پشت درهای بسته

دری که بسته شد و دیگر کسی از آن وارد نشد، انگار یک تکه از زندگی همان‌جا جا ماند. همه‌چیز ناگهان عوض شد؛ نه با یک حادثه‌ی بزرگ، نه با صدای بلند، فقط با یک تصمیم ویران‌کننده. همان تصمیم، زندگی خیلی‌ها را از هم پاشاند. در کوچه‌ها هنوز رفت‌وآمد بود، زندگی جریان داشت، اما یک […]

Read More

از ناامیدی تا امید دوباره

آفتاب مثل همیشه به وظیفه‌اش پابند بود و صادقانه در بلندای آسمان به زمین می‌تابید؛ اما مثل همیشه شاد و پر انرژی نبود. انگار از چیزی خشمگین بود و بی‌رمق می‌تابید و نورش حتی نمی‌توانست زمین را غرق در روشنایی سازد. در زمین هم هیچ چیزی رنگ طبیعی خود را نداشت؛ همه مصروف زندگی بودند. […]

Read More

آرزوی گم‌شده در پشت غبار شهر

به چشمان مظلوم و منتظرش خیره شده بودم، چشمانی که در دلشان حسرت و خستگی موج می‌زد. به دستان کوچک و یخ‌زده‌اش نگاه می‌کردم، لب‌هایی که از سرما می‌لرزیدند و پاهایی که دیگر تاب ایستادن نداشتند. در دستان لرزانش چند پلاستیک دیده می‌شد همان پلاستیک‌هایی که امید زنده‌گی‌اش را به آن‌ها بسته بود و به […]

Read More

نگو، دیگر ننویسم!

نگو و از من نخواه دیگر ننویسم. مگر می‌شود از پرنده بخواهی پرواز نکند؟ از باغ بخواهی گل ندهد؟ از نگین بخواهی جلایش نکند؟ از ماهی بخواهی به آب نرود؟ از روز بخواهی روشن نباشد؟ از شب بخواهی ستاره‌هایش چشمک نزنند؟ در آخر از من بخواهی ننویسم؟ لطفاً نخواه! من دوست ندارم هوایم را پاییزی […]

Read More

اعتماد (۲۴): خلیلی؛ ملاس سیاست در جامعه‌ی هزاره – 1

در پرتو «نور جوهره‌سنج» مزاری، در چند یادداشت آینده، می‌خواهم بر چهره‌هایی خاص در سیاست هزاره به صورتی گذرا مکث کنم؛ چهره‌هایی که نقش و اثرشان را نمی‌توان تنها از پشت شعارها، عنوان‌ها، ادعاها و روایت‌های رسمی شناخت. برای شناخت دقیق‌تر آنان، باید آن‌ها را در روشنایی همان عیارنمای زنده‌ای دید که مزاری از خود […]

Read More