آفتابِ سرظهر، گرمتر و سوزانتر از همیشه میتابید. دستانش به عرق نشسته بود و تارهای مویش از شدت گرما به پیشانی چسبیده بودند. صدای بوقهای ممتدِ موترهایی که در ترافیک گیر کرده بودند، فضا را پر کرده بود. کمی آنطرفتر، پیرمردی بساط میوهفروشیاش را بر روی آسفالتِ داغ سرک پهن کرده بود و فریادهایش در میان هیاهوی اطراف گم میشد. زنی حدوداً سیساله با پسربچهای که انگار خواستهای نابجا داشت، کلنجار میرفت.
در میان آن همه شلوغی، نگاهش حدود ده متر آنطرفتر روی دخترکی قفل شد که با یک دست کتابی را حمل میکرد و با دست دیگر، دستمالهای فروشیاش را. دخترک چنان کتابش را با تمام توان محکم نگه داشته بود که مادری طفل نوزادش را… که شخصی واپسین لحظات زندگیاش را… که ناامیدی آخرین جرعهی امیدش را… که تشنهای آخرین قطرهی آب را… و که درختی آخرین برگش را. او شبیه به تمام اینها، و شاید مصممتر از همه، کتابش را در آغوش فشرده بود.
میخواست نگاهش را مهار کند، میخواست افسار دلش را محکم بکشد و با چشمانی پرخشم به دلش بفهماند که بس کند، که نگاه نکند، که با دیدن آن حجم از مظلومیت در وجود دخترک، قفسهی سینهاش تیر نکشد. نمیخواست ذهنش در آن شلوغی، خاطرات را روی پردهی نمایشِ بزرگ به تصویر بکشد. میخواست پاهایش وسط سرک گیر نکنند و چشمانش میخِ صحنهی روبرو نشود؛ میخواست برود و به تماشای دخترکی ننشیند که انگار «خودِ او» بود. میخواست بر سر دلش فریاد بکشد: «برو! فقط برو!» اما امان از دلِ لجباز که یاری نمیکرد و امان از آن پردهی نمایشی که تصاویر را واضح جلوی دیدگانش به رقص درمیآورد.
تصویری از «آیهی سیزدهساله» در خیابانی شلوغ جان گرفت؛ در حالی که کتابهایش را به آغوش کشیده بود و برای فروختن گلهایش تلاش میکرد. آیهای که با عبور هر موتر، به پاهایش سرعت میداد تا گلهایی را بفروشد که انگار پلههای موفقیتش را میساختند. ایکاش آن روزها کسی بود تا به آن کودک سیزدهساله بگوید پلههایی که از ظرافتِ گلها ساخته شده باشند، به همان ظرافت هم فرو میریزند. کاش کسی بود تا بگوید زنده نگه داشتن این گلها آب میخواهد و تو مجبور خواهی شد آنها را با شیرهی وجودت آبیاری کنی. تنها خدا میدانست که آن موجودِ کوچک، تنهاتر از آن بود که حتی دنیا با تمام عظمتش بتواند به غربت او فکر کند.
پردهی نمایش کنار میرود و اینبار تصاویر دیگری جان میگیرند: اتاقی کوچک که با نور کمجانِ شمع زینت یافته و در سکوتِ غمانگیز نیمهشب غرق شده بود. پنجرهی کوچک باز بود و سرما به داخل نفوذ میکرد. در کنج اتاق، دختری به نام آیه نشسته بود و غرق در نوشتن، از عالم و آدم کنده شده بود. روحش به شهر واژهها پرواز کرده بود تا با آجرهایی از جنس کلمات، رویاهایش را بسازد. میخواست خانهای بنا کند که پایههایش از عشق، صمیمیت، ایثار و درک باشد. میخواست مکتبی بسازد که در آن احترام و معرفت تدریس شود و ساختمانی بنا کند که آجرهایش از جنس عدالت باشند. با آنکه رمق از دست و پایش رفته بود و دیگر سنگینی قلم را تحمل نمیکرد، مسرانه به نوشتن ادامه میداد.
اینبار پردهی نمایش کامل کنار رفت و به جای تصویرِ آن آیه، تصویر دخترکِ دستمالفروش را نشان داد. انگار این صحنه آمده بود تا به «آیهی بیستوهشت ساله» بگوید: «دیدی؟ دنیا آنقدر بیرحم است که هرگز دست از تکرار این چرخه برنمیدارد.» آمده بود تا بگوید تو دنیایت را ساختی، اما باز هم آیههایی وجود دارند که گلهایشان را با شیرهی وجودشان زنده نگه میدارند. آن ساختمانِ عدالتی که در رویا ساخته بودی، شاید تنها بتواند گوشهای از این بیعدالتیِ عظیم را بگیرد و جانِ یک «آیه» را نجات دهد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه