روایت تکمیلی: 9
اشاره: متن «مسألهی ملیتها و دورنمای آینده» نخست به تاریخ ۲۹ حوت ۱۳۷۰ در نشریهی «بشارت»، ارگان نشراتی حزب وحدت اسلامی افغانستان در پاکستان، به نشر رسید. این نوشته اکنون در اینجا، به عنوان نمونهای از ادبیات، زبان و نگاه نسل ایدئولوژیک دههی شصت بازنشر میشود؛ نسلی که در آستانهی ورود به دههی هفتاد قرار داشت و هنوز سیاست، مسألهی ملیتها، عدالت، قدرت و آیندهی افغانستان را با همان نگاه آرمانگرایانه، زبان تند، جهادی و انقلابی میفهمید و بیان میکرد.
در این متن، مسألهی ملیتها تنها یک بحث سیاسی یا حقوقی نیست؛ بخشی از فهم کلی آن نسل از عدالت، رهایی، هویت و جایگاه محرومان در ساختار قدرت است. زبان نوشته، زبان مطالبه و اعتراض است؛ زبانی که از تجربهی محرومیت، حذف، تبعیض و جستوجوی حق برمیخیزد و میخواهد آینده را در قالب مفاهیمی چون برابری، سهم عادلانه، حاکمیت اسلامی، وحدت ملی و حضور سیاسی ملیتهای محروم تصویر کند.
بازنشر این متن برای من، بخشی از بازخوانی همان لحظهی تاریخی است؛ لحظهای که نسل ما از فضای پشاور، بشارت، جهاد و امید، آرامآرام وارد کابل، قدرت، رقابت، بیاعتمادی و آزمونهای سخت سیاست میشد. این نوشته نشان میدهد که ما در آستانهی آن عبور تاریخی، چگونه میاندیشیدیم، با چه زبانی سخن میگفتیم، عدالت را چگونه میفهمیدیم، و آیندهی افغانستان را در چه افقی تصور میکردیم. (رویش)
***
درست در حالی که تلاشهای وسیع کشوری و جهانی به منظور دستیابی به یک راهحل سیاسی برای پایانبخشیدن به معضلهی خونین سیزدهسالهی افغانستان، بیشتر از هر زمان دیگری شدت گرفته است و میرود تا مایههای امیدواری تازهتری را نسبت به چشمانداز یک آیندهی بهتر به کشت و کار گیرد، مسألهی ملیتها، اقلیت یا اکثریت و حق و حقوق تمامی آنها در ساختار سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و … کشور، به عنوان یکی از شایعترین و همگانیترین محورهای بحث و نظر تبارز میکند. اگر اندکی دقیقتر به جریان حوادث و رویدادها، در همگامی موضعگیریهای جدید، نظر اندازیم، حساسیت مسأله را درست به گونهای مییابیم که تقریباً کلیهی معادلاتی را که در ظرف سیزده سال گذشته دارای اهمیتهایی بودند، دستخوش تحول و دگرگونی نموده و به جای آن، صفبندیهای جدیدتری را از خلال ابهامها و تردیدهای موجود، در حال شکلگیری ساخته است.
ظاهراً تا حالا مسألهی «تجاوزگر» و «ضد تجاوزگر»، «دولت مزدور» و «ضد دولت مزدور»، «مسلمان» و «غیر مسلمان» و در چهرهی خصوصیترش ـ که در میان خود نیروهای جهادی تا حدی اعتبار داشت ـ «میانهروی» و «تندروی» از بارزترین وجوه جناحبندیها به حساب میآمد که کلیهی عملکردها، موضعگیریها و حتی حرف و سخنها از همین کانالها آبشخور داشت و توجیه میگردید؛ و طبعاً اگر گاهی بنا بر کاسهوکوزه به همزدن و سرودستشکستنی هم میشد، یا پای دوستیابی و دشمنیابیهایی به میان میآمد، با همین معیارها مورد سنجش و ارزیابی واقع میشد. حال آنکه اوضاع موجوده ـ که آهستهآهسته در مسیر نسجگیری به مشاهده میرسد ـ این معادلهها را عنقریب بر هم زده و جناحبندیهای مذکور را در زیر شعاعهای هردم فزونتر مسألهی ملیتها و عوارض آن، به رنگباختن واداشته و چهارچوبهی نوینی از خطمشیها، موضعگیریها و حرف و سخنها را ترسیم نموده است…
به فکر ما، ریشهی این وضعیت ـ که به هر حال به صورت یک واقعیت غیر قابل انکار درآمده است ـ از سه موضع آب میخورد:
۱. استعمار جهانی که همیشه استراتژی چاپیدن و بلعیدن خلقها، با تمامی منابع زیرزمینی و روزمینی، مادی و معنوی و بالفعل و بالقوهیشان را اصل و اساس حرکت خود میداند و اصلاً رمز بقای وجودیاش را مرهون همین استراتژی جهانخوارانه است، در اینجا عمیقاً صاحب نقش و اثر میباشد.
