اعتماد (۲۳): مزاری؛ نور جوهره‌سنج

اگر بگویم هم‌نسلان من در جامعه‌ی هزاره به گونه‌ای با مزاری زیسته و گام‌به‌گام با او پرورش یافته‌اند، سخن گزافی نگفته‌ام. از همان روزی که با کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷ خورشیدی فصل تازه‌ای از تحول‌های ژرف و پرآشوب افغانستان معاصر آغاز شد ـ همان لحظه‌ای که در کتاب «بگذار نفس بکشم»، در روایت تجربه‌ی شخصی […]

Read More

درد نرسیدن یا رنج ماندن؟

دلم بی‌دلیل می‌گیرد. نمی‌دانم چرا این‌قدر بی‌تاب می‌شوم. افکارم غرق در تاریکی محض می‌شوند و حس می‌کنم برای هیچ سوالی جوابی ندارم. بی‌قرارتر از حد معمول می‌شوم. لحظه‌ای با خودم در ستیز می‌مانم و نالان ازهمه‌چیز، سر به بلندای آسمان می‌کنم. دستانم را جلوی صورتم می‌گیرم و آرام چشمانم را می‌بندم. نفسِ عمیقی می‌کشم و […]

Read More

دخترِ ماه

تکیه بر بالش قالینی سرخ‌رنگ داده بود و انبوهی از بسته‌های نامنظم افکارش در سرش سنگینی می‌کرد. صبرش لبریز شد و به سوی پدرش که در حال نوشیدن چای سبز همراه با نقل وطنی بود و هر از گاهی با دیدن بادام‌های تلخ درونش شگفت‌زده می‌شد و چهره‌اش تغییر می‌کرد، رفت. خواست از آشوب درونش […]

Read More

آرزوهای یخ‌زده

دلم باران بهاری می‌خواهد؛ برای قلبم، روحم و ذهنم… کاش بارانی وجود می‌داشت که پس از زمستان سرد و طولانی، همانند باران‌های بهاری، تمام آلودگی‌ها را برطرف می‌کرد؛ بارانی که خاطرات تلخ را از دیوارهای زخمی ذهنم پاک کند، درد عمیق و سوزان روحم را مداوا کند، چشمان خسته‌ام را که از خیره شدن به […]

Read More

سفر ناتمام «مادر عبدول»؛ مرگ در مسیر درمان

مادری که به خاطر بازداشت پسرش توسط طالبان سکته کرد و جان باخت، از دایکندی به کابل می‌رفت تا درمان شود و به زندگی‌اش ادامه دهد؛ اما در بامیان، طالبان پسرش را بازداشت کردند، مادرش ترسید و رنجید؛ سکته کرد و پیش از رسیدن به کابل و ملاقاتِ پزشک درگذشت. زندگی مردم بیشتر از پیش […]

Read More