نگاهی از داخل ملی‌بس

قطرات باران آرام‌آرام، یکی پس از دیگری، بر شیشه‌ی ملی‌بس فرود می‌آمدند و تا پایین شیشه سُر می‌خوردند. من از داخل، بی‌صدا به بیرون خیره شده بودم. وقت اذان ظهر بود و کراچی‌های جوراب، ترکاری، میوه و دیگر اجناس در سرک پراکنده بودند. فروشندگان با صدای بلند فریاد می‌زدند: «بیایید، جوراب بخرید! در کنار شان […]

Read More

رویاها، در دل محدودیت امید می‌آفریند

رویاهایم باعث تحرک و انگیزه در من می‌شود. همچون نیروی قدرتمندی عمل می‌کند که در شرایط سخت و طاقت‌فرسا مرا سر پا نگه می‌دارد و نمی‌گذارد خودم را از دست بدهم. حتی در این شرایط که دختر بودن یک جرم تلقی می‌شود، باز هم قوت قلب من شده است. هرچند، متاسفانه از دیدگاه این جامعه […]

Read More

در اوج نوشته‌هایم

هر فرایندی اوج و دره‌ای دارد. من نیز در اوج نوشته‌هایم این متن را دریافتم. درخشش کاغذ سفید که نزد من است، دو برابر جلوه می‌کند. قلمم به خود می‌بالد؛ از زمانی که باخبر شده است من امروز به‌خاطر تو آن را به دست گرفته‌ام. همه و همه گوش‌به‌فرمان‌اند و امروز برای تو می‌نویسم، اسطوره […]

Read More

 اعتماد (۲۲): مزاری؛ مهندسی یک جامعه

معلوم نیست که مزاری را در سمت شمال، در میان «کوچولوهای نصر» در ایران، در حلقه‌های مجاهدین سازمان نصر در جبهه‌های گوناگون، یا حتا در محافل مختلف حزب وحدت در بامیان، چه کسانی و با چه حس و حالی «بابه» صدا می‌زدند. اما این عنوان، در کابل و به‌ویژه در میان بچه‌های ترکمنی، بیشتر جا […]

Read More

مرثیه‌ای برای رویاهای پشت در

خورشید کابل دیگر آن شکوه قدیمی را ندارد. انگار او هم می‌ترسد زیاد بتابد و جلب توجه کند. امروز که از کنار مکتب محل‌مان رد می‌شدم ایستادم. زنگ مکتب به صدا درآمد. صدایی که روزی برای من سرود رهایی بود و امروز شبیه به ناقوس یک سوگواری ممتد است. شاگردان صنف اول با شور و […]

Read More