من، نوشتن، رویا و رقصیدن

در جهانی که گاهی صدای دختران آرام‌تر از آنچه باید شنیده می‌شود، من تصمیم گرفتم صدایم را با واژه‌ها بلند کنم. من عاشق نوشتن هستم، نه فقط برای ساختن جمله‌ها، بلکه برای زنده نگه‌داشتن حقیقتی که درونم جریان دارد. نوشتن برای من یک انتخاب ساده نیست، یک نیاز برای نفس کشیدن، برای دوام آوردن، برای […]

Read More

قصه‌ی دختری میان دو سرزمین

از افغانستان فقط تصویرهای محوی در ذهنم مانده است. فقط جاده‌ای طولانی، دست‌های گرم مادرم و نگاه آرام پدرم که پر از امید را به یاد دارم. دو ساله بودم که خانواده‌ام تصمیم گرفتند برای آینده‌ی بهتر، آموزش بهتر و فرصت‌های بیشتر، به ایران مهاجرت کنند. آن زمان هنوز دوران جمهوریت بود و ترسی وجود […]

Read More

سالی که به من فهماند بزرگ‌شدن یعنی چه؟

سن هفده‌سالگی‌ام خیلی چیزها را به من آموخت که من قبلاً نمی‌دانستم. بعضی از چیزهای ساده ولی عمیق و باارزش ولی ساده را فهمیدم. حالا که فکر می‌کنم، چه چیزهای ساده‌ای که من به راحتی از آن‌ها عبور می‌کردم عمیق بودند و چه چیزهای باارزش دیگر، آن‌قدر هم پیچیده نبودند. همیشه وقتی به یک درجه‌ی […]

Read More

همیشه می‌خواهم زن باشم

امروز من به عنوان زنی زندگی می‌کنم که رویاهایش با خاک یکسان شده‌اند. رویا‌‌هایی که شب‌ها و روز‌ها بی‌وقفه برای‌شان تلاش کردم تا به آن‌ها برسم؛ اما این‌طور نشد. منی که با هزاران رویا، امید و هدف زندگی می‌کردم، حال تمامی آن رویاها، آرمان‌ها و آرزوها را از دور با چشمانی پر از اشک و […]

Read More

دنیای بی‌وفا

در یکی از گوشه‌های این کره خاکی، در شهر زیبای کابل، خانواده‌ای زندگی می‌کرد که وضعیت اقتصادی‌شان نسبتاً خوب بود. در این خانواده، یک پدر و مادر مهربان همراه با یک پسر به نام احمد و دو ‌دختر زیبا که صورتشان مثل ماه بود، به نام‌های مهناز و فرحناز زندگی می‌کردند. احمد آمادگی کانکور می‌خواند […]

Read More