قلم؛ همدمِ ناگفته‌هایم

بعضی از صمیمی‌ترین دوستی‌های زندگی هرگز صدایی ندارند. نه سلامی میان‌شان ردوبدل می‌شود و نه گفت‌وگویی شنیده می‌شود؛ اما آن‌قدر عمیق‌اند که انسان می‌تواند تمامِ دلش را به آن‌ها بسپارد. برای من، قلم همیشه یکی از همین همراهانِ خاموش بوده است. هر بار که آن را در دست می‌گیرم، احساس می‌کنم کسی بی‌هیچ پرسشی روبه‌رویم […]

Read More

سی‌وچهار تکه از یک دختر در افغانستان

اقامتگاهم پنجشیر است، جایی که کوه‌ها هنوز ایستادگی را به آدم یاد می‌دهند؛ اما حقیقت این است که هیچ‌وقت نتوانستم خودم را تنها متعلق به یک ولایت بدانم. بعد از پنجشیر، کابل را زندگی کردم، شهری که میانِ دود، ازدحام و انفجار، هنوز آدم‌هایی را در آغوش داشت که امید را از یاد نبرده بودند. […]

Read More

دریچه‌ای از امید

صبحی که قرار بود نتایجِ کانکور اعلان شود، شور و هیجانِ عمیقی در وجودم برپا شده بود. دلم برق می‌زد و انگار خودم را در آغوش می‌گرفتم. شاید دلیلِ این‌همه هیجان این بود که بعد از مدت‌ها تلاشِ خستگی‌ناپذیر توانسته بودم به امتحان برسم، امتحانی که مدتی زیاد برایش زحمت کشیده بودم. امتحان را دقیق […]

Read More

امیدِ برگشت؛ از اخراج اجباری از ایران تا امیدِ واهیِ شرکت‌های سیاحتی

رامین در یک کارخانه‌ی کارتن‌سازی در تهران کار می‌کرد. ده ماه پیش، در یکی از روزهای پاییزی سال ۱۴۰۴، او و همکارانش مشغول کار بودند که نیروهای پولیس ایران وارد کارخانه شدند. از میان ۷۰ کارگر، همه فرار کردند و تنها رامین و پنج نفر دیگر هنگام فرار بازداشت شدند. او می‌گوید که دیگران از […]

Read More

حسرتی برای خواندن سرود سرِ لین مکتب

قلبم داغ‌دار است. روزی که افغانستان تصرف شد، روزِ قبلش ما تمرینِ سرود داشتیم و می‌خواستیم فردا آن را سرِ لین بخوانیم. چقدر شوق و چقدر دلبستگی به این داشتیم که سرِ استیج برویم و سرودی را بخوانیم که از دلِ ‌ما سخن می‌گفت؛ اما بی‌خبر از اینکه فردا دیگر این فرصت نیست و حتی […]

Read More