یک انتخاب ناگزیر؛ وقتی فقر خانواده‌ها را به مسیر قاچاقی و مرگبارِ ایران می‌کشاند

در یک روز گرم تابستانی، در پنجم اسد ۱۴۰۵، دو خانواده همراه سه نفر دیگر از نزدیکان خود، از هرات به سوی ایران حرکت کردند؛ سفری که برای آن‌ها نه یک انتخاب از میان چند گزینه، بلکه راهی برای فرار از بی‌کاری، فقر و گرسنگی بود.

شریف، خانمش و پسر سه‌ساله‌اش، یک خانواده‌ی چهارنفری از همسایه‌های شریف و سه نفر دیگر از نزدیکان او، شامل پسر برادر شریف، پسر خواهرش و احمد داماد خاله‌ی شریف مسافران این سفر بودند؛ ده نفری که هر کدام داستانی از بی‌کاری و دشواری اقتصادی داشتند، اما مقصد مشترک‌شان ایران بود؛ کشوری که برای بسیاری از کارگران افغانستانی، با وجود خطر بازداشت و اخراج، هنوز یکی از معدود جاهایی است که می‌توانند در آن برای به‌دست‌آوردن نان کار کنند.

این روایت از زبان مهدیه، همسر احمد و ظفر، برادر شریف و پدر یکی از مسافران، روایت می‌شود؛ دو نفری که در افغانستان مانده‌اند و هر روز با نگرانی، چشم به راه خبری از نزدیکان خود در ایران‌اند.

شریف در سال ۱۴۰۴، هنگام تشدید اخراج اجباری مهاجران افغانستانی از ایران، به‌طور داوطلبانه همراه خانم و پسرش به افغانستان آمد و در گوشه‌ای از هرات مسکن‌گزین شد. او در بیشتر از یک سال گذشته همیشه بی‌کار بود. از این که هیچ روزی نمی‌توانست کار پیدا کند، خانواده‌اش در معرض گرسنگی قرار گرفته بود.

مهدیه با دو دختر شش‌ساله و سه‌ساله‌اش در هرات زندگی می‌کند. شوهرش احمد که در هرات کار پیدا نتوانست، مجبور شد خانم و دخترانش را تنها بگذارد و خودش راهی ایران شود. مهدیه می‌گوید: «احمد در سال‌های گذشته در یک کارخانه در شهرک صنعتی هرات کار می‌کرد. پارسال زمستان کارش را از دست داد. بیشتر از هفت ماه به طور کامل بی‌کار بود. در هفته‌های اخیر و در روزهای پیش از حرکتش به سوی ایران گاهی شبانه نانی برای خوردن نداشتیم. او مجبور شد که با شریف و خانواده‌اش یک‌جا شود و به طور قاچاقی به ایران برود.»

تصمیم برای رفتن به ایران در چنین شرایطی آسان نیست. خانواده‌ها می‌دانند که مرز، مسیر قاچاق، پولیس و حتا گروه‌های مسلح می‌توانند برای آنان خطرناک باشند؛ اما وقتی پولی در خانه وجود نداشته باشد و سفره‌ی خانواده خالی بماند، خطر مهاجرت برای بسیاری از کارگران از خطر ماندن در خانه کوچک‌تر به نظر می‌رسد.

ظفر، برادر شریف که خودش در خانه بی‌کار است، می‌گوید شریف از وقتی از ایران برگشته بود کار نداشت. ظفر، شریف و پسر ظفر هر سه در خانه بی‌کار بودند. شریف از آمدنش از ایران به‌شدت ناراحت و پشیمان بود تا این که امسال، در پنجم ماه اسد، با هماهنگی یک قاچاق‌بر، شب‌هنگام شریف و همراهانش به سوی نیمروز حرکت کردند.

اما این سفر از همان ابتدا با خطر همراه بود. ظفر می‌گوید در ماه‌های اخیر قاچاقبران، مسافران را از زاهدان نمی‌برند و این به خاطر ترس از پولیس ایران است. به گفته‌ی او، پولیس ایران وقتی مهاجران را ببینند، مستقیم به آنها شلیک می‌کنند.

قاچاق‌بران شریف، احمد و همراهان‌شان را از مرز مشترک میان پاکستان و ایران حرکت دادند. در مسیر راه، دزدان پاکستانی آن‌ها را گرفتند و به یک روستا بردند. با آن که مسافران را شکنجه و لت‌وکوب کردند، از هر نفر ۱۳ میلیون تومان ایرانی گرفتند و سپس آن‌ها را آزاد کردند.

ظفر می‌گوید: «پس از دوشبانه‌روز شریف با من از یک شماره‌ی ناشناس تماس گرفت و گفت که آن‌ها را دزدان پاکستانی گرفته و بسیار لت‌وکوب کرده‌اند. این را نگفت که آن‌ها دزد بودند یا کدام گروه تروریستی. شریف گفت که باید برای آزادی هر نفر ۱۳ میلیون تومان ایرانی پرداخت کنیم. ما پول نداشتیم به نزدیکان خود در ایران تماس گرفتیم و آن‌ها پول جمع کردند، به آدرسی که دزدان داده بودند حواله کردند. دزدان نه به زنان رحم کردند و نه به کودکان، خانم برادرم پس از یک ماه رسیدن در ایران هنوز به خاطر ترس و شکنجه‌ی دزدان در وضعیت بدی قرار دارد.»

