کتاب، یا بهتر بگویم، سپیدیِ تاریکیهای ذهنم و نسیمِ پردهی سیاهیِ چشمانم؛ همان که با وجودِ پرمهرش، خبری از نادانی نیست. او چشمهای است که زنجیرِ مرواریدِ صفحاتِ سیاه و گنجینهی ذهنم را میشوید. یخهای مردابِ اندیشهام را با گرمای وجودش ذوب میکند و همچون بهار، به برگهای درختانِ باغچهی ذهنم جانی تازه میبخشد. او […]
Read More