قطرات باران آرامآرام، یکی پس از دیگری، بر شیشهی ملیبس فرود میآمدند و تا پایین شیشه سُر میخوردند. من از داخل، بیصدا به بیرون خیره شده بودم. وقت اذان ظهر بود و کراچیهای جوراب، ترکاری، میوه و دیگر اجناس در سرک پراکنده بودند. فروشندگان با صدای بلند فریاد میزدند: «بیایید، جوراب بخرید! در کنار شان […]
Read More