از ناامیدی تا امید دوباره

آفتاب مثل همیشه به وظیفه‌اش پابند بود و صادقانه در بلندای آسمان به زمین می‌تابید؛ اما مثل همیشه شاد و پر انرژی نبود. انگار از چیزی خشمگین بود و بی‌رمق می‌تابید و نورش حتی نمی‌توانست زمین را غرق در روشنایی سازد. در زمین هم هیچ چیزی رنگ طبیعی خود را نداشت؛ همه مصروف زندگی بودند. […]

Read More

آرزوی گم‌شده در پشت غبار شهر

به چشمان مظلوم و منتظرش خیره شده بودم، چشمانی که در دلشان حسرت و خستگی موج می‌زد. به دستان کوچک و یخ‌زده‌اش نگاه می‌کردم، لب‌هایی که از سرما می‌لرزیدند و پاهایی که دیگر تاب ایستادن نداشتند. در دستان لرزانش چند پلاستیک دیده می‌شد همان پلاستیک‌هایی که امید زنده‌گی‌اش را به آن‌ها بسته بود و به […]

Read More

نگو، دیگر ننویسم!

نگو و از من نخواه دیگر ننویسم. مگر می‌شود از پرنده بخواهی پرواز نکند؟ از باغ بخواهی گل ندهد؟ از نگین بخواهی جلایش نکند؟ از ماهی بخواهی به آب نرود؟ از روز بخواهی روشن نباشد؟ از شب بخواهی ستاره‌هایش چشمک نزنند؟ در آخر از من بخواهی ننویسم؟ لطفاً نخواه! من دوست ندارم هوایم را پاییزی […]

Read More

اعتماد (۲۴): خلیلی؛ ملاس سیاست در جامعه‌ی هزاره – 1

در پرتو «نور جوهره‌سنج» مزاری، در چند یادداشت آینده، می‌خواهم بر چهره‌هایی خاص در سیاست هزاره به صورتی گذرا مکث کنم؛ چهره‌هایی که نقش و اثرشان را نمی‌توان تنها از پشت شعارها، عنوان‌ها، ادعاها و روایت‌های رسمی شناخت. برای شناخت دقیق‌تر آنان، باید آن‌ها را در روشنایی همان عیارنمای زنده‌ای دید که مزاری از خود […]

Read More

هیچ‌وقت با احساسات تصمیم نگیرید…

سال ۲۰۲۴ برای من سالی بود که بزرگ‌ترین درس زندگی‌ام را آموختم. این سال باعث شد از خانواده‌ام، از دوستانم و حتی از خودم دور شوم. آن‌قدر در احساسات و فکر یک آدم غرق شده بودم که خودم را به‌کلی از یاد برده بودم. یادم رفته بود برای خودم وقت بگذارم، به آرامش خود اهمیت […]

Read More