خیال‌های من

صبح وقتی با صدای دلنشینِ چیک‌چیکِ پرندگان از خواب بیدار شدم، برای هزارمین بار از خدا ممنون بودم به خاطر اینکه فرصتِ دوباره زیستن را داشتم. مثل همیشه به طرفِ پنجره‌ی اتاقم رفتم، آن را باز کردم و نسیمِ بادِ بهاری دوباره مرا زنده کرد. به طرفِ آسمانِ آبی نگاه کردم؛ این‌قدر قشنگ بود که […]

Read More

حرف‌های ناگفته‌ی آسمان

نزدیکِ غروبِ آفتاب بود و هوا ابری، گویا آسمان می‌خواست حرف‌های ناگفته‌اش را آرام‌آرام بر زمین بریزد. دخترک از خانه بیرون شد. چادری شبیه به رنگِ سرخ، اما نه کاملاً سرخ، بر سر داشت و پیراهنی به رنگِ مخملی بر تن کرده بود. لب‌های مایل به سرخش انگار لبخند می‌زدند و منتظرِ قطره‌های کوچکِ باران […]

Read More

پروین؛ دختری که رنج‌ها و رویاهایش را با نخ و سوزن می‌دوزد

کارگاه کوچک دایره‌ای را در دست گرفته و نخ‌ها را یکی‌یکی از میان تار و پود پارچه عبور می‌دهد. هر گل و هر نقش که بر لباس می‌نشیند، ساعت‌ها زمان می‌برد؛ اما برای پروین، این فقط گلدوزی نیست. او می‌گوید هر بخیه‌ای که می‌زند، بخشی از رنج‌های خودش و هزاران دختر محروم افغانستان را نیز […]

Read More

چشمم پشتِ دروازه‌ی دانشگاه کابل

دقیقاً زمانی که می‌خواستم آمادگیِ کانکور بخوانم و با بهترین نمره داخلِ دانشگاه کابل شوم، قلمم را شکستند و دروازه‌ی دانشگاه‌ها به روی دختران بسته شد. همه‌ی کسانی که آرزوی رفتن به دانشگاه را داشتند، فکر کردند که شاید دیگر این آرزو را به گور ببرند! من صنف هشت را تمام کرده بودم و عاشقانه […]

Read More

آینده‌ای که خودم می‌سازم

وقتی به آینده فکر می‌کنم، احساس‌های متفاوتی به سراغم می‌آید. گاهی هیجان‌زده می‌شوم و گاهی نگران؛ اما یک چیز را همیشه با اطمینان می‌دانم و آن این است که نمی‌خواهم منتظر بمانم تا کسی آینده‌ام را برایم بسازد. من می‌خواهم آینده‌ای را که در ذهنم دارم با تلاشِ خودم بسازم. زندگی همیشه آن‌طور که ما […]

Read More