سرحدی؛ فراتر از سرحد تاریخ و فرهنگ: «با دست‌های خودم بوداهای بامیان را نابود کردم»

وقتی طالبان در سال ۲۰۰۱ بوداهای بامیان را منفجر کردند، من پسر کوچکی بودم و حتا نمی‌دانستم بودا چیست و چه ارزشی دارد. فقط از قصه‌های فامیلی و از زبان کسانی که بامیان و بودا را دیده بودند، درباره‌ی «بت نر» و «بت ماده» می‌شنیدم. مامایم که در بامیان سرباز بود و در برابر طالبان […]

Read More

دختری که در آتش خشم قد کشید

من در نقطه‌ای ایستاده‌ام که هم شبیه لبه‌ی پرتگاه است و هم فراز قله؛ جایی که راه فراری نیست و تمام تلاشم را می‌کنم تا استوار بمانم. من هر رنجی را که در ذهن تصور کنید با تمام وجود چشیده‌ام. سال‌ها در بند اسارتی زیستم که تارهایش را فامیل بافته بودند؛ اما زنده ماندم، در […]

Read More

آن‌سوی ناامیدی

گاهی شرایط بسیار دشوار به نظر می‌رسد؛ اما همین که هنوز امیدواریم و تسلیم نشده‌ایم خود موفقیتی بزرگ است. باور دارم جوانه‌های امید و رویا در سخت‌ترین بسترها نیز توان رشد دارند. من پس از تغییر رژیم شاید مسیرم را ناچار تغییر دادم؛ اما هرگز دست از رویاپردازی و تلاش برنداشتم. این سال‌ها دشوار گذشت؛ […]

Read More

دختر امانت مردم است!

از راهروی تاریک شفاخانه، با ذهنی که بار سنگین ده‌ها فکر ناآرام را به دوش می‌کشید، عبور کردم. قدم‌هایم به قدری سنگین بود که احساس می‌کردم بار تمام این جهان را به پاهایم زنجیر کرده‌اند. روی یکی از چوکی‌های اتاق انتظار نشستم. قلبم بی‌صدا می‌تپید و هر نفس چون تیغی برنده از گلویم می‌گذشت. بوی […]

Read More

وقتی تنها گزینه‌ی زنده ماندن گدایی باشد…

از خاطره‌ی روزی می‌نویسم که شاهد تلخ‌ترین حقیقت بودم: وقتی تنها گزینه زنده ماندن گدایی باشد، زندگی شاد خیالی بیش نیست. از همان روزی می‌نویسم که سخت با دردهای خودم درگیر بودم، اما دیدن یک زن باعث شد برای لحظاتی رنج‌های خود را فراموش کنم و به او بیندیشم. کنار سرک با ذهنی آکنده از […]

Read More