رسیدن به ایران هم پایان خطر نیست

دزدان پس از سه روز، وقتی پول را گرفتند، شریف، احمد و همراهان‌شان را رها کردند. دزدان علاوه بر سیزده میلیون تومان از هر نفر، پول جیب مسافران را نیز گرفتند.

مهدیه می‌گوید آن‌ها پس از نه روز به تهران رسیدند: «از این که خبر شدیم احمد و همراهانش را دزدان پاکستانی گرفته خیلی نگران زندگی و سلامتی شان شدیم. من نتوانستم این خبر را به دخترانم بگویم که هر لحظه پرسان می‌کردند چه وقت پدرشان به تهران خواهد رسید. وقتی از ایران زنگ زدند خیلی خوشحال شدیم. حالا بیشتر از یک ماه می‌شود که احمد در تهران کار می‌کند.»

برای مهدیه، رسیدن احمد به تهران فقط رسیدن یک مسافر به مقصد نبود؛ پایان چندین روز انتظار و ترس از این بود که شاید دیگر صدای شوهرش را نشنود. اما نگرانی دیگری همچنان باقی است: آینده‌ی مردی که به صورت غیرقانونی وارد ایران شده و هر لحظه ممکن است با بازداشت و اخراج روبه‌رو شود.

ظفر می‌گوید این مسیر خطرناک بود، اما او چاره‌ای نداشت جز این که پسرش را همراه برادرش برای کار به ایران بفرستد. هزینه‌ی قاچاق‌بر برای هر نفر ۲۱ هزار افغانی بود: «پولی که دزدان گرفتند هم برادر دیگرم که در ایران زندگی می‌کند پرداخت کرد و پول قاچاق‌بر را هم. ما که یک روز کار نداریم، درآمدی نداریم، پرداخت‌کردن ۲۱هزار پول قاچاق‌بری کار آسانی نیست. از این که پسرم، برادرم با خانواده‌اش و دیگر همراهان شان به منزل رسیدند خوشحال هستیم.»

شریف، پسران برادر و خواهرش و احمد، شوهر مهدیه، که همه با هم مسیر سخت و کشنده‌ی قاچاقی تا تهران را پیمودند، در این روزها هم باهم در یک کارخانه در تهران کار می‌کنند.

اما رسیدن به محل کار به معنای رسیدن به امنیت نیست. مهدیه و ظفر می‌گویند زندگی مسافران‌شان در ایران نیز ثباتی ندارد. برای این که آن‌ها به‌طور غیرقانونی وارد ایران شده‌اند، همچنان در معرض بازداشت و اخراج اجباری قرار دارند.

آن‌ها امیدوارند کارگران مهاجرشان بتوانند دوام بیاورند، کار کنند و دست‌کم برای خانواده‌هایی که در افغانستان چشم به راه‌شان هستند، پول بفرستند.

مسیر قاچاقی به ایران همیشه برای کارگران و خانواده‌های افغانستانی خطرناک و دشوار بوده است؛ اما برای احمد، شریف و همراهان‌ شان گزینه‌ی دیگری وجود نداشت. آن‌ها میان ماندن در افغانستان بدون کار و درآمد و رفتن به کشوری که می‌دانستند ممکن است در آن بازداشت، شکنجه، سرقت یا اخراج شوند، راه دوم را انتخاب کردند. این انتخاب، بیش از آن که انتخاب مهاجرت باشد، نتیجه‌ی اجبار اقتصادی در افغانستان زیر کنترل طالبان است.

در افغانستان، بی‌کاری و فقر تنها درآمد خانواده‌ها را از بین نمی‌برد؛ بلکه مردم را وادار می‌کند برای زنده‌ماندن، خطرهایی را بپذیرند که در شرایط عادی شاید هرگز به سراغ آن نمی‌رفتند. وقتی ده نفر از دو خانواده و نزدیکان آن‌ها در یک روز راه قاچاقی ایران را در پیش می‌گیرند، پشت این سفر تنها تصمیم چند فرد نیست؛ تصویری از یک بحران گسترده‌تر است که خانواده‌های زیادی را در افغانستان به سوی مهاجرت‌های پرخطر سوق می‌دهد.

ظفر می‌گوید وقتی ده نفر فقط از دو خانواده و خویشاوندانش مسیر قاچاقی به سوی ایران را به خاطر مجبوری و بی‌کاری در پیش گرفتند، نشان می‌دهد که در جامعه همه بی‌کار هستند و دوام این وضعیت برای مردم خطرناک خواهد بود.

داستان شریف، احمد و هشت مسافر دیگر در این‌جا پایان نمی‌یابد. آن‌ها اکنون در تهران کار می‌کنند، اما امنیت، اقامت و آینده‌ی‌شان همچنان نامعلوم است. مهدیه در هرات با دو دختر خردسالش منتظر است و ظفر در خانه‌ای که خودش نیز در آن بی‌کار است، چشم به راه دوام‌آوردن برادر و پسرش در ایران است.

برای این خانواده‌ها، ایران هنوز مقصدی برای ساختن آینده نیست؛ فقط یک راه موقت و نامطمیین برای زنده‌ماندن است. تا زمانی که در افغانستان کار، درآمد و امکان یک زندگی آبرومند برای مردم فراهم نشود، مسیرهای قاچاق، مرزهای پرخطر و مهاجرت‌های اجباری همچنان بخشی از زندگی خانواده‌هایی خواهد بود که فقط می‌خواهند نان شب‌شان را پیدا کنند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000