سرنوشتِ اجباری

نگاهم را در صورتش می‌چرخانم و قلبم سنگین و سنگین‌تر می‌شود. صورتش رنگ‌پریده بود و چشمانِ همیشه پرنورش کدر بودند. دست‌هایم جلو می‌روند و دستانِ عرق‌کرده‌اش را در بر می‌گیرند. نگاهم هنوز به دنبالِ ردی از گذشته‌ها بر روی صورتش می‌گردد؛ ولی دریغ! تنها چیزی که به چشم می‌آید، خستگیِ مفرط و رنگ‌پریدگیِ عیانِ صورتش […]

Read More

زن؛ موجودی تعریف‌ناپذیر

پرسید: «زن چیست؟ زن کیست؟ دست‌کم نشانش چیست؟» گفتم: «زن، عشق است، مهر است و آرامش.» گفت: «پس حالا که همه راهِ فرار را برگزیده‌اند، زن می‌ماند پای معشوقش؟» گفتم: «آری. مگر مادر بی‌فرزند جایی می‌رود؟ مگر خدا بنده‌اش را رها می‌کند؟» همه به تمسخر می‌پرسند: «زن مگر چیست؟» راستش، جوابی برای‌شان ندارم؛ نه از […]

Read More

از معلمی تا کوره‌ی خشت‌پزی؛ سرگذشت آموزگاری که به‌جای زیر بار زور رفتن، از استادی کنار رفت

سبحان، در حال حاضر، در یک کوره‌ی خشت‌پزی کار می‌کند و ماهانه ۱۲ هزار افغانی درآمد دارد. دو ماه پیش ازدواج کرده است و می‌گوید تمام هزینه‌ی زندگی خودش، همسرش و مادر دو خواهرش، از همین دستمزدی تأمین می‌شود که هر ماه از کار در کوره‌ی خشت‌پزی به دست می‌آورد. کمتر کسی که او را […]

Read More

دردهای روی کاغذ

لا‌به‌لای کتاب‌ها روی چوکیِ آهنی نشسته بودم. روبه‌رویم یک میزِ بزرگ بود و چند دختر در حالِ انجام دادنِ کارهای مختلف بودند. یکی با کمپیوترش چیزی می‌نوشت، دیگری غرق در خواندنِ کتابِ رمان شده بود و یکی هم در کتابچه‌ی نقاشی‌اش با مارکر‌های رنگی، تصاویرِ مبهم اما زیبایی رسم می‌کرد. در بینِ این سه نفر، […]

Read More

نامه‌ای برای برادر شجاعم

پس از سقوطِ رژیم در افغانستان، هیچ مردی حاضر نبود پشتِ ناموسش ایستاد شود. آن‌ها معتقد بودند دختران یا خواهرانی را که دارند، باید هرچه زودتر به شوهر دهند. آن‌ها نمی‌خواستند دختران‌شان ادامه‌ی تحصیل دهند یا به خارج از کشور مهاجرت کنند. می‌گفتند: «بهتر است دختران‌ خود را به شوهر دهیم تا نصفِ غم و […]

Read More