یادم میآید وقتی کوچک بودم، کسی که با او خیلی راحت بودم، مادرجانم بود. هر چیزی که به ذهنم میآمد، میرفتم و از مادرم میپرسیدم. آن روز در کوچه مشغول بازی بودیم که میان من و یکی از همسایهها جنجالی به وجود آمد. مادر او آمد و من را سرکوب کرد، چرا؟ چون قدرت داشت؛ […]
Read More