از آنجایی که برای وی هدف و منظوری فراتر از این استراتژی وجود ندارد، به کارگرفتن هر وسیلهای را جهت رسیدن به آن موجه میشمارد. حالا که با توجه به بافت خاص سیاسی، اجتماعی و عقیدتی مردم ما، دیگر حربهای برای استعمار آن کارسازی لازم را که باید، ندارد، بناءً با جدیت هرچه تمام، مسألهی «ملیتها» و «اقلیت و اکثریت» و «گذشته و آینده» و چیزهای دیگری از این دست را دامن میزند تا از این طریق بتواند آب را گلآلود کند و ماهی مقصود را به دست آورد. به طور مثال، کافی است که در این راستا به شایعساختن و بزرگنمودن این مسأله ـ که به انواع گوناگون و توجیه و تفسیرهای قسمقسم از سوی رسانههای استعماری صورت میگیرد ـ دقت کنیم و عمق مطلب را دریابیم.
هیاهوهایی که در تحلیلهای سیاسی از حوادث سمت شمال کشور و رفتوروهای تهران و بزنوبکوبهای درون دولت محتضر و غیره بلند میشود و همپا با آن، به قبرستان تاریخ دوصد سال اخیر رجوع کرده، حقتلفیها و ظلم و ستمهایی را که به نامهای گوناگون اعمال میشده، در خاطرهها زنده میسازد، نیتهای استعمارگران بینالمللی را به خوبی آشکار مینماید…. از جالبترین حرفهایی که تقریباً در اغلب تفسیرهای رادیو بیبیسی ـ که ظاهراً رسمیترین و ماهرترین رسانهی استعمار جهانی است ـ تکرار میشود، معنی و مفهوم «اقلیت» و «اکثریت» است که با اندک دقتی در آنها، میبینیم که ضخیمترین پردهها دریده میشود و چهرههای به ظاهر پنهان، از پس آن نمودار میگردد. این تفسیرها به وضاحت نشان میدهند که همهی واژهها و مفاهیم ـ و به خصوص کلمات «اقلیت» و «اکثریت» که حالا وسیعاً بر سر زبانها افتیده است ـ در قاموس استعمار هیچگاهی به عنوان یک واقعیت عینی و بیرونی مطرح نیست؛ بلکه حقیقتاً این مصلحت سیاسی خود استعمار است که بر اساس اقتضاهای منافعش در زمان خاص، جمعی را عنوان «اقلیت» میدهد و جمع دیگری را عنوان «اکثریت»!
تا حالا که ابرقدرت جنگافروز و خونآشام شرق به عنوان رقیب خطرناک در برابر امپریالیسم وحشی و جنایتکار غرب وجود داشت و بیم پیشرویاش به سوی آبهای گرم و خلیج فارس به میان میآمد و پاکستان نیز به عنوان مستحکمترین خط دفاعی، حایز اهمیت بود، باید کسان بهخصوصی که بتوانند در این سناریو نقش درست و اساسی ایفا کنند، به عنوان «اکثریت» جا زده میشدند. حالا که برعکس، این وضعیت درهم شکسته و موقعیتهای استراتژیک پاکستان هم ظاهراً برهم خورده و از اهمیت افتاده است و در عوض، کشورهای آسیای میانه به عنوان میدان رقابت استعمارگران پدیدار شدهاند، دیگر خودبهخود «اکثریت»های قبلی رنگ باخته و قهراً و جبراً منتفی میشوند و باید این بار دنبال «اکثریت»های تازهتری که در صحنههای جدید، هنرنمایی بتوانند، جستوجو و کوشش صورت گیرد… و به خوبی میبینیم که این هدف نامیمون و شیطانی را چگونه با مخلوط کردن چاشنیهای حساسیتبرانگیز «تجزیه» و این قبیل چیزها، به طور جدی دنبال میکنند.
۲. دومین منبعی که در برجستهساختن این وضعیت نقش دارد، دولت مزدور کابل است که حالا واضحاً در لبهی پرتگاه سقوط کشانده شده و از مرگ حتمیاش چند صباحی بیشتر باقی نمانده است و میخواهد که این بار با پیشکشیدن ترفند دیگری، تمامی رویدادها را رنگ قومی و نژادی و زبانی بدهد تا مگر باز هم بتواند دیگران را مصروف و خود را در کوهی دیگری مخفی کند و عمر ننگینش را چند روز دیگر هم پس اندازد. میبینیم که برای این منظور، چقدر مذبوحانه تلاش دارد تا گندهای مشمئزکننده و هردم فزایندهی تنشها و بحرانهای درونحزبیاش را ـ که از قطعیترین علایم دوران نابودیاش به شمار میروند ـ با نام و عنوان مسألهی زبان و نژاد و قوم و … در این سو و آن سو پخش کند تا مگر موفق شود که به این وسیله، هم رسواییها و افتضاحات درونی خودش را توجیه نموده، ظاهراً بپوشاند و هم بذر تازهای از تفرقه و دوری را در میان ملت یکپارچهی ما ـ که در کلیت خود محورهای مشترک فراوانی جهت نزدیکی دارند ـ بکارد تا این بار نسل و چه بسا نسلهای دیگری را به این بهانهها به آتش کشد و تباه سازد.
منسوب ساختن کشتمند، این پروردهی خاین استعمار و انسان خودباخته و دونهمتی که سیزده سال تمام بر سر ملت ما خون و آتش بارید و ننگ همیشگی ضدیت با مردم را بر جبین کثیفش دارد ـ و ببرک کارمل و بریالی و کاویانی و پیگیر، که در طی این همه دیر، قلادهی بردگی در گردن، به سوی ملت ما پارس میکردند و میلیونها انسان را در شعلههای سرکش بدبختی سوزاندند ـ و نجیب نانجیب و سلیمان لایق و اسلم وطنفروش ـ که ننگ ابدی جنایت و آدمکشی را در زشتترین شکلهایش بر دامان آلودهیشان دارند ـ و رشید دوستم و جنرال نامؤمن و سایر گلیمجمعهای وحشی ـ که در قساوت و ناانسانیگری و تجاوز به عزت و شرافت مردم، روی سیاه ارتش بدنام و چپاولگر روس را سفید ساختند ـ به ملتهای قهرمان، فداکار، غیور، پرشهامت، مسلمان، موحد و خداپرست هزاره، تاجیک، پشتون، ازبیک و غیره، چه معنایی دارد مگر نمایش رسوای آخرین تلاشهای این دستههای محکوم به فنا، به خاطر بقای ناممکن؟
۳. سومین عاملی که به عنوان زمینهساز عوامل بالا، میتواند در رشد این وضعیت نقش داشته باشد، برخی حرفها و عملکردهای جاهلانه و کودکانهای است که از سوی عدهای انسانهای معلومالحال و مجهولالهویه در درون مقاومت بلند میشود که بوی عفن تعصب و تبعیض و کوتهنگری واضحاً از آن به مشام میرسد و موجبات بدبینی سایرین را فراهم مینماید. اینها که هرگز چشمشان از محدودهی کوچک محوطهی خودشان فراتر نمیرود، خوابهای بیهودهای را در سر میپرورانند که حالا به طور روشنی به پوچی انجامیده است و رویاهای مزخرفی بیشتر نیستند، و فرق و تفاوتهای ناعادلانهای را در میان اقشار یکپارچهی جامعهی اسلامی ما دامن میزنند که دیگر برای هیچکسی قابل پذیرش بوده نمیتواند؛ که این خود باعث میشود تا سایر قاطبههای ملت نسبت به اغلب کارها و حرفها بدگمان باشند و قضایا را با دیدهی شک و تردید نسبت به آینده دنبال کنند.
به هر حال، مجموعهی عوامل چندگانهی بالا و عوامل فرعی دیگر، همه و همه دست به دست هم داده و موجب گردیده که شرایط و اوضاع به سرعت در حال تحولپذیری و شکلگیری شود و در این حال، پیداکردن یک راهحل درست و معقول و منطقی از مهمترین کارها و برنامهها میباشد؛ چه آنکه در غیر این صورت، مسلماً نمیتوانیم با شعارهای توخالی و حرفوگفتارهای پوچ و بیمعنی و بیموامیدهای گنگ و مجهول، در مسیر روندی که به صورت ناخواسته و جبری آغاز شده است، تغییری بیاوریم.
