روایت من؛ از دل تاریکی تا معمار فردا شدن

من دختری از میان هزاران دختری هستم که هر روز میان امید و ناامیدی نفس می‌کشند. دختری هستم که قصه‌هایش نه از گذشته، بلکه از آینده نوشته می‌شود. بسیاری باور دارند آینده‌ای وجود ندارد؛ اما من ایستاده‌ام تا بگویم آینده هست، حتی اگر آن را از ما پنهان کرده باشند. از آینده شروع می‌کنم. آینده […]

Read More

ترسی که در دل شهر وجود دارد

امروز هم در کنار هر روز، نیروهای امر به معروف را دیدم. جالب این‌جاست که همیشه خودم را ملامت می‌کنم که چرا از آن‌ها می‌ترسم؟ امروز هم وقتی آن‌ها را دیدم، یک لحظه تمام دنیا برایم دگرگون شد. قلبم تندتند می‌تپید و فریادش درونم را می‌سوختاند. در سرک بودم و به طرف کورسم می‌رفتم. وقتی […]

Read More

از بند چادری آبی تا اوج آسمان آبی

به آیینه نگاه می‌کنم. نه از روی آراستگی و زیبایی، بلکه به خاطر این‌که مبادا لباسم کوتاه باشد، مبادا موهایم معلوم شود. دیگر عادت کرده‌ام به رنگ‌های روشن لباسم نگاه هم نکنم. آیینه برایم ابزاری برای دیدن زیبایی‌ها نیست، بلکه ابزاری است برای این‌که ببینم چقدر می‌توانم خودم را پنهان و پوشیده کنم تا بتوانم […]

Read More

بزرگترین عید مسلمان‌ها؛ مردم هم‌چنان قربانی‌اند

عید در کشوری که فقر، امید را می‌بلعد. شرمندگی پدران بی‌کار در برابر پرسش‌ها و خواست‌های فرزندان آن‌ها، یکی از دردناک‌ترین ابعاد فقر در عید قربان است. قربانیان فراموش‌شده‌ی افغانستان مردم فقیر و بی‌کار این کشور هستند، پس عید برای چه کسانی است؟ عید در حافظه‌ی مردم افغانستان، همیشه با بوی نان تازه، لباس نو، […]

Read More

رویایم را حتی با «چادری» محافظت می‌کنم

من محدثه، دختری با هزاران آرزو، قلبی پر از امید و ذهنی پر از رویاهایی هستم که باور دارم یک روز باید به حقیقت مبدل شوند. من مثل هزاران دختر دیگر، فقط نمی‌خواهم زنده بمانم، می‌خواهم درس بخوانم، پیشرفت کنم و برای آینده‌ام بجنگم. برای من زندگی فقط نفس کشیدن نیست، بلکه ساختن آینده‌ای است […]

Read More