نجوای یک تن فروخته‌شده

بوی کاغذ کاهی و مداد تراشیده برای من عطر بهشت بود. روزهایی که زیر آفتاب بی‌رمق کابل کتابم را بغل می‌کردم و به سمت مکتب می‌دویدم، حس می‌کردم زمین زیر پایم نمی‌لرزد. بلکه این من هستم که با هر قدم ریشه‌های جهل را از خاک بیرون می‌کشم. رویای من ساده بود؛ اما در این جغرافیا […]

Read More

زندگی و یک نگاه دیگر…!

دور از خلوت، با خودم انسان متفاوتی هستم. از نگاه زنانه‌ام سخن می‌گویم. نگاهی که پیر شده؛ اما هنوز قوت برای جنگیدن دارد. این پیام برای زنانی است که دروازه‌ی راحتی دل‌شان را بسته‌اند و هیچ راهی برای پیشرفت زندگی‌شان نمی‌بینند. من هم همان دختری خسته از زندگی بودم که فلان، همچون گلی، بهار رشته […]

Read More

اعتماد (۲۱): مزاری؛ رمز عبور یک نسل

تعبیر «نسل پنجم» را نخستین بار پس از سقوط نظام جمهوریت در سال ۲۰۲۱ به کار بردم. هنوز سال ۱۴۰۰ خورشیدی به پایان نرسیده بود. من آن روزها هنوز در کمپ کوانتیکو، در ایالت ویرجینیای امریکا، به سر می‌بردم؛ زیر خیمه‌ای بزرگ که صدها آواره و فراری دیگر از افغانستان نیز زیر همان سقف موقت […]

Read More

تعهد به اطاعت؛ دانشگاه‌ها و نقشه‌ی مهندسی مردان مطیع

در حالی‌که دختران افغانستان پس از نوروز ۱۴۰۵ وارد پنجمین سال محرومیت کامل از تحصیل و آموزش عالی شده‌اند و در خانه‌های آکنده از ناامنی روانی، فشارهای اجتماعی و افسردگی روزگار می‌گذرانند، وضعیت در دانشگاه‌ها برای پسران نیز به‌هیچ‌وجه عادی نیست. آن‌چه از بیرون «ادامه‌ی تحصیل» به نظر می‌رسد، در درون به ساختاری از فشار، […]

Read More

رویاهایی که در مکتب داشتم

وقتی طفل بودم، آرزو می‌کردم که بزرگ شوم و مکتب بروم. وقتی بزرگ شدم، مکتب رفتم با لباس سیاه و سفید. آن روز را خوب یادم است؛ روزی بود که هم برایم سخت بود و هم لذت‌بخش، چون به مکتب رفتن علاقه‌ی زیادی داشتم. یادم است که در روز اول درسی‌ ما، من دوتا از […]

Read More