشد که می‌شود به عنوان یک انسان در آن‌جا زیست، یا ویرانه‌ای است که نمی‌شود آرزوهای‌ خود را در […]

Read More

از وطن بگویم؟

از چه بگویم؟ از حال که بگویم و از کدام زخم بگویم؟ از کدام خاطره‌ای که هنوز بوی خون می‌دهد؟ از کدام درد که سال‌هاست در سینه‌ی این خاک خانه کرده و آرام نمی‌گیرد؟ از کدام شب بگویم که با صدای گریه‌ی مادری به صبح رسید؟ از کدام کوچه بگویم که هنوز ردّ ترس در […]

Read More

از میان خاکستر سبز شدم

کم‌کم آفتاب همه‌جا را روشن می‌کرد. روشنایی روی علف‌ها و چمن‌های کوتاه سایه می‌انداخت. شکوفه‌های درخت‌ها کم‌کم باز می‌شد و منظره‌ای چشم‌نواز و قشنگ بود. هوا رو به گرم شدن می‌رفت و من با شوق و ذوق و هیجان زیادی از خواب بیدار شدم. در آن روزها، دختر کوچکی با موهای سیاه و چشمان خرمایی، […]

Read More

یاد آن شش سال مکتب بخیر

شش سال پیش وقتی هر صبح با شوق و امید کیف مکتبم را بر شانه می‌گرفتم و به سوی صنف می‌رفتم، هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم روزی برسد که دروازه‌های مکتب به رویم بسته شود. آن روزها برایم ساده اما زیباترین روزهای زندگی بود. با هر کتابی که باز می‌کردم، با هر درسی که می‌خواندم و با […]

Read More