حسرت داکتر شدن به دلم ماند

آن روزها که با هزاران شوق و امید به مکتب می‌رفتم، به آینده امیدی داشتم، سخت برای آن تلاش می‌کردم و زحمت می‌کشیدم تا روزی به آرزوهایم معنا دهم و آن‌ها را به واقعیت تبدیل کنم. ولی چه می‌دانستم که روزی تبدیل به حسرت شود و تمام آن امیدها ناامید گردد. پیش از آمدن طالبان، […]

Read More

پنجمین سالروز سقوط وطن

پنج سال از آن روز می‌گذرد؛ اما برای من هنوز انگار همین دیروز بود. روزی که همه چیز تغییر کرد، روزی که وطن برای خیلی‌ها دیگر همان وطن قبلی نبود. صبح آن روز مثل همیشه از خواب بیدار شدم، اما فضای خانه با روزهای دیگر فرق داشت. تلویزیون روشن بود و همه با نگرانی به […]

Read More

و پنجمین سال هم می‌گذرد!

آن روزها اگر کسی از من می‌پرسید «پنج سال بعد خودت را در کجا می‌بینی؟»، قطعاً می‌گفتم: «در حال آماده شدن برای ورود به دانشگاه.» امتحان کانکور را سپری کرده بودم و بالاخره هنگامی که نتیجه‌ی کانکور آمده بود، من به تمام شب‌زنده‌داری‌ها و درس خواندن‌هایم اندیشیده بودم؛ به همه‌ی آن روزهایی که از برنامه‌ی […]

Read More

نیک‌بخت، نماد شجاعت

در خانه نشسته بودیم و هوا گرم بود، روزهای بهاری گویا به روزهای تابستانی تبدیل شده بود. در جریان صحبت‌هایی که با پدرم داشتم، پدر گفت: «این بار می‌خواهی راجع به چه بنویسی؟» گفتم: «پدر جان، موضوعات زیادی را انتخاب کرده‌ام؛ اما نمی‌دانم کدام را زودتر بنویسم.» گفت: «راجع به یک زن بنویس. زنی که […]

Read More

یک هزار و 826 روز به جرم دختر بودن…!

بیست‌وچهارم اسد برای من فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ تاریخی‌ست که هر بار می‌رسد، انگار پنج سال درد دوباره از اول شروع می‌شود. روزی که چیزهای زیادی در زندگی ما دختران شکست، نه فقط درهای مکتب، بلکه بخشی از زندگی و آینده‌ی ما هم از پاشید. پنج سال شده است. ۱۸۲6 روز برای دختران […]

Read More