از بند چادری آبی تا اوج آسمان آبی

به آیینه نگاه می‌کنم. نه از روی آراستگی و زیبایی، بلکه به خاطر این‌که مبادا لباسم کوتاه باشد، مبادا موهایم معلوم شود. دیگر عادت کرده‌ام به رنگ‌های روشن لباسم نگاه هم نکنم. آیینه برایم ابزاری برای دیدن زیبایی‌ها نیست، بلکه ابزاری است برای این‌که ببینم چقدر می‌توانم خودم را پنهان و پوشیده کنم تا بتوانم […]

Read More

بزرگترین عید مسلمان‌ها؛ مردم هم‌چنان قربانی‌اند

عید در کشوری که فقر، امید را می‌بلعد. شرمندگی پدران بی‌کار در برابر پرسش‌ها و خواست‌های فرزندان آن‌ها، یکی از دردناک‌ترین ابعاد فقر در عید قربان است. قربانیان فراموش‌شده‌ی افغانستان مردم فقیر و بی‌کار این کشور هستند، پس عید برای چه کسانی است؟ عید در حافظه‌ی مردم افغانستان، همیشه با بوی نان تازه، لباس نو، […]

Read More

رویایم را حتی با «چادری» محافظت می‌کنم

من محدثه، دختری با هزاران آرزو، قلبی پر از امید و ذهنی پر از رویاهایی هستم که باور دارم یک روز باید به حقیقت مبدل شوند. من مثل هزاران دختر دیگر، فقط نمی‌خواهم زنده بمانم، می‌خواهم درس بخوانم، پیشرفت کنم و برای آینده‌ام بجنگم. برای من زندگی فقط نفس کشیدن نیست، بلکه ساختن آینده‌ای است […]

Read More

نگاهی به تاریخ پنج نسل متفاوت

انسان‌ها با تصمیماتِ منطقی و انجام دادن کارهای ارادی، «انسان»تر می‌شوند. کارهایی که انسان‌های هدفمند انجام می‌دهند نیز بر همین اساس است و همین کارهای معقول و درست، به نام «مبارزه» یاد می‌شوند. هدف ما دختران نیز این است که می‌خواهیم وضعیت موجود را به وضعیت مطلوب تبدیل کنیم. در این شرایطی که ما زندگی […]

Read More

هیچ‌کس فکر نمی‌کرد این آخرین خداحافظی باشد

بعضی دردها هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند. هرچقدر زمان بگذرد، باز هم وقتی نام «مکتب سیدالشهدا» شنیده می‌شود، قلب انسان سنگین می‌شود. انگار هنوز صدای آن انفجارها در کوچه‌های دشت برچی می‌پیچد. هنوز هم وقتی کسی از آن روز حرف می‌زند، تصویر دخترانی در ذهنم زنده می‌شود که با لباس‌های مکتب، با کیف‌های کوچک و قلب‌های پر […]

Read More