روزی که پدرم از دنیا رفت…!

وقتی پدرم را از دست دادم، کودکی بیش نبودم و فقط هفت ساله بودم. روزی را که پدرم از دنیا رفت، هرگز فراموش نمی‌کنم؛ آفتاب با تمامِ قدرتش نورش را بر زمین می‌پاشید. پاورچین‌پاورچین از مکتب به سوی خانه می‌آمدم تا قلمی را که معلم برایم جایزه داده بود، به پدر و مادرم نشان بدهم، […]

Read More

ایستادن در برابر محدودیت‌ها

صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. صبحِ زیبایی بود؛ نسیمِ دلنشینی می‌وزید و آفتاب کم‌کم خودش را نمایان می‌کرد. بوی خوشِ گل‌های کنارِ پنجره به مشامم می‌رسید. رختِ خوابم را جمع کردم، موبایلم را گرفتم و آهنگِ شادی را پخش کردم. در میانِ این‌همه محدودیت، حداقل موبایلی را دارم که مرا سرزنده نگه […]

Read More

اعتماد (۵۰)- زن؛ از جرم حضور تا حق مشارکت

در یادداشت‌های پیشین، از علوم اجتماعی به‌عنوان نقطه‌ی ثقل قدرت سخن گفتم؛ از این‌که چگونه یک ساختمان دانشگاهی، در نخستین روزهای حضور ما در کابل، به میدان تمرین آگاهی سیاسی، گفت‌وگو، تصمیم و اعتماد تبدیل شد. در آن یادداشت‌ها دیدیم که آزمون واقعی هر رهبر، در این است که وقتی از «مردم» سخن می‌گوید، چه […]

Read More

انتظار تا به کی…؟

امروز می‌خواهم از دختری بگویم؛ دختری که همیشه پر از انرژی و شادی بود و همگی از او انگیزه می‌گرفتند. از وقتی کودک بود، علاقه‌ی خاصی به درس خواندن و نوشتن داشت. وقتی به مکتب شامل شد، با ذوق و علاقه به طرفِ مکتب روانه می‌شد. در مکتب با دخترانِ زیادی دوست شده بود؛ اما […]

Read More

آرزوی من برای ادامه‌ی تحصیل

آموزش یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگیِ انسان‌هاست؛ اما برای من و دخترانِ سرزمینم شرایط طوری است که آموزش تنها یک وظیفه‌ی روزانه یا مرحله‌ای از زندگی نیست، بلکه راهی اساسی برای رسیدن به رویاهای ‌ماست. از زمانی که من و دوستانم واردِ مکتب شده بودیم، انگار واردِ یک دنیای تازه شده بودیم. خواندن، نوشتن، فهمیدنِ […]

Read More