به فکر ما، برای اینکه بتوانیم موفق شویم که هم توطئههای بس خطرناک استعمار بینالمللی را خنثی سازیم و هم جلو ترفندهای محیلانهی باندهای مزدور و سرسپرده را بگیریم و هم از حقتلفیهای بیمورد و ناعادلانه اجتناب کنیم، بایستی «وحدت ملی انسانی اسلامی» را با دقیقترین معیارهای آن در سرلوحهی برنامهها و کارکردهای خویش قرار دهیم؛ و این نکته را نیز بایستی دقیقاً بدانیم که تنهاترین راه ممکن برای دفع هرگونه بدآوری و بدنماییهای آینده و استقرار یک نظام مستحکم و توانمند اسلامی در سرزمین محروم و به خون تپیدهی ما، توجه عمیق به حق و حقوق همدیگر در سایهی دستورات الهامبخش اسلام میباشد و بس. چه آنکه حالا مسلماً تمامی اقشار ملت مسلمان ما، که تجربهی خونین سیزده سال مقاومت مردانه را دوشادوش همدیگر اندوختهاند و همگی در حراست از شرافت والای جمعیشان بالاترین مراتب ایثار و جانفشانی را به نمایش گذاشتهاند، دستکم آنقدر شعور و وجدان بیدار انسانی را کمایی توانستهاند که به نقش برجستهیشان در شخصیتبخشیدن به مقدرات کشوری که زادگاه خود و اجدادشان است، پی برند و خود را به عنوان عضو صادق و پابرجای این خانوادهی بزرگی که به هر حال عصارهی فداکاریها و قهرمانیها و تجسمبخش ارزشهای جمعی فردفردشان است، شناسایی نمایند و خواستار «حق زندگی انسانی» باشند.
ما جداً اعتقاد و باور داریم که افغانستان کشور ما و مهد تمامی بود و نبودهای جمعی ملت مسلمان ماست و هرگونه اقدامی جهت تجزیه و پارچهپارچه ساختن آن، خیانت آشکار به مقدسات ملی همهی ماست. اما این نیز مسلم است که هر «حقطلبی» را الزاماً نمیتوان به معنای «تجزیهطلبی» گرفت؛ چون این دوتا، مقولههاییاند کاملاً از هم جدا که تلفیقشان به همدیگر به همان اندازه مسخره، ناجایز و غیرمنصفانه است که پیوند دادن سقوط محتوم رژیم مزدور با تشکیل شورای مشورتی در اسلامآباد!
تجزیه این نیست که طالب حق و حقوق انسانی همدیگر باشیم. تجزیهی واقعی آن است که با تبعیض و تفاوت و فرقهای ناموجه، اقشار یکپارچهی ملت را به قطبهای حاکم و محکوم همیشگی تبدیل کنیم و جمعی را همهکاره و جمع دیگری را هیچکاره بسازیم.
آری، اگر بنا باشد که «تجزیهطلبی» شمشیر برهنهای شود که تنها به منظور درهمکوبیدن احساسهای انسانی در ملیتهای محکوم و دربند مورد استفاده قرار گیرد، در حقیقت، هیچ نام دیگری نمیتوان بر آن نهاد، مگر توجیه کردن ظالمانهی بیعدالتیهای آشکار.
ما با تمام توان و باور قطعی خویش معتقدیم که راه حفظ «وحدت ملی اسلامی» و «تمامیت ارضی کشور اسلامی» و در یک کلام، «برادری انسانی اسلامی»، تنها و تنها از سرزمین شاداب «برابری انسانی اسلامی» میگذرد. گزینش هر راه و هر شیوهای غیر از این ـ ولو از هر زبان و با هر لفافهای که بیان شود ـ جز تداوم ظالمانهی نابرابریها، بیعدالتیها و حقتلفیها و به تبع حتمی و جبری آن، اغتشاشها و ناامنیهای اجتماعی، ثمر بیشتری نخواهد داشت؛ چون بدون شک، در نظام ناعادلانه اگر سخنی هم از یکپارچگی باشد، ناعادلانه است!
بیایید همه با هم با ایجاد یک جبههی وسیع و نیرومند در حول مرکزیت اسلام راستین و قرآن پاک، تمام قدرت خویش را یکپارچهی واحد سازیم و بر فرق دشمن اصلیمان بکوبیم و آنگاه در یک فضای تفاهم باهمی و با عشق و محبت به سرنوشت همدیگرمان، به عنوان انسانهای همسرشت و همسرنوشت، به سوی جامعهی فردا ـ جامعهای که بر تارک بلندش خورشید آزادگی انسانی بدرخشد ـ گام برداریم و نور حیاتبخش همدلی را به جای زنگار کشندهی کینهها در قلبهای بیآلایشمان جاری سازیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه