آوای درون

از همان سپیده‌دم که چشم گشودم، دلم با نوای دلنواز و روح بخش اذان از جنس ایمان آمیخته شد. آن صدا همانند نغمه‌ای خوش‌نوا در گوش‌هایم طنین انداخت، گویی واژه‌هایش تنها به گوش نمی‌رسید، بلکه احساس می‌شدند. هر واژه دریچه‌ی تازه‌ای برای آرامش درونی‌ام می‌گشود و با کمی تامل می‌توانستم در تاریکی نافذ شب، آرامش […]

Read More

رویاهایی پشت درهای بسته

صبحی دیگر آغاز شد. صبحی که برای بسیاری از مردم عادی بود؛ اما برای من پر از فکر و سوال. آفتاب آرام‌آرام از پشت بام‌ها بالا می‌آمد و نور کم‌رنگش کوچه را روشن می‌کرد. صدای رفت‌وآمد مردم در کوچه‌ها شنیده می‌شد، اما در دل من سکوت عجیبی جریان داشت، سکوتی که سال‌هاست با من همراه […]

Read More

طلوع بی‌تظاهر در تلاطم کابل

خورشید کابل لابه‌لای غبارهای نشسته بر دیوارهای سیمانی، با تردید می‌تابد. اینجا، در این شهر که گاهی صدای سکوتش از فریاد انفجار هم گوش‌خراش‌تر است، نفس کشیدن هنر می‌خواهد. من دختری از تبار پامیر و بامیان، در میان کوچه‌هایی که بوی نان داغ و باروت در هم آمیخته، یاد گرفته‌ام چگونه روحم را لای لفافه‌ی […]

Read More

زنگ مکتب؛ صدای آرزوهای پسران و یادآور خاطراتِ تلخ دختران

حالا پنج‌سال می‌گذرد. وقتی که چشمانم‌ را می‌بندم همه‌ی این سال‌ها مانند فیلم از جلوی چشمانم رد می‌شود. واقعا برایم سخت است که زیاد در موردش فکر کنم و بدانم که در این همه سال من و هم‌ سن‌و‌سالانم نتوانستیم به مکتب برویم. هرسال که زنگ مکتب به صدا در می‌آمد؛ انگار برای قشر خاصی […]

Read More

رستاخیزِ دختری در غبار کابل

پنجره را کمی باز می‌کنم تا سوزِ سرمایِ کابل صورتم را بسوزاند و یادم بیاورد که هنوز زنده‌ام. مولانا می‌گفت: «امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود…» و من هر بار که کتابِ «کیمیا» یا «فزیک» را از زیر تشک تختم بیرون می‌کشم، لرزشِ انگشتانم را حس می‌کنم. این لرزش از ترس نیست، از […]

Read More