نگاهم را در صورتش میچرخانم و قلبم سنگین و سنگینتر میشود. صورتش رنگپریده بود و چشمانِ همیشه پرنورش کدر بودند. دستهایم جلو میروند و دستانِ عرقکردهاش را در بر میگیرند. نگاهم هنوز به دنبالِ ردی از گذشتهها بر روی صورتش میگردد؛ ولی دریغ! تنها چیزی که به چشم میآید، خستگیِ مفرط و رنگپریدگیِ عیانِ صورتش […]
Read More