در نهایت، زندگی به سازِ من می‌رقصد

همه‌چیز از پنج سال پیش آغاز شد؛ زمانی که دختری ده‌ساله بودم و طالبان وارد افغانستان شدند. آن زمان در صنف چهارم درس می‌خواندم. دانش‌آموزی بااستعداد بودم و امتحان‌های پایان سال را با کسب جایگاه نخست به پایان رساندم. آن روزها نمی‌دانستم طالبان تا چه اندازه بی‌رحم و ظالم‌اند. وقتی به صنف پنجم رسیدم، مادرم […]

Read More

وقتی آرزوها پشت درهای بسته می‌مانند

من دختری از افغانستان هستم؛ سرزمینی که در کنار زیبایی‌هایش، سال‌هاست دردهای زیادی را تجربه کرده است. وقتی به دختران این سرزمین نگاه می‌کنم، چهره‌هایی را می‌بینم که پر از آرزو هستند؛ آرزوهایی که گاهی پشت دیوارهای محدودیت پنهان مانده‌اند. دختران افغانستان سال‌هاست میان امید و محدودیت زندگی می‌کنند. دخترانی که آرزو داشتند داکتر، معلم، […]

Read More

موهایش زیبا بود؛ اما زخمی مثل پرچم افغانستان

آن روز باد آرامی می‌وزید، نه آن‌قدر شدید که آدم را بترساند و نه آن‌قدر آرام که احساسش نکنی. فقط می‌وزید و موهای دختر را با خودش به هر طرف می‌برد. او کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می‌کرد. موهایش در هوا تکان می‌خورد و در آن لحظه برای من، انگار چیزی بیشتر […]

Read More

رویای رهبر شدن و واقعیت زندگی ما

من در کودکی بسیار منتظر این بودم که زودتر بزرگ شوم و می‌خواستم یک رهبر عالی در جامعه باشم؛ اما حالا از آرزوی چندین سال پیشم بسیار پشیمانم، از اینکه اصلا چرا چنین آرزویی می‌کردم. خیلی خسته‌ام از اینکه می‌خواستم هر روز خودم را ارزیابی کنم، خسته‌ام از اینکه هر روز به خودم قدرتِ دوباره […]

Read More

یک انتخاب ناگزیر؛ وقتی فقر خانواده‌ها را به مسیر قاچاقی و مرگبارِ ایران می‌کشاند

در یک روز گرم تابستانی، در پنجم اسد ۱۴۰۵، دو خانواده همراه سه نفر دیگر از نزدیکان خود، از هرات به سوی ایران حرکت کردند؛ سفری که برای آن‌ها نه یک انتخاب از میان چند گزینه، بلکه راهی برای فرار از بی‌کاری، فقر و گرسنگی بود. شریف، خانمش و پسر سه‌ساله‌اش، یک خانواده‌ی چهارنفری از […]

Read More